
داستان دیدار پنج نوجوان در یک بیمارستان؛

ستاره های ماه دارند سقوط میکنند.او نمیتواند جلویشان را بگیرد و با چشمانی پر از اشک ریزش ستاره ها را تماشا میکند.شب نماد ناامیدی ست؛از نظرش،امید فقط یک توهم است.نور خورشید که نباشد ماه هیچ نیست جز یک کره کوچک خاکی.از وقتی خورشید قبلیش غروب کرده،در قلبش را بسته و احساسات را از یاد برده است.ولی با طلوع دوباره خورشید،احساسات مدفون شده در قلبش زنده میشوند.ستاره ها دیگر سقوط نمیکنند.عشق یافت میشود.و ماه کوچک دوباره به امید دل میبندد.

خورشید نمیتواند نور خودش را ببیند.او نمیداند که قبلا هم با ماه دیدار داشته.او نورش را میان همه تقسیم میکند و با آوردن روز،امید را در دل مردم زنده میکند.ولی خورشید تنهاست.درخشش چشم همه را کور میکند جز خودش ؛امیدش همه را امیدوار میکند جز خودش.در اصل قلب کوچک خورشید تنها آزرده است؛ولی کسی زخم هایش را باور ندارد.خورشید تنهای تنهاست تا وقتی ماه را میبیند.ماه کوچک؛ناامید و خسته،که به خودش میقبولاند احساس ندارد.با طلوع خورشید ماه کوچک دیگر احساس تنهایی نمیکند؛و خورشید از تقسیم کردن نور خودش با ماه شاد است.ماه ناامیدی را به امید ترجیح میدهد و جای لبخندهایی که روزها برلب های مردم میدرخشد،اشک ها را جاری میکند.با دیدار دوباره آن دو،خسوف رخ میدهد؛لحظه ای که امید به ناامیدی دل میبندد،لحظه ای که هملت و یوریک به هم میرسند.

شعله کوچک که هرکاری میکرد تا خاموش نشود.آتشش تند بود و خنده اش همه گیر.آتش میخواست یاد بگیرد پرواز کند؛برای اینکه گرمایش را بتواند همه گیر کند.روزها به پرنده ها خیره میشد و دنیای اطرافش برایش یک قفس گنده بود.او میخواست پرواز کند و بدود؛شاد باشد و بخندد.کودکانش را دور خود جمع کند و برایشان قصه بگوید.نمیخواست زندانی باشد؛میخواست آزاد و رها زندگی کند.قرار بود خاموش نشود اما؛آب های شور دریا به او رحم نکردند.آب دشمن آتش است؛شن ها هم بر علیش میخیزند و خون درون آتش آرام آرام خودش را تسلیم دریا میکند.

اوست که دریای اطرافش را ساخته،با جوهر،کلمات و ایده ها.خودکار رگ هایش هستند؛شخصیت ها کودکانش.همانطور که نقاش ها اثر هنری خود را خلق میکنند؛او هم داستان های خودش را به تصویر میکشد.مردم را سوار قایقش میکند و آنها را به ماجراجویی های بزرگ میفرستد؛ماجراجویی هایی که خود خالق آن است.هرکسی که به دریا میرود،دیگر برنمیگردد.او آنقدر نوشت و نوشت تا دریایش را تکمیل کند و بر قایقی سوار بر آن؛با شعله کوچکش پرواز کند و شناگر عزیزش را ببیند.

اولش با دریا و داستان هایش ناآشنا بود.برای او زندگی یک موسیقی عظیم بود؛موسیقی ای که تنها با مرگ تمام میشد.فکر نمیکرد روزی با اینکه یک شناگر بزرگ است؛به دریا برسد.ولی دریا راه خودش را کنار او باز کرد؛چون حتی با نصف قلبش هم هنوز بسیار مهربان است.از آب میترسید و بوی شورش چشمانش را میسوزاند؛ولی دست خالق دریا را گرفت و داخل دریا شیرجه رفت.قلبش را آنجا از دست داد و همانجا هم ماند؛ولی عشقش به دریا همچنان پایدار بود.درحالی که پرواز کردن شعله را با چشم های خود میدید؛منتظر روزی شد که خالق دریا با او به شنا بیاید.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
باورم نمیشه؛ عکسای نئو و کر رو جابهجا گذاشتم💔
و بالاخره اول!
سونی،وحشی زیبای بالدارم،هم اکنون احساست را میفهمم.اگرچه که من به زیبایی و خطرناکی تو نیستم و سرعت تو را ندارم،اما بی نفس بودنت را میفهمم.
هیکاری،نور زیبا، هماکنون میفهمم وقتی میگویی کسی دردت را نمیبیند؛ آنها تا ابد میخواهند چشمان خود را بسته نگه دارند، اینطور نیست؟
امروز داشتم بخشی که نئو از زبان خودش صحبت میکرد رو میخوندم،دوباره اشک ریختم...
وای گریه
من امروز اونجایی بودم که رفتن تتو کنن
وای
برای علاقه مندان-
آهنگ eat از آدو رو گوش بدید،معنیاش رو هم بخونید،انگار آدو برای نئو نوشتتش-
خیلی عالی بود 🌷
قشنگ قانعم کردی بخونمش ..!
اینم از خاصیت من!
واییییییییییی
تو هم خوندیشششش
وای،از کتابای موردعلاقمه
هر چقدر هم برای این کتاب و نوشته ات گریه کنم کافی نیست. نمیدونم چرا دوره امتحانات شروع به خوندنش کردممممم😭😭😭
وای،متشکرم
کتاب محشریه آخه
👍
🩷
برو بابا مگه میشه سر کتاب هم گریه کرد؟
همچنان وی: عر زدن تا سرحد مرگ برای این تراژدی زیبا:)
یه جمله میخوندم بعد کلی عر میزدم و دوباره جمله بعدی...
بهترین کتاب?نه ما به امید دل بستمو داریم