۵ تیرماهِ ١٤۰٤ ، ۳۰ : ۱۷ ، کتابِ پرواز با خورشید .
مرا میخواستی تا شاعری را ببینی روز و شب دیوانهیِ خویش مرا میخواستی در همه شهر ز هر کس بشنوی افسانهیِ خویش . □ مرا میخواستی ، تا از دلِ من برانگیزی نوایِ بینوائی به افسونها ، دهی هر دم فریبم به دل سختی کنی بر من خدائی!
مرا میخواستی تا در غزلها تو را " زیباتر از مهتاب " گویم تنت را در میان چشمهیِ نور شبانگاهانِ مهتابی بشویم . □ مرا می خواستی تا پیشِ مردم تو را الهامبخشِ خویش خوانم به بالِ نغمههایِ آسمانی به بامِ آسمانهایت نشانم .
مرا میخواستی تا از سرِ ناز ببینی پیشِ پایت زاریَم را بخوانی هر زمان در دفترِ من غمِ شب تا سحر بیداریَم را . □ مرا میخواستی ؛ امّا چه حاصل برایت هرچه کردم باز کم بود مرا روزی رها کردی در این شهر که این یک قطره دل ، دریای غم بود . □ تو را میخواستم تا در جوانی نَمیرم از غمِ بیهمزبانی! غمِ بیهمزبانی ، سوخت جانم چه میخواهم دگر زین زندگانی ؟
فریدونِ مشیری در سیام شهریور ۱۳۰۵ در تهران خیابان ایران ( خیابان عین الدوله ) به دنیا آمد . مشیری سرودنِ شعر را از نوجوانی و تقریباً از پانزده سالگی شروع کرد . اولین مجموعه شعرش با نام " تشنهیِ توفان " در ۲۸ سالگی او با مقدمهیِ استاد محمدحسین شهریار و استاد علی دشتی در ۱۳۳۴ به چاپ رسید . او در سال ۱۳۳۳ با خانم اقبالِ اخوان ازدواج کرد و اکنون دو فرزند به نامهای بابک و بهار از او به یادگار مانده است . مشیری سالها از بیماری رنج میبرد و در بامداد روزِ جمعه ۳ آبانماه ۱۳۷۹ خورشیدی در ۷٤ سالگی در تهران درگذشت .
هینااا😭😭
برگشتی؟:))
بلا؟:)))
زیبایی از پست میباره>
زیبایی تو صد برابر قشنگتره :)
بازم به زیبایی شما نمیرسه:)