بعد از چند دیقه بقیه بچها هم اومدن(ثنا و ال آی و آیشین و امیر و امیر حسین و اشکان) خیلی خوش گذشت و وقتی داشتیم میرفتیم آرتین گفت:«میای یا نه»من:«بزار با باران حرف بزنم» پیش باران:«برم بنظرت»باران:«آره قابل اعتماد» من :«مطمئنی؟»باران:«آره»من:«باشه» رفتم به آرتین گفتم :«باشه میام» آرتین:«پس تو برو خونه وسایلات رو جمع کن منم میام میریم»
من:«باشه مرسی» رفتیم خونه من رفتم لباسام رو جمع کردم و رفتم آشپزخونه تا آب بخورم دیدم آیفون زد درو باز کردیم آرتین و نیما اومدن آرتین گفت :«کیفتو بده من میارم» من:«نه خودم میارم» آرتین:«میدی یا خودم خودتو با کیف بگیرم بغلم ببرم»من:«باشه بابا بیا» کیفو گرفت رفتیم نشستیم تو ماشین نیما و باران هم اومدن
خونش تو ولیعصر بود رسیدیم خونه وقتی درو بازکرد و رفتم داخل دیدم خونه خیلی خوبو شیکه و خیلی بزرگه بهم گفت:«بیا بریم اتاقت رو نشون بدم» من:«باشه» رفتیم اتاق رو نشون داد فقط یه تخت و کمد داشت خیلی خالی بود ولی بزرگ بود آرتین:«فردا میریم وسایل میخریم» من:«باشه» رفت بیرون منم لباسام رو تو کمد یعدش رفتم حال پیش باران اینا بعد از نیم ساعت باران و نیما رفت
آرتین:«یه مسواک گذاشتم اگه خواستی دندونات رو مسواک بزنی از اون استفاده کن » گفتم :«باشه» رفتم دست شویی صورتم شستم مسواک باز نشده بود برداشتم باز کردم دندونامو مسواک زدم و ررفتم بیرون از راهرو رد میشدم دیدم آرتین خوابیده چراغارو خاموش کردم و رفتم تا بخوابم
عالیهههه زود پارت بعدی بزااار
مرسی
😘😘