𝄃𝄃𝄂𝄂𝄀𝄁𝄃𝄂𝄂𝄃
صندوقچه مادربزرگ، گنجینه خاطرات من بود. مادربزرگم همیشه با دیدن من سراغ صندوقچه قدیمی اش می رفت و نقل و نباتی دستم می داد؛ انگار تمام دارای یهای مادربزرگ در آن صندوقچه بود. همیشه درِ آن را با دقّت قفل می کرد. صندوقچه به شکل مستطیل و چوبی بود و روکشی پر نقش و نگار از جنس فلز داشت که برروی چارپایه چوبی خود در کنج اتاق مادربزرگ، جا خوش کرده بود.
درش به سمت بالا باز می شد و دوباره به طرف پایین می آمد و روی آن را می پوشاند. بر دیواره جلویی آن سه ردیف حلقه بر بدنه صندوق قرار داشت که میل های فلزی از میان آنها عبور می کرد و قفلی به شکل نیم دایره در آن حلقه ها جای می گرفت و مادربزرگ چند بار کلید را در آن می چرخاند تا قفل شود؛
کلید به رنگ قهوه ای سوخته بود و شبیه پیچ، خطوط دایره ای به دور آن چرخیده بود. دنباله این کلید، نخی کلفت و خاکی رنگ، به طول بیست سی سانت داشت که به روسری گُلدار و بلند مادربزرگ گره می خورد و بلافاصله بعد از قفل کردن در جیب داخلی سمت چپ جلیقه مادر بزرگ جا می گرفت.
گاهی هم برای اطمینان بیشتر آن را از سوراخ جا دکمه ای جلیقه رد می کرد و بعد در جیبش جا می داد تا دیگر دست هیچ سارقی به آن نرسد. اصلاً کسی جرئت نمی کرد به آن، چپ نگاه کند.
خلاصه، تمام شکل و شمایل صندوق، درست و دست نخورده، هنوز در ذهن من باقی است. من در خاطراتم دنبال آن روسری و جلیقه مادربزرگ می گردم تا شاید کلید صندوق را بیابم و اسرار کودکی های خود و نفس های مادربزرگم را در آن پیدا کنم.
اسلاید اضافی.
اضافی دوباره ببخشین
ببخشین همش اسلاید اضافی بود دستم خورد 😭☝🏻
فرست شدما هاها پین کنیا 😭میخوام همه ببینن
بخش مورد علاقم توی کتاب نگارش
اره😭
عه این انشا عه تو کتاب نگارش
ارهه
کتاب نگارش بالاخره یچیز خوب ازش دراومد🦾
اره😭
وای این خیلی خوب بودد😭
مرررسی 😭💞
چه خوب بوددد😭😭
مرررسی 😭
خدایی خیلی ناز خودت نوشتی؟
نه از کتاب نگارش برداشتم 😭
چه خوشگل بووود
مررررسییی