
دو سال از شروع اون اتفاقات گذشته و حالا آرتین باید...
شب: ۱۰ دقیقه قبل از برگزاری جلسه: آترینا از درمانگاه،درحالی که دست راستش باند پیچی شده بود خارج میشود. اسب سفید و با موهای طلایی اش را میبیند. افسار اسب را باز میکند و پشت اسب سوار میشود و میگوید:میدونم خواب بودی طلا، ولی من با این وضعیت همین چند قدمم نمیتونم برم. شروع به حرکت میکند و پس از چند دقیقه به چادر بزرگی میرسد.
آترینا اسبش را کنار اسب های دیگر میبندد و وارد چادر میشود. از هفت صندلی،چهار تای آنها پر بود و میز چوبی بزرگ خالی بنظر میرسید. آترینا روی یک صندلی مینشیند. همه صندلی ها پر بود بجز دوتا،یکی برای رئیس گروه و دیگری برای آرتین. یک پسر که معلوم بود عصبانی است وارد میشود و روی صندلی رئیس میشیند،آریا.
آریا: واقعا برگزاری این جلسه احمقانه بود.معلومه که نمیتونیم همچین ریسک بزرگی درباره حمله به یوز ها قبول کنیم. بردیا بلند میشود(با عصبانیت):و همچنین نمیتونیم بزاریم نزدیک تر بشن و از کمپ ما باخبر بشن. یک دختر:من با بردیا موافقم،اگر کاری نکنیم اون ها از ما مطلع میشن و مثل بقیه مارو هم حذف میکنند و همچنین نمیتونیم خطر کنیم چون اون ها خیلی قوی تر از ما هستند. آریا:ما توان مقابله رو نداریم.اگه نزدیک تر شدند کمپ رو ترک میکنیم.
آترینا:اما....همه دوسال از زندگیشون رو برای ساختن اینجا گذاشتن.شما نمیتونین. آریا:خوب شنیدی چی گفتم آترینا،پایان جلسه. آترینا با عصبانیت از چادر بیرون میرود و سوار اسبش میشود و شروع به حرکت میکند. پس از چند دقیقه به چادری میرسد.از اسبش پایین میاد و صدای گیتار و آواز را میشنود. داخل میشود و آرتین را درحال گیتار زدن و خواندن میبیند.
آرتین نگاهی به آترینا می اندازد و سپس به گیتار زدن و خواندن ادامه میدهد. آترینا روی زمین میشیند و گوش میدهد. پس از چند دقیقه آرتین گیتار را کنار میگذارد و به در چادر نگاه میکند(قطره اشکی از چشمش پایین میآید):از بچگی خوندن رو دوست داشتم،آرزوم بود بزرگترین خواننده جهان بشم. آترینا(با لبخند): آرزوی قشنگی داشتی. آرتین(با ناراحتی): قشنگ؟قشنگ برا وقتیه که بتونی بهش برسی.قبلا فکر میکردم آدم موفقی هستم.قوی،امیدوار،کسی که هرچقدر ببازه بازم نا امید نمیشه ولی من یه بازنده بودم و وقتی این زامبی ها اومدن این رو کاملا درک کردم.
آترینا(با ناراحتی):اگه اینطوریه،تو تنها بازنده نیستی.من برادر کوچیکم رو گم کردم و الان نمیدونم زندس یا نه. پدر و مادرم مردن. پس منم بازند هستم و همینطور همه افرادی که توی این کمپ هستند بازنده هستند،اما میدونی فرق ما با بقیه بازنده ها چی بوده؟ آرتین(کمی اشک از چشمانش میریزد):چی؟ آترینا ادامه میدهد:از بین ۸ میلیارد نفر آدم، خیلی هاشون ازبین رفتن ولی مارو ببین،ما زنده ایم.چون ما بازنده هایی بودیم که به فکر بردن بودیم. آرتین:درسته. آرتین سرش را پایین میآورد. آترینا دستش را روی شونه آرتین میگذارد:همهچیز رو درست میکنیم.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
فرصت