
《...من خوبم!...ixtx》
{سرزمین سیرن،پنج روز بعد از فرار قهرمانان}...مورینا عصبی تر از همیشه بود.نقشه اش با شکست مواجه شده بود. و بزرگ ترین مشکلش آن نبود.دخترخوانده اش،کسی که قرار بود روزی جای اورا بگیرد و مورینا از او سربازی جنگجو ساخته بود به او خیانت کرده بود...چرا به سرپرست نگهبانانش اعتماد کرده بود؟ دیگر از هر فردی که قابل اعتمادش بود میترسید،به همه شک داشت و حس میکرد تنهاست.از همه بدتر،عصبی بود که چرا به ذهنش نرسیده سلاح های زندانیانش را بگیرد.چرا فکر نکرده بود شاید آنها فرار میکردند؟...پنج روز را با سرعتی آهسته تر از هرچه گذراندند و بعد از پنج روز شنا ی کُند،به سیرن رسیدند و جادوی estj را خنثی کردند. مورینا بعد از بازگشت به سیرن سریع اعضای شورا را جمع کرد و جلسه ای ترتیب داد. مورینا:خب،همونطور کنید میدونید،همه سهل انگاری هایی داشتیم و همین باعث این فاجعه شده.خیلی سریع نیرو ها رو سرو سامون بدید...راه میوفتیم!.. سرنگهبان جدید،ایزابلا،پرسید:کجا ملکه ی من؟...مورینا لبخند شومی زد و گفت:یه سفر بزرگ توراهه...
{رستوران گربه سیاه،زمان حال}...سیلویا:بانو هاگِتا،جادوگر پر ابهتیه... entp:عیوای از همین الان پایان کار مشخص شد!...istp نوشیدنی اش را سر کشید و گفت:داداش دو دقیقه ساکت شو ببینیم تهش چی میشه...سیلویا ادامه داد: باید بهتون اعتماد کنه تا کمک تون کنه.ولی اعتماد کافی نیست..باید خودتونو ثابت کنید!..اون عاقله و همیشه سنجیده عمل میکنه و همین هم باعث شده گاهی تصمیمات سخت گیرانه ای رو بگیره!...isfj:این ینی باید برخورد اولمون باهاشون سنجیده و حساب شده باشه تا حس خوبی ازمون بگیره درسته؟...سیلویا:کاملا درسته!...intj:فکر خوبیه،فقط اگه entp رو نیاریم با خودمون!...entp:از الان جدیم!🤡... enfp:لازم نیست جدی باشی!..فقط آروم باش!...isfp:منظورت چیه؟...enfp:کاملا مشخصه!...entp وقتی استرس میگیره یا توی یه موقعیت جدید قرار میگیره دست خودش نیست و یه سری چیزا رو پشت سر هم میگه..که اکثرا بامزه ن و در عین حال آزار دهنده!...esfp:آیا این یک تعریف بود؟.. esfj:بیشتر شبیه توهین بود ولی.. istj:بنظرم فقط شرح وقایع بود!...
بعد از یک ساعت بحث و همفکری که با خوردن غذا هایشان همراه بود،بلاخره عزم خود را جزم کردند و به سوی ملکه ی جادوگران که در بزرگ ترین کلبه ی دهکده بود راه افتادند...آنیسا:بچه ها،من یکم میترسم آخه من و رامونا سرنوشت مون این نبود که با هدف شما رو دنبال کنیم!...اگه بخاطر ما اتفاقی بیوفته چی؟... infj:نمیگم به سرنوشت و تقدیر ایمان داشتم..و نمیگم دارم؛ ولی حقیقت اینه که یه پیشگویی گفته ما قراره اینجا باشیم و هستیم!..این ینی تقدیر از پیش تعیین شده،پس مطمئنا تقدیر شما هم از پیش تعیین شده و همینیه که دارید زندگیش میکنید!...نگران نباشید اتفاقی نمیوفته...همه از تفسیر infj دهانشان باز مانده بود...estj:بهش فکر کرده بودی؟!... infj:آره؟... estp:عجب...! هرچه به جلو حرکت میکردند درختان تنومند تر و کلبه ها بزرگ تر میشد.کم کم تعداد مغازه ها انگشت شمار شد و بلاخره به کلبه ی جادوگر بزرگ رسیدند.. کلبه چند طبقه بود و درست جلوی صخره ی سرسبزی ساخته شده بود.حتا حدس میزدند به صخره چسبیده باشد و پیچک های گوناگون تمام دیوار های کلبه را پوشانده بودند....
