اوّلین داستان عضو کلوپ آفتاب
یکی بود یکی نبود.زیر گنبد کبود،در شهر پاریس خانواده ای پولدار به نام خانوادهی مارچ زندگی می کردند.آنها 6 فرزند داشتند 4 دختر و 2 پسر.یک روز خانم مارچ سخت بیمار شد.بیماری او یک بیماری جدید و ناشناخته بود که ترکیبی از سرما خوردگی و تب و آنفولانزا و کرونا و مخملک بود.هر دارویی که به او دادند و هر دکتری که برایش آوردند فایده ای نداشت.تا این که...یک دکتر که در نزدیکی خانه آنها زندگی می کرد،به آقای مارچ گفت=فقط یک چیز او را درمان میکند؛قرص(ادامه در اسلاید بعد👈)
خوابی آرامبخش! آقای مارچ با تعجّب او را نگاه کرد.او تمام قرص های خواب جهان را خرید؛اما مؤثر نبود!خانواده ی ثروتمند مارچ هم کم کم فقیر شدند.آقای مارچ چون بیشتر وقت ها کنار همسرش بود و خیلی کم سرکار میرفت،اخراج شد.بچّه ها دیگر نتوانستند به مدرسه بروند و بعضی وقت ها با پدر وسایل دست دوم خود را میفروختند تا پولی به دست آورند،و بعضی وقت ها با پدر از مادر مراقبت می کردند؛و حال خانم مارچ روز به روز بدتر میشد تا این که یک روز تب و لرز و سرفه اش شدیدتر شد.پدر از گریه و ناراحتی(بزن بعدی👈)
شدید غش کرده بود.بچّه ها از گریه ی شدید سردرد گرفته بودند و چشمانشان میسوخت.آنها به خواست مادر برایش آواز خواندند؛آوازی همراه با گریه.مادر از صدای بچّه ها آرام شد و به خواب ابدی فرو رفت.درست است؛صدای دلنشین فرزند برای یک مادر و آرامش ابدی برای همه،بهترین قرص های خواب آرامش بخش هستند.
ژانر=عاشقانه و غمگین(برو نتیجه کارت دارم👈)
خوبه،
ناراحت نشیا ولی لطفا داستان رو جذاب تر کن و خلاقیت زیادتری
به خرج بده 🫶
مرسی،نه عزیزم این چه حرفیه خب هم اولین داستانم بود هم میتونی انتقادت رو بگی❤️