قسمت ششم فصل دوم...
در خواب مدام با گر.ی.ه و ز.ا.ر.ی التماس می کرد که او را رها کنند اما مانند ارواحی که از خ.و.ن و روح او بخواهند تغذیه کنند او را محاصره کرده بودند. بی قراری می کرد و با گریه درخواست کمک می کرد. چنان صدایش بلند بود که باعث بیدار شدن جک شد و او را فوری به اتاق فراخواند. سراسیمه با نگرانی در را که باز کرد با او مواجه شد که بر روی تخت درحال کابوس دیدن است و مانند کرمی به دور خود می پیچد و عرق سرد تمامی صورت و بدن او را فرا گرفته است. با سرعت خود را به تخت رساند و شروع به تکان دادن او کرد تا از این کابوس بیدار شود. همزمان نامش را مدام تکرار می کرد. ناگهانی و با وحشت از خواب پرید و فوری او را به ب.غ.ل گرفت و دستانش را به دور کمر او قفل کرد.
جک از این حرکت ناگهانی شوکه دستانش را در هوا گرفته بود و متعجب به او نگاه می کرد. اما زود کلافه دستان او را گرفت و سعی کرد از خود جدا کند. _هی بچه، میشه ولم کنی؟ عین چسب دو قلو چسبیدی. وقتی دید فایده ای ندارد پوفی از روی کلافگی سر داد. _میشه لطفا مراقبم باشی عمو؟ خواب خیلی بدی دیدم، خواب دیدم هیولاها میخوان منو ببرن یه جای ترسناک. با این حرف دلش برای او سوخت و به آرامی موهای طلایی و مخملی اش را نو.ا.ز.ش کرد. _نترس لیلی، هیچ هیولایی نیست فقط خواب بدی بود، حالا دوباره بخواب. به آرامی دستانش را دور کمر او آزاد کرد و به صورت او چشم دوخت و گفت:_میشه پیشم بمونی تا خوابم ببره عمو؟.
با سکوت خود مهر تاییدی بر خواسته او زد و پس از آنکه دختربچه دراز کشید دوباره ملحفه را بر روی او کشید. منتظر بود به خواب برود اما گویا انتظار چیزی را می کشید. با تعجب روی به او پرسید. _چرا نمیخوابی پس؟. _قصه برام نمیگی عمو؟. کمی با خود در درون ور رفت که گونه ای خواسته او را بپیچاند اما وقتی راهی ندید از روی اجبار قبول کرد. _باشه، چطوره قصه دختر چوپان و گل رز آبی رو بگم؟. کمی به فکر فرو رفت و گفت:_پایان بدی نداره؟ اخه بابام قصه شاهزاده خانوم و جوان رو وقتی برام تعریف کرد آخرش بد بود. _خب، نه پایان این خوبه. حالا میتونم تعریف کنم؟.
به نشانه تایید سرش تکان داد و آماده شنیدن شد. پس از ۵ دقیقه هنگامی که پایان قصه رسید به آرامی بلند شد و قبل از رفتن نگاهی اجمالی به او انداخت. از درون عذاب و وجدان مانند آتشی جیگر او را می سوزاند، که چگونه قرار این فرشته کوچک مابقی عمرش را تک و تنها سپری کند. تماما خود را عامل وضع الان زندگی او می دید. شاید دیگر نمی توانست پدری را که از دست داده است را برگرداند ولی می توانست کمی به او کمک کند تا زندگی خود را بگذراند. حداقل اگر قرار بود او را به پرورشگاه بسپارد می توانست از دور مراقب او باشد. دستی به موهای طلایی مخملی او کشید و از اتاق خارج شد. در صبح روز بعد خانواده دور میز برای صرف صبحانه جمع شده بودند و به امور خود مشغول بودند. جک درحال خواندن روزنامه صبحگاهی و همسرش درحال آماده سازی صبحانه بود. پسرش نیز درحال خوردن نان تست و شکلات صبحانه بود. درست مانند خانواده های خوشبخت و رویایی ای بودند که هرکسی در آرزوی آن بود و فقط در قصه ها وجود داشت.
اما دختربچه پشت دیوار پنهان شده بود و پنهانی به درون آشپزخانه سرک می کشید. پسربچه به صورت اتفاقی چشمش به او افتاد به او چشم دوخت. اما او بخاطر خجالت شاید ترس فوری از جلوی چشم او پنهان شد. پسربچه روی به پدر خود کرد و با کنجکاوی پرسید. _بابا اون دختر کیه؟ چرا آوردیش خانه؟. جک درحالی که مشغول خواندن روزنامه با چشمان خود بود جواب داد. _فعلا تا امروز قراره پیش ما باشه، اسمش لیلیه اگر دوست داری میتونی باهاش دوست بشی. پسربچه مغرورانه پیشنهاد او را رد کرد. _نه خیر، من با یه دختر دوست نمیشم، چون پسر با پسر دختر با دختر باید بازی کنه. همسرش با بشقاب پنکیک ها سر میز آمد و در واکنش به حرف پسربچه کمی اخم کرد و گفت:_این حرف رو نزن ایوان، زشته اینجور با دخترا رفتار کنی. تو باید با همه دوست باشی.
پسربچه اخم کرد و مشغول خوردن نان تست شکلاتی خود شد. جک پس از اینکه روزنامه را تا کرد و کنار گذاشت بلند شد و به پیش دختربچه رفت که پشت دیوار ایستاده بود. _بیا بریم صبحانه بخور لیلی، حتما خیلی گرسنه ای. اما او همچنان سر جای خود ماند. _خجالت نکش، بیا پیش من بشین باشه؟. با تکان دادن سرش به چپ و راست مخالفت کرد. جلوی او زانو زد و به چهره او چشم دوخت. _مشکلی وجود داره لیلی؟. سرش را پایین انداخت و درحالی که با انگشتان دستش ور می رفت به آرامی نوک پایش را بر روی زمین می کشید. به آرامی گونه پنبه ای او را ل.م.س کرد و گفت:_از کسی میترسی یا خجالت میکشی؟ بهم بگو.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
فرصت
به. به. ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
قشنگ بود
ههی آخه یه دختر کوچیک چجوری میخاد انتقام بگیره؟
خواهی دید😏
🤦♂️