سیلویا: خب آماده اید؟.. entj:همیشه آماده ایم!..بعد نگاهی به اعضای تیمش انداخت و ادامه داد:البته انسان جایز الخطاست!...isfj:فقط نگرانی رو از خودتون دور کنید ما کار اشتباهی انجام ندادیم!...سیلویا:و اینکه سعی کنید چون دیدار اولتونه خیلی شوخی نکنید بانو باید بدونه شما مقتدر هستید... entp:من فکر کنم آدرس و اشتباه اومدم اصن!..intj:بسه دیگه خستم کردید... و در کلبه را به صدا در آورد. کارلوتا، شیرِ تنومند سیلویا قدم برداشت و به سوی نحر آبی حرکت کرد و بقیه را تنها گذاشت..در چوبی کلبه به آرامی باز شد و همه وارد کلبه ی بزرگ شدند.از پنجره ها نور به درون کلبه میتابید و فانوس های آبی آن را روشن تر از قبل کرده بودند.گلدان های متعددی در گوشه و کنار کلبه رویت میشد و دقیقا روبه روی در ورودی پلکانی عریض بود که هرچه به طبقه ی بالا نزدیک تر میشد، عریض تر میشد.در هر دوطرف پلکان هم فضای خالی و راهرو مانندی وجود داشت که به آنطرف کلبه میرسید...سیلویا:بانو هاگتا طبقه ی بالا هستن...حدس میزنم توی اتاق مطالعه باشن..سپس خدمتکار را صدا زد و گفت:اِمی؟...اِمی؟...صدایی از راهروی سمت چپ آمد که گفت:سیلویا! از دیدنت خوشحالم!...امی دختر ریز نقش با لباس های رنگارنگ بود که موهای بلند و چتری داشت.همیشه شاد بود و کسی اورا بدون لبخند گرم همیشگی اش ندیده بود..سیلویا با لبخند پاسخ داد:منم همینطور امی! بانو هاگتا کجا هستن؟..مهمون دارن...امی با هیجان رو به بقیه کرد و گفت:سلام!..خوش اومدید..بانو حتما از دیدنتون خوشحال میشه..بانو یه چند دقیقه ی دیگه میرسن خونه.سر کلاس هستن.. infp:سر کلاس؟..مگه معلمه؟..امی:بله،موسس مدرسه ی جادوگری و معلم درس فنون جادو..enfp:مث هری پاتر؟!...سیلویا:هری پاتر کیه؟...esfp:هیچی ذهن خودتو درگیر نکن...infp:همیشه میدونستم واقعیه🥺...
امی آنها را به طبقه ی بالا راهنمایی کرد و همه بعد از گذر از راهروی سمت چپ طبقه ی بالا به اتاق هاگتا رسیدند. اتاق بزرگ و زیبا بود و رنگ قالبش سبز تیره و مشکی بود. نقش و نگار های متنوع روی دیوار حک شده بود و کتابخانه ای بزرگ با کتاب های بزرگ تر در گوشه ی اتاق قرار داشت...همه روی مبلهایی که به رنگ سبز تیره بود نشستند و منتظر ماندند...نیم ساعتی گذشت و در به صدا درآمد.سیلویا گفت:رسیدن!...همه از جایشان بلند شدند و به سوی پلکان عریض رفتند.. همه رسمی تر از همیشه بودند...بانو هاگتا چهره ای با ابهت اما مهربان و موهای بلند مشکی داشت و چوب دستی جادویی اش در دستش بود.پیراهن مشکی بلندی بر تن داشت. در بدو ورود با امی حوال پرسی کرد و به محض اینکه متوجه حضور قهرمانان ما شد نگاهی معنا دار به آنها کرد و به سوی پلکان حرکت کرد..سیلویا:سلام جادوگر بزرگ!..هاگتا:سلام سیلویا!..خیلی وقت بود ندیده بودمت..سیلویا لبخندی زد و پاسخ داد:شرمنده سرم شلوغ بود..هاگتا نگاهش به گردنبند enfp افتاد و گفت:سلام enfp! بلاخره رسیدید!...enfp که دست و پایش را گم کرده بود گفت:س.سلام بانو!..ش.شما منو از کجا میشناسید؟...هاگتا پاسخ داد:شما از پیشگویی خبر ندارید؟...estj:نه خیلی...هاگتا:بسیار خب!..دنبالم بیاید...
