
این داستان ساعت پنج صبح خیلی یهویی به ذهنم رسید و تصمیم گرفتم قبل از اینکه از ذهنم پاک بشه بنویسمش، اگه جالب نبود معذرت میخوام.
روزی، از درختی تنومند یک فرزند برجای ماند. نهالی نو رسیده و جوان. نهال، در میان نهال های نورسیده ی دیگر نبود، بلکه در میان درختان سر به فلک کشیده و با تجربه بود، در میان کسانی که میتوانستند به او در بالغ شدن کمک کنند. او در میان افرادی که مثل خودش بی تجربه و جوان بودند نبود.
در بین آن همه درخت تنومند و بالغ، دیگر آرزویی برای داشتن وجود نداشت. زیرا تمام آن درختان، تکامل یافتن را در چیزهایی غیر از آرزو میدانستند. آنها معتقد بودند که راه رسیدن به این هدف والا، ویژگی هایی را میطلبد که آرزو و خیالات، مانع رسیدن به آنها میشود
آن نهال، برخلاف نهال های دیگر که در شرایط او قرار نداشتند به تکامل رسید. بزرگ و بالغ شد و همانطور که درختان بالغ به او دستور میدادند، فکر و خیالات را از ذهن خود دور کرد. اما با این حال بارها با خود گفت: ای کاش در میان نهال های جوان دیگر بودم، ولی... کاری نمیشود کرد. نمیتوانم ریشه ام را از زمین بیرون بکشم و جایی در میان نهال های دیگر، در زمین فرو کنم. بنابرین نهال، این آرزو را در دل ریشه های خود مخفی کرد و به آن اجازه نداد که در چهره جوان ولی بالغش نمایان شود. او چندین سال میان درختانی زندگی کرد که در دوران جوانی در آرزو و خیالاتی بی پایان غرق بودند، اما با این حال به آن جوان بیچاره اجازه جوانی کردن نمیدادند.
در جنگل رازی نهفته بود. باغبانی در آنجا میزیست که هر چند سال یکبار ، درختان تنومند را قطع میکرد. او، گوش به فرمان اربابی بود که به او اجازه ی درک معنای زندگی و رحم را نمیداد. ولی در آن میان، نوجوانان تازه از راه رسیده و جوانان به تکامل نرسیده، اجازه زندگی کردن داشتند، تا وقتی که به تکامل برسند. زیرا، فقط درختانی به کار باغبان و اربابش می آمدند که بالغ شده بودند.
نهال قصه، خیلی زود سربه فلک کشید. درختان پیر اطرافش، از اینکه توانستند آن نهال را طوری بار بیاورند که خودشان میخواستند، خوشحال و راضی بودند. نهال یا بهتر است بگوییم درخت قصه هم راضی به نظر میرسید. ولی با این حال، هنوز، آرزو و خیالی بزرگ را به دوش میکشید. چیزی را که سال ها درون ریشه هایش مخفی کرده بود.
روزی از روزها، در شبی تاریک و مخوف، باغبان از راه رسید. او بدون اندکی رحم، درخت ها را قطع کرد. یکی را اندک اندک و با زجر کش کردن، و دیگری را خیلی سریع و بدون درد. درخت، با اینکه به خاطر درختان پیر به آرزوی قلبی اش نرسیده بود، آنها را دوست میداشت. سال ها بود که در کنارشان بود. آنها از کارهای خود قصد بدی نداشتند و نیت شان فقط خیر و صلاح او بود. دیدن آن منظره و قبول کردن این واقعیت که او و تمام عزیزانش می میرند، برایش دشوار بود. او به خواسته هایش نرسیده بود. او میخواست عسل دادن کندوی زنبور پدرش را ببیند، میخواست بهار دوباره از راه برسد و جنگل را پر از پروانه و گل کند، میخواست تا ابد در کنار عزیزانش و در جنگل زیبایش زندگی کند، او میخواست... صاحب یک نهال شود و بدون اینکه جلوی او را بگیرد، به او فرصت زندگی کردن بدهد، میخواست بچه اش، به آرزوی بزرگی که او تمام عمر حسرتش را میکشید برسد، اما، آن شب ترسناک و تاریک، تمام خواسته هایش را جلوی چشمانش به آتش کشید.
ارباب باغبان احساسات درخت را فهمید، حس بیچارگی را. حس نرسیدن به آرزوها را. تاکنون ندیده بود درختی به هنگام مرگ اینطور بی قراری کند. او زندگی تلخی داشت، او میخواست کمی بیشتر زنده بماند تا به خواسته هایش برسد... ولی نمیشد. زمان حمله از پیش تعیین شده بود. او باید درختان را، چه جوان، چه پیر میکشت و فقط به نهال ها رحم میکرد. چه بی رحمی بزرگی بود. هم سن های این درخت جوان نهال بودند و فرصت زیادی برای زندگی داشتند. ولی این جوان بیچاره... بی آنکه بخواهد زیادی بزرگ شده بود. مرگ او، تاوان آینده نگری های بی حد و مرز درختان پیری بود که او را پرورش داده بودند.
ارباب، تصمیم گرفت او را به یکی از بزرگ ترین آرزو هایش برساند... زندگی درخت جوان خاموش شد. دیگر لازم نبود باری سنگین از غم و اندوه را به دوش بکشد. او دیگر در این دنیا نبود. اما، پاره ی تن آن درخت کمی بعد از مرگ پدرش به دنیا آمد. ارباب، تکه ای از شاخه ی تنومند او جدا کرد و در کنار نهال های دیگر کاشت. شاخه، جان گرفت و رشد کرد. او آمدن بهار زیبا را برای اولین بار دید. وقتی گنجشکان بر روی او نشستند و آواز خواندند حس سعادتمند بودن را تجربه کرد، او با درختان دیگر دوست شد و با آنها اوقات شادی را گذراند. او احساس خوشبختی کرد، از اینکه در بند نیست و آزاد است. آن نهال کوچک، از اینکه با رسیدن به آرزو های پدرش چقدر او را خوشحال کرده بود، بی اطلاع بود.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلیییییییییی قشنگ بود 😭😭😭😭
😭😭😭😭😭😭😭😭
سکوت تلخ ستاره (بررسی)
خیلی زیبا بود