وسط های کلاس یازدهم بود تقریبا عوایل امتحانات ترم اول داشتم میرفتم مدرسه وقتی رسیدم دیدم مدیر صدام میکنه رفتم دفتر دیدم یه خانم و آقایی توی دفترن فکر کردم از آموزش پرورش اومدن از مدیر خواهش کردن که بره بیرون وقتی مدیر رفت بیرون منتظر بودم حرف بزنن بهم گفتن
:« نمیدونیم از کجا شروع به حرف زدن کنیم » من:«کلاسم داره شروع میشه زود باشین»آقاعه:«تو دختر مایی»من:«چه شوخی خوبی دوربین مخفی بود دیگه دوربین کجاست»خانم:«میدونست تعجب زده میشی»وقتی دیدم داره با جدیت حرف میزنه دستام سست شد و شروع کرد به تعریف کردن موضوع
خانم:«فقط یه سالت بود از اتاقت صدا شنیدیم رفتیم اتاقت دیدیم پنجره بازه و تو نیستی من مطمئن بودم قبل از خوابیدنت پنجره اتاقت رو بستم بیرون رو نگاه کردم چیزی ندیدم و بابات به پلیس زنگ زد وقتی پلیس اومد دوربین مداربسته محله رو چک کرد چیزی نبود انگار پاک شده بود هرجا دنبالت میگشتیم نبودی تا به امروز که بلاخره پیدات کردیم»
با بغض از اونجا زدم بیرون تو راه رو دوستامو دیدم وقتی دوستام حالمو دیدن پرسیدن :«چیشده چرا گریه میکنی» من :«پدر و مادرم پرد و مادر اصلیم نیستن» دوستام تعجب زده شدن و دیگه چیزی نپرسیدن تا آخر زنگ همینجوری مات مونده بودم و چیزی نمیگفتم
باید ادامه بدی تا نتیجه مشخص کنه داستانت چطوره🤝✨
امشب ادامش رومیذارم
موفق باشی🙂☁✨
مرسی
خوب بود 👌🏻
مرسی