
𝓟𝓵𝓮𝓪𝓼𝓮 𝓵𝓲𝓴𝓮 𝓪𝓷𝓭 𝓯𝓪𝓵𝓵𝓸𝔀 𝓶𝔂 𝓬𝓱𝓪𝓷𝓷𝓮𝓵

روزی یک مرد جوان با معشوقه اش به یک کافه در حومه شهر رفت.این اولین قرار او بود و بسیار نگران و مضطرب بود.او زن را بسیار دوست داشت و میخواست که معشوقه اش به او جواب مثبت بدهد.

زمانی که میخواستند سفارش بدهند،مرد به گارسون گفت:لطفا برای دوست عزیزم یک چایی بدون شکر و برای بنده هم یک قهوه نمکی بیاورید!همه حاضران در انجا به خنده افتادند.

مرد ناگهان چشم هایش پر شدند و شروع به گریه کرد.او به گارسون دلیل درخواستش را توضیح داد:من با خانواده ام در کنار دریا زندگی میکردیم و شاد بودیم و همیشه مزه دریا روی زبان من بود اما بعد مرگ پدرم مجبور به ترک آنجا شدیم و من برای زنده نگه داشتن یاد پدرم قهوه نمکی که مزه خانه خوش قدیمم را میدهد، مینوشم!

همه افراد آنجا ناراحت شدند و زن حیرت زده و متعجب از احساسات مرد بود.گارسون موارد سفارش داده شده را آورد و آنجا دو شروع به صحبت کردند.در طی تمامی قرار هایی که باهم رفتند،مرد قهوه نمکی مینوشید و با معشوقه اش صحبت میکرد. زن از تمام لحظاتی که باهم بودند لذت میبرد و میدانست که این حس،حس عشق است.پس او به مرد اعتراف کرد و آنجا دو باهم ازدواج کردند.

آن دو سال های زیادی باهم گذرانند،بچه دار شدند و پیر شدند.زن همیشه به مرد قهوه نمکی میداد و مرد آن را تا جرعه آخرم مینوشید و باهم در مورد دوران قدیم صحبت میکردند.پیرمرد داشت به روز های اخر زندگی اش میرسید، پس یک نامه برای پیرزن نوشت و جان داد.پیرزن پیکر مرد و نامه را دید و نامه اورا باز کرد:فرشته زیبای من،تنها عشق زندگی من،متاسفم که مجبورم ترکت کنم ولی این را بدان که از ته قلبم بیشتر از هرکسی دوستت داشتم.میخواهم به تو حقیقی را بگویم.قرار اول ما یادت میاید؟ همانجا که برای اولین بار قهوه نمکی خوردم.داستان گفته شده توسط من حقیقت نداشت و حقیقتا مزه ان قهوه ها مضخرف بود ولی به خاطر تو تا اخرین جرعه اش نوشیدم.میخواستم زودتر بدانی، ولی ترسیدم از من متنفر بشوی برای همین به عشق تو هرروز و همیشه آن قهوه هارا مینوشیدم و با عشق تو دیگر مزه آن ها بد نبود. عاشقتم تنها گل باغچه قلبم.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
زیادی قشنگ بود 🤙🏻
مرسیییی☺
وایبش:🛐
ممنونمممم 😊
فرصت 🤏🏻
خوبه😁👍