سلامم اومدم با رمان جدید🥹🥹
در جهانی که ما هستیم انسان های زیادی هستند که قضاوت گرند که میخواهند مارا از راه درست منع کنند و به راه اشتباه هدایت کنند............. حتما دارین میپرسین چطور به این نتیجه رسیدم سلام من دودوهی هستم(منظورم فیلم شیطان من نیست) و۲۵سالمه زندگی من کاملا با آرامشه البته الان ولی گذشتم.......... دوران ۱۳سالگی: مامان/د:دودوهی پاشو دختر مدرسه دیر شد
دودوهی:مامان ولم کن خسته ام حال ندارم میشه نرم مامان/د:نخیر پاشو حاضر شو خبببب من بخاطر خستگی و بی حوصلگی نمیرم مدرسه بخاطر اینکه زشتم به قل داداشم یه زشت افسرده خرخونم برای همین خجالت می کشیدم برم مدرسه چون تو مدرسه همه مسخرم میکردن پاشدم حاضر شدم یچیزی خوردم دیدم سرداداشم تو کتابه
اسکار:به خواهر گلم پاشدی بلاخره دودوهی:اره پاشدم ولی آفتاب از کدوم طرف در اومده که تو کتاب میخونی اسکار:به تو مربوط نیست پاشو بریم تو راه بودیم که. اسکار:دودوهی میگم....دودوهی:باشه به کسی نمیگم من خواهر توام اسکار:آها خوشم میاد میدونی
من برادرم به خاطر خوش چهره بودنش خیلی توی مدرسه محبوبه برای همین نمیخواد بدونن من بد چهره خواهرشم البته خودمم نمیدونم چهرم به کی رفته البته حداقل خنگ نبودم و درس میخوندم همینشم کافی بود رفتم داخل کلاس بازم اون قلدرای همیشگی مسخره کردن رو شروع کردن همه سر جامون بودیم که معلم گفت:......
عالی🤍✨
به رمان منم سر بزنید خو و لایک و نظر مهمونم کنید ❤️🔥
مایل به حمایت و پین؟!
این پارت1اشتباه نوشتم 2
میتونی ویرایش کنی
بعدش میترسم رد بشه چون دوبار گذاشتم یبار رد شد
هه چه باحال این عکسه رو من تو گوشیم دارم
چقد خوب🥹🥹💗