در یک روز تاریک و بارانی، بعد از ماجرای فرزند نفرین شده، هری پاتر و هرمیون گرنجر به مالفوی مانور میروند تا تایمنر را نابود کنند. دراکو مالفوی با چالشهای عاطفی و انتخابهای سختی روبرو میشود که سرنوشت همه آنها را تغییر خواهد داد. فصل چهارم
### فصل چهارم: "دنیای نو" دراکو برای بار دوم چشمانش را در جهان جدید گشود و در آغوش تفکر غرق شد. او به روشنی میدانست که در این زندگی، دیگر دراکو مالفوی سابق نیست؛ بلکه با سهگانه گریفیندور دوستی برقرار کرده است. هنگامی که به پار، پیش از نابودی تایمنر، از دوستی با ویزلی سخن میگفت، در حقیقت به احتمال ناممکنی اشاره داشت که به طرز شگفتانگیزی در این سرنوشت جدید به واقعیتی طبیعی بدل شده بود. هنوز هم از فکر به اینکه در جایی به نام ویزلی مانور است، از خود بیخود میشد. اما آنچه به وضوح نمایان بود، این بود که او در سرنوشتی به شدت دگرگون شده است. او باید نخست درباره شخصیت خود و افراد این سرنوشت اطلاعات کافی کسب کند تا بتواند با این دنیای جدید وفق یابد. اکنون متوجه تعبیر خوابش شده بود؛ آن درخت آرزوها حقیقتی را به او گفته بود. او با انتخاب آن سیب و در نتیجه انتخاب دوستی، دروازهای نو به زندگی و قلب خود گشوده بود. پس از اندکی فراغت، دراکو با خود اندیشید که آیا در این دنیا هنوز پسرش اسکورپیوس را دارد؟ آیا همسرش استوریا زنده است؟
دراکو همواره در آتش عشق به استوریا میسوخت. با اینکه استوریا زن آرام و مظلومی بود، اما همواره با کلمات محبتآمیزش، ترمیمگر و آرامشبخش قلب زخمی روح خسته دراکو بود. با نگاه مهربانش، دنیا را به دراکو هدیه میداد. گرچه پدر ش در ابتدا مخالف این وصلت بود. اما بعد از ورود استوریا به خانواده و رفتار وزین او قلب لوسیوس مالفوی هم نسبت به او نرم شد.و اورا به عنوان عضوی از خانواده خود پذیرفت.بسیاری بر این باورند که دراکو تنها بود. درست است که او در تکبر و غرور مالفویوارانه خود در هم تنیده شده بود، اما هنوز پس از جنگ با تئودور نات و دافنه گرینگراس، که خواهر همسرش بود، و پانسی و بلیز زابینی، صمیمی بود. در واقع همه اعضای اسلیترین یک راز داشتند؛ راز این بود که در مقابل عموم خشک و سرد رفتار میکنند، اما در خفا با یکدیگر متحدند و آن حالت خصمانه را دیگر ندارند. اسلیترینها مجمعی مخفی برای خود دارند که در آن امور مخصوص گروه اسلیترین مورد بحث قرار میگیرد. این اتاق مخصوص سالازار اسلترین فقید است و در اعماق جنگل تاریک هاگوارتز قرار دارد. تنها یک اسلترینی اجازه ورود به آن را دارد. خلق این مجمع داستانی ماندگار و پنهان دارد که نسل اندر نسل در بین اسلیترینیها میچرخد؛ داستان عشق سالازار به رئیس خانه گریفیندور، گودریک.
