کتاب پسر زن جادوگر از جایی کپی برداری نکردم این کتاب رو قبلا خوندم و برای شما تایپش کردم.
روزی روزگاری دو برادر بودند همان قدر شبیه هم . که شما شبیه تصویرتان در آینه صداهایی مثل هم داشتند چشمهایی شبیه هم داشتند دستهایی شبیه شبیه هم کنجکاوی سیری ناپذیری شبیه هم و با اینکه همه قبول داشتند که یکیشان یک کمی ،فرزتر یک کمی زیرک تر یک کمی فوق العاده تر از دیگری است. اما، کسی نمی توانست آن دو را از هم تشخیص بدهد هر وقت هم که خیال میکردند تشخیص داده اند معمولاً حدسشان اشتباه از آب در می.آمد مردم میپرسیدند کدام یکی بود که روی بینیاش جای زخم داشت؟ ... آن یکی که نیشخندی پر شر و شور داشت کدامشان بود؟ ... ندا بود که باهوش تر بود یا تم؟» بعضی میگفتند «ند بقیه میگفتند: «تم!» به نتیجه ی یکسانی نمیرسیدند اما مطمئناً یکیشان بهتر از
دیگری بود عاقلانه این بود که همین طور باشد. همسایه های اوقات تلخشان آه میکشیدند به خاطر هر کس که برایتان عزیز است پسرها ممکن است آرام بگیرید که بتوانیم دقیق تر نگاهتان کنیم؟ پسرها آرام نمی گرفتند گردبادی از جیغ و توطئه و نیشخندهای شرورانه بودند یکجا بند نمیشدند به همین خاطر هم بود که کدام یکی فرزتر بود، زیرک تر یا فوق العاده تر همچنان جای پرسس و گفتگو داشت یک روز پسرها به این نتیجه رسیدند که بالاخره زمان مناسب برای ساختن یک کلک فرا رسیده در خفا و با دقت فراوان به جزئیات از تراشه های الوار تکه های ،ریسمان قطعات دورانداختنی مبلمان شکسته و تکه چوب یک کلک ساختند تمام مدت هم مراقب بودند کارشان از چشم مادر دور بماند زمانی که به نظرشان رسید وسیله ی سفر دریاییشان آماده است آن را به رودخانه ی سترگ لغزاندند و سوارش ،شدند به این امید که خودشان را به دریا برسانند پسرها در اشتباه بودند وسیله ی سفرشان مناسب دریا .نبود جریانهای خروشان خیلی زود کلکشان را از هم پاشاند و آن دو که برای نجات جانشان تلاش میکردند توی آب افتادند پدرشان مردی تنومند و قوی میان رود شیرجه زد و با اینکه به زحمت میتوانست شنا ،کند میان موجها به سمت بچه هایش دست و پا زد
در حاشیه ی رود جمعیتی گرد آمد جمعیت از رود میترسید از دیوهایی که در آب زندگی میکردند و اگر مراقب نبودی تو را میگرفتند و با خود به گل ولای ته رود میکشاندند کسی از میان جمعیت برای کمک به آن مرد یا بچه های در حال غرق شدنش به رود شیرجه .نزد در ،عوض برای پدر وحشت زده فریاد کشان نظراتی یاری کننده میفرستادند زنی نعره زد: «وقتی بچه ها را به سمت ساحل میکشی حواست باشد سرشان را بالای آب نگه داری مردی اضافه کرد و اگر فقط توانستی یکیشان را نجات بدهی مطمئن شو که بچه ی اصلی «باشد جریان ،رود پسرها را از هم جدا کرد پدر نمیتوانست هر دوی آنها را نجات بدهد در آب دست و پا زد و نفرین کرد، زمانی که به یکی از ،پسرها پسری که نزدیکتر ،بود رسید برادر دوقلویش زیر امواج به پایین دست رود کشانده شد و از نظر ناپدید جسد برادر دوقلو کمی بعدتر در همان روز به ساحل رسید، متورم و با چهره ای مبهوت مردم در اطراف کودک ریز اندام مرده جمع شدند و سرهایشان را تکان دادند :گفتند: «باید میدانستیم عرضه اش را ..ندارد - پسر اشتباهی را نجات داده پسر اشتباهی است که زنده مانده
ناظر جان من دستم برای نوشتنش شکست خیلی ظلمه که ردش کنی .
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
من تا حالا این کتاب رو نخوندم ولی چرا داستانش اینقدر شبیه داستان من بود ...
واقعا ؟؟ چه جالب من هم یک بار یه سناریو توی ذهنم ساختم بعد دیدم ازش انیمه هم وجود داره
چه جالب
مرسیییی✨🤍
از تو مرسیی✨🤍