ناظر جان رد نکن چیز بدی نداره
(لوکا)P20 وقتی در اتاقو باز کردم یه بوی خوش و عجیب تو اتاق بود . بوی گل بود ولی گلی توی اتاق نبود بوش آشناس انگار چندین بار این بو رو احساس کردم . هرچه قدر به تخت مرینت نزیک تر میشدم بو قوی تر میشد آروم مرینت و صدا کردم: لوکا:مرینت!مرینت!
(لوکا) خیلی آروم سرش و روبه من چرخوند دونه دونه اشک هاش از چشماش جاری شد . فقط یه جمله رو تکرار میکرد: مرینت:چرا منو این وضعیت میبینی؟چرا؟ لوکا:چرا نباید تو این وضعیت ببینمت؟مگه وضعیتمون چه مشکلی داره؟ مرینت:........برام سخته ناراحتی تو ببینم لوکا. لوکا:آره من ناراحتم ولی خدارو شکر اتفاقی نَیوفتاده که تو ناراحت باشی تو فقط استراحت کن همه چیز درست میشه مرینت:لوکا!مامانم کجاس؟
لوکا:من بهش نگفتم که اینجایم گفتم بچه ها خواهش کردن شب بمونی و شارژ مبایلت تموم شده اونم خیالش راحت شد مرینت:خوبه که نمیدونه اینجام بقیه چی؟اونام نمیدونن؟؟؟ لوکا:نه به کسی نگفتم خیالت راحت مرینت:لوکا گابریل نباید بفمه زندم وگرنه ممکنه بلایی سر مامانم یا تو بیاره لوکا:گابریل هیچ کاری نمیتونه بکنه نگران نباش (لوکا) همون موقع دکتر وارد اتاق شد و شروع کرد به احوال پرسی و معاینه مرینت: دکتر:به نظر حالت بهتره
مرینت:بله خوبم . ببخشید کی میتونم برم؟ دکتر:بری؟کجا بری تا کاملا خوب نشدی اینجایی تقریبا یه هفته مهمونمونی مرینت:یه یه هفته؟! دکتر:بله یه هفته بلکه بیشتر مرینت:لوکا!به مامان چی بگم؟ لوکا:نترس من حلش میکنم تو اصلا به خودت استرس نده باشه؟ مرینت:باشه دکتر:نام.زدت خیلی به فکرته دختر معلومه خیلی دو.ست داره . لوکا:اگه مرینت و دو.ست نداشته باشم کیو دو.ست داشته باشم.......
عالی
عالی
ممنون
🩵🩷