او میدانست که عشقش به گودریک ، همچون گلی زیباست در میان خارها. زیبا اما آسیب پذیر. با این وجود سالازار، پس از مدتها تحمل بار سنگین عشق پنهان در سینه، دیگر تاب تحمل نداشت و عشقش را با صداقت تمام به گودریک ابراز کرد. در یک شب تاریک و بارانی ، درختان جنگل به آرامی در باد می رقصیدند و صدای باران بر روی برگ ها ، سکوت شب را می شکست. سالازار با قلبی پر از امید و اضطراب در مقابل گودریک ایستاد و گفت: گودریک، سال هاست که در سایه عشق تو زندگی کرده ام . آیا میتوانی در دل خود جایی برای من بیابی. گودریک با نگاهی پر از تعجب و تردید به او پاسخ داد: سالازار، عشق همچون آتش است . میتواند گرما بخش باشد، اما اگر به درستی هدایت نشود ، میتواند همه چیز را بسوزاند. سالازار با چشمانی پر از اشک گفت: من نمیخواهم عشقم به آتشی خانمان سوز تبدیل شود. بلکه میخواهم تو پذیرای آن باشی. گودریک با صدایی آرام گفت : باید صبر کنی. عشق واقعی زمان می طلبد تا شکوفا شود. اما اگر به آن فرصت ندهی ، ممکن است برای همیشه در دل تاریکی باقی بماند. و گودریک بعد از پایان سخنش به سمت هاگوارتز شروع به بازگشت کرد سالازار که میدانست این سخن گودریک به معنای رد اوست. او در حالی که قلبش مملو از درد گشته بود فریاد زد:من هرگز از عشق به تو دست نخواهم کشید. اما اگر این عشق برای تو نیرنگی است، پس من باید چه بکنم.؟ سالازار جواب را خوب میدانست. تحمل دوباره غم عشق بر روی سینه درد آلودش تنها چاره ای بود که برایش باقی مانده بود.
و اینچنین گودریک به عشق او اعتماد نکرد و آن را مورد تمسخر قرار داد. و سالازار با دلی شکسته و غمگین روز گار را میگذراند. و عشقش را که همچون آبی زلال از دل سنگ ها میجوشید، در دل تاریکی پنهان میکرد. این مکالمه نه تنها سرنوشت آن ها را تغییر داد . بلکه بر سرنوشت تمام اسلیترین ها نیز تاثیر گذاشت. در ادامه او به خاطر نیرنگ و حیلهگری که در عنوان گروهش نهفته بود، مورد قضاوت دیگر رؤسای خانهها قرار گرفت. آری، او کمی تندخو و زیرک بود، اما دیگران نیز عیوب خود را داشتند. چرا کسی عیب آنها را به رویشان نمیآورد؟ گودریک بیپروا و کلهشق بود، ریونکلا نابغهای غیرقابل باور و خرافاتی، و هافلپاف کمی زودباور بود. پس چرا آنها تنها او را مورد هدف قرار میدادند؟ شاید علتش رکگویی او بود که محاسن و معایب افراد را بیرو درواسی بیان میکرد.
این موضوع به همراه شکست عشقی قدیمی او به مرور سبب خشم و ناراحتی عظیم سالازار و خلق باسلیکس توسط او شد، اما او هرگز از باسلیکس استفاده نکرد، چرا که نمیتوانست به عشق خود آسیبی برساند. غم و اندوه او را از درون متلاشی کرد و او غرق در دریایی از ماتم و سوگ گشت. قلبش را در تپهای از غم مدفون ساخت و در نتیجه، چندی بعد این غم او را امان نداد و در بستر بیماری افتاد. در آن هنگامی که مرگ را نزدیک میپنداشت، شاگردش لورنا را که دخترخواندهاش و تنها غمخوارش بود، فراخواند. او کتاب تجربیاتش، آخرین طلسمهای خود و یادداشتهای شخصیاش را به همراه گردنبندش و علم زبان پارسلمورث که از طریق طلسم انتقال مهارت که خود ساخته بود انتقال می یافت، به او منتقل کرد. همچنین کلید اتاقی پنهان را نیز به او سپرد و از او خواست که مجمعی با نام اسلیترین در آن بنا نهد تا اسلیترینهای دیگر با یکدیگر همراه باشند و تنهایی را احساس نکنند. چرا که او خود این درد و بیمهری را کشیده بود. سپس با آغوشی باز به استقبال دنیای پس از مرگ شتافت و از زندگی دنیایی رخت بر بست.
