
ناظر جان به خدا چیز بدی نداره رد نکن
پرستار:P19 وایسا ببینم سر خودت چیشده؟ لوکا:نمیدونم فک کنم شکسته باشه پرستار:باشه بزار ببینمش.....اصلا وضع خوبی نیست باید بری اتاق پانسمان لوکا:باشه ولی بعد از بهوش اومدن دوستم. پرستار:تو فکر میکنی واکنش دوستت به این صورت پر از خون چیه؟ لوکا:.........
پرستار:تا وقتی که سرت پانسمان بشه عمل ماهم تموم میشه برو و نگران نباش . برنارد. برنارد:بله لیا؟ پرستار:این آقا سرشون شکسته و باید برن اتاق پانسمان تو همراهیش میکنی؟ برنارد:حتما لیا . آقا لطفا بامن بیایید. (لوکا) اون پرستار منو برد به اتاق پانسمان و سرم و بست تا خونریزیش بند بیاد برای آروم تر شدن ضربان قلبم که مثل یه توپ بالا و پایین میپرید یه سرم بهم زد و یه دارو توش خالی کرد بعد از چند دقیقه آروم چشمام بسته شد و خوابم برد
(آدرین) واقعا از این تشریفات مجلل خوشم نمیاد چرا من نباید مثل بقیه با یه هواپیمای ساده برم شانگ هایی ولی کاریش نمیشه کرد رفتم و سوار جت شخصی شدم ....... الان من توی شانگ هایی هستم شهری که مادر کسی که خیلی دو.سش دارم اینجا متولد شده ولی به خاطر مرگ تام نمیتونم برم به دیدن اقوام مرینت . من واقعا کارم این جا چیه فقط حضور تو چند تا مهمونی که فقط میشینم و نگاه میکنم خیلی خسته کنندس . از دیشب تا حالا خبری از مرینت نیست یعنی هنوز داره فکر میکنه امیدوارم که زود تر فکراشو بکنه تا منم به خواسته قلبیم برسم.
(لوکا) صبح شده!چرا من خوابیدم تو وضعیتی که نمیدونم مرینت زندس یا نه چرا خوابیدم از رو تخت بلند شدم و سرم و از دستم کندم با سرعت رفتم سمت اتاق مرینت...... نه!این مرینتِ؟من باور نمیکنم اون هنوز بیهوشه چرا من خوابیدم چه طور تونستم تو این وضع بخوابم چهطور تونستم تو شرایطی که مرینت داشت درد میکشید استراحت کنم . فقط از پشت شیشه به صورت رنگ پریده و چشمای بسته و کبودش نگاه میکردم چرا من نتونستم ازش محافظت کنم بعد از چند دقیقه یه دکتر از اتاقش اومد بیرون: لوکا:سلام دکتر حالش چه طوره؟ دکتر:سلام خدارو شکر خطر رفع شده و حالش بهتره لوکا:از دیشب بیهوشه؟ دکتر:نه چند بار به هوش اومد ولی همش بیقراری میکرد و مجبور بودیم برای سلامتی خودش همش داروی خواب آور بهش بدیم ولی الان بیدار شده لوکا:میتونم ببینمش؟ دکتر:بله حتما.......
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی
عالی
کم بید