این دفعه به سوی راهروی سمت چپ یا حتا راست نرفتند!..مستقیم به جلو و انتهای کلبه قدم برداشتند...وقتی به انتهای کلبه رسیدند، نقاشی ای بزرگ روی دیوار کشیده شده بود و در مرکز آن علامت بینهایت پنهان شده بود. هاگتا دستش را روی آن گذاشت و چشمانش را بست و نوری سبز از دستانش جاری شد و نقاشی، زنده شد!..جنگجویان شجاعی که در نقاشی بودند بیرون آمدند و مردی زیبا رو و قد بلند گفت:بانوی من!...بگذارید راهنمایی تون کنم...هاگتا پاسخ داد:مچکرم جوزف.باید من و همراهانم رو به تالار پیشگویی ببری..جوزف پاسخ داد:هرچی شما بگید...دنبالم بیاید!..estp:دقیقا کجا بیایم؟؟...هاگتا:داخل نقاشی..همه وارد نقاشی شدند و در کمال ناباوری دنیایی بزرگ آن پشت بود...مردمانی که در آن زندگی میکردند،جویبار هایی که جاری بود،درخت هایی که تنومند و سبز بود،آسمانی که آبی بود و جنگاورانی که برای خودشان اردوگاهی کوچک زده بودند...جوزف فریاد زد:ملانی؟...چند دقیقه منتظر ماندند تا ملانی از راه برسد...در همان بین entp گفت:همیشه میترسیدم توی یه نقاشی برم و گیر بیوفتم!...entj:جانم!؟..تو واقعا قبل از این اتفاقات همچین ترسایی داشتی؟..دیوونه ای؟...istp مثل همیشه با بی میلی و چهره ای بی حس گفت:که متاسفانه بی راه هم نبوده...isfp:بچه ها فک کنم رسیدش...جوزف:ملانی یه ماموریت دارم برات!...ملانی اشک ذوق در چشمانش جمع شد و گفت:یعنی آماده م قربان؟!..امروز بهترین روز زندگیمه!🥲...جوزف:خودتو جمع و جور کن!...باید دوستان منو ببری به تالار پیشگویی...intp آرام گفت:باید با این گوگولی بریم؟!..کلک مون کنده س!...esfp:من نمیخوام حداقل تو نقاشی بمیرم!...ملانی لبخند گرمی زد و لپ هایش گل انداخت سپس گفت: همراهم بیاید یکم مسیر پیچیده س:)...istj آرام گفت:باشه گوگولی...infp:هیس بچه ها اذیتش نکنید!...estp:اون یه نقاشیه سخت گوعه!!...سیلویا: اون کاملا واقعیه این نقاشی یک راه ارتباطی بود! از ایده های عالیِ بانو هاگتا...
همه به سوی جنگل حرکت کردند...از چند نهر آب گذشتند و بلاخره جنگل انبوه تر شد و دیگر پشت درختان معلوم نبود! هر نا بلدی قطعا در آن گم میشد..ملانی:خب پشت سر من حرکت کنید این جنگل هیچ چیز خطر ناکی نداره فقط یکم جهت یابی و مسیر یابی توش سخته گم بشید خیلی بد میشه!...همه حواسشان را جمع کردند و به سوی جنگل حرکت کردند،نیم ساعتی گذشت و بلاخره به درختی تنومند در مقابلشان رسیدند که در تنه اش به اندازه ی یک در کوچک فضای خالی وجود داشت. گویی دروازه ای به جهان های دیگر است...ملانی: خب اینجا رو رد کنیم دیگه مسافت زیادی نمیمونه...دنبالم بیاید...intp:بلاخره داریم میرسیم!...ملانی چند جمله به زبانی دیگر گفت و دروازه درخشید و نوری سفید از درون آن به بیرون تابیده شد.همه وارد آن شدند و به" تالار دروازه ها" رسیدند...دره ای نسبتا تاریک، با بی نهایت دروازه که هرکدام به مکانی دیگر میرفت.... و ملانی، همه را سمت دروازه ای چوبی که طرح های باستانی زیبایی رویش حک شده بود برد...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
میشه داستان منو هم دنبال کنی؟ گوی خاطرات داستان mbti ه پارت جدیدش خیلی کم بازدید خورده تورو خودا 🙂
عالی بود درست مثل سازندش
عالی بود
فقط میشه از intp بیشتر تو رمانت استفاده کنی؟
البته!
عالی بود
فقط میشه از intp بیشتر استفاده کنی تو رمانت؟
زیبا باد پارت بعد فقط لطفا زود بده
مرسی!..چش
میدونی برای بار چهارم دارم اینو از اول میخونم
واینکه واسه رمانت آک درست کردم اومدم تستچی اونموقع رومو میندازی زمین پارت بعدی نمیدی🥲
جان؟
الان تو کی ایی!🥲
ارهههههه بلاخره اومد
:)
خب من اینو می آرم تو مورد علاقه ها تا گمش نکنم
من که کلا یادم رفته کدوم پارت بودم 😂😂💔
وای خدا ذوقققققققق🥹🥹🥹✨️✨️