امروز اومدیم که داستان یه ضرب المثل قدیمی رو تعریف کنیم و بگیم چی شد که به وجود اومد
در یکی از روزها، میهمانی بزرگی در خانه یکی از روستاییان برپا شده بود. همگی تنگاتنگ هم نشسته بودند و گل می گفتند و گل میشنیدند و از هر دری با یکدیگر صحبت می کردند. در آن هنگام یکی از افراد که خودش را از دیگران خوش سر و زبان تر و شوخ طبع می پنداشت، بلند شد و گفت: «خوب گوش کنید که می خواهم لطيفه جدیدی برایتان بگویم.» همه ی میهمانان ساکت شدند تا لطیفه ی او را بشنوند.
فرد شوخ طبع شروع کرد و گفت: «یک روز دو نفر آدم ساده لوح و هالو به یکدیگر رسیدند. در دست یکی شان سبدی بود و چیزی توی سبد داشت و روی سبد را با پارچه پوشانده بود، به طوری که معلوم نبود داخلش چیست.آدم ساده لوحی که چیزی در دست نداشت، بعد از سلام و علیک و چاق سلامتی به کسی که سبد در دست داشت گفت: ای دوست کجا می روی؟ توی سبدت چی هست؟
هالوی دومی لبخندی زد و گفت: به شهر می روم تا آنچه را که در سبد دارم بفروشم.اولی گفت: حالا توی آن سبد چی گذاشته ای؟ساده لوحی که سبد داشت گفت: هوشت را امتحان کن. اگر بگویی که توی سبد من چیست، یکی از تخم مرغ ها را به تو می دهم و اگر بگویی چند تاست و درست هم بگویی، هر هشت تایی را که توی سبد دارم به تو جایزه میدهم.
دوست ساده اش کمی فکر کرد. مثل خر در گل مانده بود. فکرش به جایی نرسید و گفت: «لااقل یک بار راهنمایی ام کن.» صاحب سبد گفت: «راهنمایی ات می کنم. توی سبد من چیزهایی هست که رنگش سفید است و اگر آنها را بشکنی، می بینی که وسطش زرد است.»
دوستش با خوشحالی فریادی کشید و گفت: فهمیدم، فهمیدم! توی سبدت ترب سفید داری، البته ترب هایی که وسطشان را خالی کرده ای و توی آنها هویج تپانده ای. هالوی اولی قیافه ی پیروزمندانه و حق به جانبی گرفت و گفت: نه، باختي. نتوانستی درست حدس بزنی»
میهمانان با شنیدن لطیفه خنده سر دادند و گفتند: بابا اینها که دیگر خیلی هالوبوداند. یکی از میهمانان که توی فکر بود و مثل بقیه نمی خندید، سرش را با تعجب بلند کرد و گفت: آخرش معلوم شد که توی سبد یارو چی بود و چند تا بود؟ این بار میهمانان با صدای بلند به فردی خندیدند که از دو هالوي قصه کم هوش تر و ساده لوح تر بود...
وضعیت صادقانه مغزم سر امتحان:
هالوی سوم👀💔
🤣
جالب بود😌
باحال بود