خب خب خب اینم پارت سوم داستان کلبه، امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت کنید. 💓
راستی بگم که عکس کاور شخصیت آپریل هستش دوستان!
خب بریم سراغ ادامه داستان👇🏻 به سمت پنجره میرود تا آن را ببندد و خودش را از شر باد مزاحم خلاص کند که ناگهان نوری عجیب که تلفیقی از نور های طلایی و آبی و صورتی نئونی است را میبیند. ناگهان آنچنان شدت نور زیاد میشود که انگار بمبی ترکیده است. نور زیادش باعث میشود آپریل دستش را جلوی چشم هایش بگیرد و صورتش را برگرداند.
کمی بعد نور ناگهان ناپدید میشود و موجی از باد شروع به وزیدن میکند. باد پر قدرت خود را به اتاق میرساند، درب های پنجره را به هم میکوباند، قاب عکس روی میز را میاندازد و کاغذ های روی میز را در هوا پراکنده میکند. آپریل تکانی به خود میدهد تا پنجره را ببندد که قلبش به طور وحشتناکی تیر میکشد و او را به زانو در میآورد.
آپریل چنگی به قلبش میزند و اشکی از شدت درد از چشمش میچکد. باد همانطور که ناگهانی وزید، همانطور هم ناگهانی إرام میشود و پرده ها بر جای آرام میگیرند. درد قلب آپریل با فروکش کردن باد کم کم آرام میشود و او نفسی تازه میکند و همانجا وسط اتاق دراز میکشد.
چشم که باز میکند خود را بر روی زمین میبیند و این به او ثابت میکند که آن نور عجیب و غریب دیشب خواب نبوده است. بدنش خشک شده است و گردنش درد میکند و دستش خواب رفته است. خستگی و خواب آلودی را در تک تک سلول های بدنش حس میکند، اما با دیدن ساعت از جایش بلند میشود.
صبحانه اش را میخورد و پس از جمع کردن کیفش و پوشیدن لباسش رو به روی آینه میایستد و از پایین شروع به وارسی خودش میکند. کفش هایش تمیز، دامنش مرتب، دکمه های پیراهن سفیدش بسته و کروات یشمی رنگش به طور ماهرانه بسته شده است. همه چیز مرتب است اما وقتی که صورتش میرسد....
ادامه داستان باشه برای پست بعدی...
بسی زیبا..
نه به زیبایی شما💓