با شنیدن این داستان، بسیاری میپرسند: اگر اینگونه بود، پس چرا اسلیترینها از عشق محروم بودند؟ چرا که داستان به این صورت ادامه پیدا نکرد. اما لورنا، که این داغ بیمادری را از چشم سه استاد میدید، تصمیم به انتقام گرفت و از باسلیکس استفاده کرد و هر سه استاد را در تلی از انتقام مدفون ساخت. سپس باسلیکس را به خوابی طولانی مدت فرستاد و خود مسئولیت اداره امور اسلیترین را بر عهده گرفت و سه فرد دیگر را جایگزین رؤسای دیگر تالارها کرد و ذهن افراد را از این اتفاق پاک کرد. اینگونه نوشت که چهار رئیس با هم جنگیدند و در دریایی از انتقام یکدیگر را غرق کردند. لورنا مجمع را بنا نهاد، اما نه برای هدفی که مادرخواندهاش میخواست، بلکه برای برتری بر سه خانه دیگر و شکست دادن و تحقیر کردن آنها با کمک پیروانش. اما او مدتها بعد، پس از خیانت شاگردش تدروس که او را از ریاست برکنار کرد و خود جایگزینش شد و او را بیدفاع در جنگل رها کرد، فهمید که راه اشتباهی را انتخاب کرده است. در لحظات واپسین عمرش، طلسمی را اجرا کرد که اگر کسی از اسلیترین از انتخابش پشیمان شد و تصمیم بر اصلاح آن کرد و زمان و شرایط هم مهیا بود، کتابچه جادویی لورنا و سالازار و دفترچه ای که حقیقت ماجرا در آن درج شده بود و کلید اتاق پنهان سالازار و نقشه راهش را پیدا کند و بتواند راهی برای محقق کردن این آرزو پیدا کند. سپس این موارد را در کیسه ای نقره ای گنجاند و با اتمام طلسم آن را به آسمان پرتاب کرد و آن کیسه تبدیل به ستاره ای پر فروغ برای آسمان گشت.
سپس لورنا اتاق سالازار را به نوعی پنهان کرد و آن را از خاطر همگان برد. در فقدان و غم و اندوه و پشیمانی از انجام ندادن دستورات استادش، دار فانی را وداع گفت. پس از آن، شاگردش تدروس برای ترساندن افراد دیگر خانهها، داستان تاریخچه هاگوارتز را به شیوهای دیگر تغییر داد تا همه از خانه اسلیترین حساب ببرند. او از سالازار جادوگری خونخوار ساخت که بر سه رئیس دیگر شورید و در نهایت آنها با کمک هم به سختی او را شکست دادند و گودریک با شمشیر افسانهای گریفیندور او را کشت. اما سالازار در آخرین دقایق مرگش با لبخندی دیوانهوار گفت که با این کار، افسونی خطرناک را آزاد کردهاید. روزی شخصی از نسل من میآید و باسلیکس را که مهر و موم کردهام آزاد میکند و شما را از بین میبرد. او خود را نوه سالازار معرفی کرد و گربند او را به گردن آویخت. بعدها ولدمورت، که از نسل تدروس بود، تا حدودی این قصه تخیلی را به واقعیت تبدیل کرد. اینگونه داستانی که مگوناگال در سال دوم به بچهها گفت، در تاریخ شکل گرفت. تا مدتها بعد، هیچ اسلترینی نتوانست آن اتاق مخفی را پیدا کند و آرزوی سالازار و لورنا را برآورده کند. تا اینکه بعد از جنگ، دراکو در سال هشتم خود، در حالی که از عوارض و ناراحتی پس از جنگ رنج میبرد، در شب ستارهباران به تنهایی به اعماق جنگل هاگوارتز پناه برد و در دل آرزو کرد که کاش اسلیترینها از این تزویر خود آزاد بودند و مانند دیگر گروهها، لااقل در خفا با یکدیگر راحت و صمیمی بودند.
