داستان من و اون مثل خورشید ماه بود....من اون ماه بودم که مورد توجه قرار گرفته بود...من کسی بودم که خیلی از افراد اون رو میخاستن... در حالی که خودم فقط یک نفر را میخاستم... این منم..."هیناتا هیوگا" که با دوتا خورشید سر و کار داشتم...
و تا حدودی من هم اون رو فراموش کرده بودم...من خورشیدی دیگه پیدا کرده بودم که کسی بهش توجه نمیکرد..خورشیدی که حتی از ترسناک ترین داستان ها هم پایان خوش میساخت...مردم بهش میگفتن هیولا....اما ما "ناروتو" خطابش میکردیم...روباه نُه دُمی که لیاقت یه خانواده و زندگی خوب رو داشت..
ولی خورشید واقعی که بخاطر من داشت میسوخت اون بود... کسی که تا قبل از دیدن خورشید دیگه تسلیم سرنوشت شده بود....کسی که ما "نِجی" صداش میکردیم و کم کم داشت به ستاره ها تبدیل میشد...
داشت دیر میشد و من نفهمیدم...اون ستاره ها کمکم خاموش شدن و از بین رفتن...و فقط یادشون در فکرم موند....مجبور به خداحافظی دردناکی شدم.... خداحافظیای که شاید اگه فقط کمی چشم و گوشم رو باز میکردم میتونستم مانعش بشم... ولی... باید بگم..."خداحافظ نِجی..." ... و من فقط با یک خورشید موندم...خورشیدی که شاید دیر و زود....اما بالاخره احساس من رو فهمید