رفتم خونه وقتی رسیدم خونه یادم افتاد کلاس زبان دارم اولش شماره مامان و بابام و فامیلا رو بلاک کردم بعدش کتابای زبانمقایم کردم و چند دست لباس برداشم و به مامانم گفتم:« امروز دو جلسه زبان جبرانی دارم تا ساعت هشت میام» وقتی حواسش نبود پولایی که مامانم از بچگی برای دانشگاهم ذخیره کرده بود برداشتم تقریبا ۲۰و یا ۳۰ میلیون پول بود
از خونه زدم بیرون وقتی رسیدم به پارک به باران زنگ زدم من :«میشه بیام خونتون» باران:«چیشده»من:«تو فقط بگو میتونم یا نه»باران:«چرا که نه بیا» من:«مرسی الان میام» باران:«باشه منتظرم» شروع کردم به راه رفتن زیاد دور نبود بعد یه ربع اینا رسیدم خونه تنها بود باران:«سلام چطوری » من:«خودت میدونی چیشده دیگه» باران:«آره میدونم»
من:«پس میدونی دیگه» باران:«آره میدونم» من:«آفرین» باران:«بیا اتاقت رو نشون بدم» من:«باشه مرسی» رفتم اتاق لباسام رو تو کمد چیدم بعدش رفتم حال نشستم رو مبل باران:«حاضرشو بریم کافه تا شاید حالت یکم بهتر شه» من:«باشه بابا» حاظر شدم تا بریم کافه اسنپ گرفتیم و رفتیم کافه
دوست باران(نیما)با دوستش آرتین اومدن باران شروع مرد به تعریف کردن حال من باران بعد از اینکه موضوع رو تعریف کرد گفت:« باید به فکر یه چاره باشیم»آرتین:«من یه فکری دارم» باران:«بگو»آرتین:«من یه خونه مجردی دارم اکه بخوای بیا باهم زندگی کنیم هم تو خونه پیدا میکنی هم من تنها نمیمونم» من:«باید راجبش فکر کنم» آرتین:«باشه هرجوری راحتی»
پستت خیلی خوب بود♥️🫂
امیدوارم در آینده یکی از بهترین ها بشی☺️👍🏻
اگه میشه لطفا به پست و اسلایس های منم سر بزنید🙃🤍
بک هم میدم😉🤯
ادمین زیبارو پین؟☺️🫂