گتاب پسر زن جادوگر
پسر اشتباهی به زحمت زنده بود گل ولای زیادی فرو داده بود و شکم کوچکش باد کرده بود. ریه هایش زیر فشار آب ،درون سینهاش خفه مانده بود آب در درونش جابه جا میشد و خس خس صدا میداد و هوا را نگه نمیداشت پدر ملایم و آرام پسرش را روی زمین دراز کرد و چانه اش را اندکی پایین کشید لبهایش را به لبهای پسر .فشرد نفسش را به دهان پسر دمید و دمید و دمید و دمید پدر زمزمه کرد نترس ... نترس معلوم نبود با خودش حرف میزند یا با پسرش پسر نفس نکشید پدر :گفت زود باش !ندی ... ند کوچولوی کوچک من بیا و به خاطر بابا بیدار شو چشمهایت را باز کن اما پسر چشمهایش را باز نکرد سرانجام بعد از چندین بار نفس ،دادن ند نفس عمیقی کشید سرفه کرد و سرفه کرد و هربار همراهش مقدار زیادی از آب رودخانه از دهانش بیرون ریخت
نفس میکشید اما نه خیلی خوب لبهایش آبی و پوستش به بی رنگی استخوان شده بود پدر نیم تنه اش را از تن کند و دور پسرش پیچید ند وحشیانه سرفه میکرد تن کوچکش از فرق سر تا نوک پا میلرزید آهی کشید - دريا تم . د . د ... در ... دریا میلرزید دندانهایش به هم میخورد و تلیک تلیک میکرد پدرش او را میان بازوانش کشید و به خانه برد به خانه که رسیدند ند از بسیاری ،تب هوشیاری اش را از دست داده بود و پدر نمیتوانست بیدارش کند پشت سر در کنار ،رودخانه مشتی زن و مرد روستایی خط طولانی و متروک رودخانه را بیصدا به سمت پایین زیر پا میگذاشتند تا پیکر برادر دوقلو را از آب بگیرند. مادر پسر غرق شده با سری بالا گرفته روی تخته سنگی منتظر نشسته بود انگشتانش پارچه پیراهنش را چنگ زده ،بود مدام دامنش را توی مشت جمع میکرد و باز رها میکرد به نقطه ای نامعلوم خیره مانده بود. از خودش اسم داشت اما کسی آن اسم را صدا نمیزد بچه هایش او را مادر صدا میکردند شوهرش او را همسر صدا میکرد و بقیه او را خواهر جادو گر می.خواندند
او زنی صاحب قدرت ،بود هم مورد محبت مردم بود و هم مورد تنفرشان همیشه هم حرفهایش را گوش میکردند، همیشه! مردم همان طور که پسر مرده را در آغوش گرفته و به ساحل باز میگرداندند زیر لب میگفتند آن همه جادو و تمامش هم بی استفاده !نمیتواند بچه های خودش را نجات بدهد! اصلا چه فایده، از چنین قدرتی؟ خواهر جادوگر نگهبان ذخیره ی کوچکی از جادو ،بود جادویی چنان باستانی و قدرتمند که همه میدانستند هر کس را که به آن دست بزند خواهد .کشت اما این جادو برای خود او خیری .نداشت جادوی او فقط برای خدمت به دیگران بود این چیزی بود که مردم باور داشتند و خواهر جادوگر گذاشته بود در همین باور .بمانند مردم فقط در یک کلمه اشتباه کرده بودند: «باید» جادو فقط باید برای خدمت به دیگران استفاده میشد چیز خطرناکی بود این جادوی او. جادویی همراه با عواقب، مردم میگفتند: «نادان ... آدم بی فکر! اما آن میان تعدادی هم بودند که کمکهای جادوگر را به یاد داشتند بیماریشان خوب شده بود محصولشان از آفت و بلا نجات پیدا کرده بود کودک گمشده شان معجزه وار پیدا شده بود این افراد همچنان سپاس گزار ،بودند دست هایشان را به دهان فشردند تا از اندوهشان کم .کنند :گفتند خواهر جادوگر بینوا طفلک بیچاره قلبهایشان به درد آمده بود فقط اندکی مادر آن دو پسر حرفهای زیرلبی را می شنید اما جوابی .
پایاننننن
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
فرصت
بک میدم ❤
پین ⚡
عالییی بود✨♥️
مرسی بابت همایت