چشمان بی فروغ.....
چی؟ یعنی دیگر تمام شد؟ دیگر نمیتوانم بایستم؟ نه.. این واقعیت ندارد! مگر میشود؟ دیگر نمیتوانم تماس پاهایم را با زمین گرم احساس کنم؟ دیگر نمیتوانم برای زدن توپ بپرم؟
اگر دیگر نتوانم کاری کنم پدر و مادرم احساس افتخار کنند چه؟ تمام! زندگی من مانند گلی پژمرده که دیگر نمیتواند زیبایی اش را با غرور به کل جهان نشان دهد، پودر شد ..... تبدیل به خاکستر شد..🎧🖤
انگار که دیگر نور خورشید تمایلی به روشن کردن زندگی من ندارد.. انگار که تاریکی شب با تمام وجود مرا در آغوش گرفته... کاش به آن سفر لعن.تی نمیرفتم، کاش دوستانم آنقدر اصرار نمیکردند 🌑🌚 کاش پدر و مادرم اجازه ی رفتن مرا نمیدادند.... کاش......
بس است! اگر همینطور ادامه بدهم، کل شب طول میکشد، ولی ... دوست دارم ادامه بدهم، انگار که ماه دارد به درد و دل هایم گوش میدهد، کاری که دیگر خورشید نمیتواند برای من انجام دهد..
چرا گریه نمیکنم؟ حس میکنم که خنثی شده ام، که حس هایم زیر پای سرنوشت له شده است....... زندگی دیگر رنگی ندارد... دیگر نور خورشید چشمانم را نمیزند، زیرا دیگر نوری در زندگی ام وجود ندارد...
دیگر مادرم بر سر زمین خوردن هایم غر نمیزند... دیگر چشمان سبزم ، دنیا را رنگی نمیبینند، چشمانم فقط تاریکی را میبینند... تاریکی مطلق......🖤
فداتتتتت
عرر چه غمگین و قشنگ بودد😭😭💞
بعد نمیدونم اینارو ار کجام درمیارم 😂🎀
از بس نویسندهاییی🥹🩵😂