در همان لحظه، نوری درخشان از ستارهای تابناک بر زمین تابید. ستاره از آسمان به سمت زمین آمد و در دستان دراکو جای گرفت و تبدیل به کیسهای نقرهای شد که درونش کتابچه سالازار و لورنا و داستان زندگی واقعی و سرگذشت آنها بود. به همراه نقشه و کلید اتاق مخفی. در آن لحظه، فکری در ذهن دراکو جرقه زد. او پیش دوستان اسلیترینی خود رفت و موضوع را با آنها مطرح کرد و آنها تصمیم گرفتند که این مجمع را دوباره تاسیس کنند. با این تفاوت که در آن دیگر جایی برای قلدری و تزویر و نیرنگ نباشد و تنها دوستی در آن مجمع جای داشته باشد. حال که بعد از جنگ، همگی با نگاهی مملو از کینه به اسلیترین مینگریستند، این مجمع بهترین گزینه برای ترمیم این رنج بود. پس آنها این گروه را تأسیس کردند و پادشاه مجمع با رأی همگی دراکو بود و مشاورانش نیز تئودور، گرینگراس، بلیز و استوریا شدند. دوستی پنهانی و عمیق اسلیترین در آن اتاق مخفی شکل گرفت؛ اتاقی که مانند اتاق ضروریات با افزایش تعداد نفرات، امکاناتش افزایش مییافت. اکنون علت اینکه بعد از جنگ، اسلیترینها به وزارتخانه مراجعه نمیکنند مگر برای مواردی نادر، مشخص میشود. زیرا بعد از جنگ با آنها خصمانه برخورد میشود، اما در محفل با قضاوت همگروههایشان مشکلاتشان راحتتر حل میشود. به همین دلیل، وقتی دراکو نظرش در مجمعی در وزارت منفی باشد، اسلیترینها به تبعیت از پادشاهشان وزارتخانه را ترک میکنند.
دراکو از اعماق خاطرات به واقعیت بازگشت. مهم نبود که او در دنیای قبلی چقدر تلاش میکرد، اسلیترینها هیچگاه در آن دنیا نمیتوانستند آزادانه عشق و صمیمیت بورزند. اما شاید در این دنیا شرایط متفاوت باشد. پس او تمام تلاش خود را برای بهبود شرایط انجام میدهد.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
احتمالا گودریک و سالازار مرد نبودن؟!
تو رمان تغییراتی رو ایجاد کردم.
از جمله اینکه شالازار زن هستش.
اوهوم...
داستان خیلی قشنگه💕
حیف رمان به این خوشگلیییی نیست این قدر حمایت کم؟؟؟
لطف داری عزیزم.🥰😊🙂
ممنونم:) میشه زودتر پارت بدی (اگه سرت شلوغه بعد امتحانا)
سعیم رو میکنم زودتر بفرستم.🥰😊🙂
😍😍
شکتبمنتنمتمنیتک فوق العاده بوددددددددد
فقط عکس بذار برا پستات تا بیشتر توجهشون جلب شه بخونن:)
ممنون از راهنماییت عزیزم😊🙂🥰
قربونت:)
خیلی قشنگ بود 💓💐
ممنونم عزیزم🥰😊
پستت خیلی خوب بود♥️🫂
امیدوارم در آینده یکی از بهترین کاربر ها بشی☺️👍🏻
اگه میشه لطفا به پست های منم سر بزنید🙃🤍
بک هم میدم😉🤯
ادمین زیبارو پین؟☺️🫂
ممنونم از نظرت قشنگت.
🥰🙂
خواهش میکنم 🫂🌹
عالییییییی مثل همیشه):💚💚💚💚
ممنونم عزیزم.
🥰😊
خواهش گلم🥰💚