دو سال از شروع آخرالزمان زامبی میگذره و آرتین و دوستانش...
شیرین جلو میاد و کنار آن دو حرکت میکند:آرتین،میتونم یه لحظه با آترینا تنها باشم؟ آرتین سرعتش را کم میکند و کنار مهدیار و بردیا حرکت میکند. شیرین:چرا انقدر بهش سخت میگیری؟ آترینا:من دو ساله میشناسمش و تو فقط چند ماهه بین ما هستی، پس به تو ربطی نداره میخوام چجوری باهاش حرف بزنم. شیرین:چه زمانی این اتفاق افتاد؟ آترینا:منظورت چیه؟ شیرین:برادرت....
آترینا لحظه ای در فکر فرو میرود:"برادرم؟اون خیلی ناز و بامزه بود اما چون یکم زیاد شلوغ میکرد، همیشه باهاش بد بودم. قبل از اینکه اون اتفاق بیوفته، من به خونه دوستم رفته بودم و مادرم من رو مجبور کرده بود داداشم سینا را با خودم ببرم." آترینا نفسی عمیق میکشد و ادامه میدهد:"پدر و مادر دوستم خونه نبودن. وقتی اون اتفاق افتاد ما سه تا از خونه زدیم بیرون و تا میتونستیم دویدیم ،یادمه یک گروه خیلی زیاد از زامبی مارو دنبال میکردن و ما داخل یک فروشگاه شدیم. زامبی ها خیلی بودن و اگه میدویدیم شانسی نداشتیم، به دوستم گفتم که حواسش به برادرم باشه تا میتونن دور بشوند، بعد از اون با هرچیزی که تونستم جلوی در رو گرفتم، تمام وسیله های سنگین فروشگاه رو جلوی در گذاشتم تا وقت بخرم."
آترینا ادامه میدهد: زامبی ها خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردم بودند. چند فندک را از قفسه های فروشگاه برداشتم و از کنار فندک ها چند اسپری گاز برداشتم . بخشی از لباسم را پاره کردم و به دور دکمه یکی از اسپری گره زدم و اسپری ها را به سمت در انداختم و فندک را روشن کردم به سمتش پرتاب کردم و فرار کردم. اونا در را شکستند اما آنجا منفجر شد.
آترینا:هیسسس داریم نزدیک شدیم! آرتین:همین؟اینا که فقط ده نفرن! مهدیار: تبریک میگم بهت آرتین، بخاطر ده نفر بین اعضای کمپ جنگ درست کردیم. آرتین دوربینش را روی چشمانش میگذارد:بیشترن،اما مثل اینکه دارن توی اون تونل یکاری میکنن.
افسانه جادوگران رو ادامه بده قشنگه.
کی پارت بعد و میزاری؟
فکر نکنم اینجا دیگه بزارم چون فایده نداره و دیده نمیشه تو سطح جهان، داستانو به انگلیسی ترجمه میکنم میزارم تو پلتفرم Wattpad
اوکی
اگه بتونم حتما میخونم
عالییی بود