
《...بلاخره زمان آن میرسد که مخالفان هم،متحد شوند...》
{مکانی نامعلوم،زمانی که حساب نخواهد شد}...حساب زمان از دستش در رفته بود،خیلی وقت بود که چشمانش را بسته بود و دیگر از این کار خسته شده بود.با خودش گفت《اصلا بیخیال حرفای اون زن!..من چشمامو باز میکنم!》و آرام چشمانش را باز کرد.اما دیگر در مکانی که نشسته بود نبود!...روی زمین نشسته بود،اما زمینی که با برگ درختان پوشیده شده بود.راه دراز و طولانی ای را پیش رویش دید.راهی که اطراف آن صد ها درخت تنومند و سرسبز بود.سریع آنجا را شناخت و از جایش بلند شد.آنجا را در خواب دید بود.یک خواب عجیب.خوابی که در آن خودش را در مقابل خودش دیده بود!..حرف های آن دختر که گویی خودش بود را به یاد آورد..اما فقط دو کلمه ی ساده بود《سلام،enfp!》enfp با خودش گفت:اگه باز اینجام ولی این بار نخوابیدم..ینی اون یه خواب نبوده!...با ترسی که همراهِ کنجکاوی آمیخته شده بود گفت:اهای؟؟... دختر..ینی چیزه خودم؟؟؟تو هنوز اینجایی؟...صدایی از پشت سر enfp گفت:من همیشه همینجام!.. enfp:توروووحت!..نمیشه یکم ورود آروم تری داشته باشی سکته کردم!!.. دخترک خندید و گفت:عادت میکنی...enfp:خودتو معرفی میکنی؟..دخترک پاسخ داد:واقعا!؟یعنی هنوز نفهمیدی من خودِ تو هستم!؟..enfp:ممکن نیست!...دختر گفت:اما هست،نه اینکه آدم دیگه ای باشم!..منو تو در واقع یک نفریم!..اما خب تو اون اصلیه هستی.من مثل یه صدا توی سرتم!..من ناخودآگاهتم!فرقم هم با بقیه ی ناخودآگاه ها اینه که با لطف قدرت تو قوی ترم و یجورایی یه نصفه آدم به حساب میام!...
enfp سرش را خاراند و گفت:قدرت؟..قوی؟..چه کارایی ازت بر میاد؟..دخترک گفت:آره قدرت!..هر کدوم از دوستات یه قدرت دارن توهم همینطور!.. اون گردنبند هم میشه سندش!..من میتونم بهت راهنمایی برسونم،میتونم..آینده رو ببینم و بهت بگم..ولی خودت ازم فرار میکردی پس مجبور بودم توی خواب هات بهت هشدار بدم!..البته بعضی هاشون دقیق نیستن،ینی میشه گفت "اتفاقی که شاید نیوفتد" چون مجبور بودم توی خواب نشونت بدم یکم تغییر کردن،یعنی از اونجایی که رویا ها تخیلی طور هستن پیشگویی ها هم مقداری همراه با مبالغه برات به نمایش گذاشته شدن!...enfp:این ینی قدرت من پیشگویی عه؟راستی چی صدات کنم؟..دخترک گفت:نه این تنها قدرت تو نیست،و برای اسم...ذهنتو خالی کن،به هیچی فک نکن..enfp:خب.. دخترک:حالا اولین اسمی که به ذهنت میاد رو بگو...enfp:مونیکا...(به معنای مشاور)...مونیکا گفت:هوم .بنظر زیبا میاد!...حالا که برام اسم گذاشتی منم یه کمک بهت میکنم!... چشمانش به رنگ سبز براق در آمد و گفت:اتفاقی ناگوار برای ارباب فلزات،جلوی آن اتفاق را نگیر تا افراد بیگناه زنده بمانند....موفق باشی enfp:ها؟ چی؟نمیفهمم!...برگ های روی زمین به هوا رفتند و دور enfp گرد باد بزرگی به وجود آوردند و enfp تا به خودش آمد،درون زندان الماسی بود...
{زمان حال،اتاق استراحت}...همه آماده ی شنیدن نقشه ی آنیسا بودند،لباس های رزم شان را پوشیده بودند و سلاح هایشان را به دست گرفته بودند.آنیسا:خب قبل از شروع نقشه مون، به دوتا چیز نیاز داریم، راه ارتباطی بین همه ی اعضای گروه و یه شاهین چشم...estp:عاا..خب اولی رو نداریم، ولی خوش شانسی که پیش ما اومدی چون،دومی هم نداریم!..آنیسا:بامزه بود..داریم، جفت شو داریم!...و از توی کیف دستی اش که به شکل صدف نقره ای رنگ بود ۱۶ صدف کوچک در آورد و ادامه داد:اینا مخصوص ارتباط گرفتن نگهبانا باهم هستن،با یکم دستکاری میشه شبکه ی ارتباطی ش رو محدود کرد جوری که فقط خودمون صدای همدیگه رو بشنویم.آماده ی استفاده ست.هرکدوم یدونه بردارید تا بریم برای گزینه ی دوم...istj:خب؟..گزینه ی دومو چیکار کنیم؟!... آنیسا:entj.اون میشه چشم مخفی ما توی کل این مأموریت!... entj:نمیخوام همکاری نکنم اما چطور!؟..آنیسا:فکر کردی نقشه ای که داری فقط در نشون دادن مکان ها محدود میشه؟!...entj:چی!؟...و سریع به سوی نقشه اش رفت و آن را به دست گرفت،سپس به مکانی که enfp را نگه داشته بودند فکر کرد،نقشه نقطه ای را نشان داد،سپس خواست تا آن را ببیند،در آن زمان نقشه تغییر کرد،انگار روی هدفی که entj میخواست زوم میشد، کمی که گذشت مانند دوربینی مخفی تمام اتاق را نشان میداد.entj:معرکه ست!...آنیسا:همینطوره،تو باید همینجا بمونی،همراه چند نفر دیگه و از دور راهنمایی مون کنی.بقیه مونم به دو گروه تقسیم میشینم.وقتشه شروع کنیم!...
(تصور کنید لحظه ای همه در اتاق استراحت هستند و به گفته های آنیسا گوش میکنند و لحظه ای در حال انجام نقشه هستند،یعنی نقشه در آن واحد گفته و عملی میشود،"زمانی که نقشه در حال توضیح است از پرانتز 《 》 استفاده میشود")...《آنیسا:باید به دو گروه تقسیم بشیم، گروه اول باید برن سراغ enfp》intj:ما داریم راه میوفتیم،isfp حباب و دورمون بساز تا نامرئی ش کنم...infj:بنظرتون تله پورت مون کنم اونجا بهتر نیست؟ entp: اون باری رو یادت نیست که از کمبود انرژی افتادی زمین؟!عمرا..میزنی وسط دریاچه تله پورت مون میکنی بعدشم میوفتی میمیری بعد ماهم میمیریم🤡..infp آرام گفت:بچه ها میشه بحث و تموم کنید بریم؟!...دیر میشه ها!...entj که در اتاق مانده بود از پشت گوشی صدفی اش به بقیه گفت:آخ گل گفتی،ما همه مون داریم میشنویم و گوشامونو از سر راه نیاوردیم🗿آنیسا:اره باید بریم،isfp حباب و درست کن...خب حالا نوبت توعه intj...خب اینم از این،isfpتمرکز کن باید بتونی حباب و حرکت بدی و هر سمتی که گفتم ببری...《آنیسا:isfp وقتی که راه افتادیم،باید مارو از در مخفی ای که من برای اولین بار رفتم پیش enfp بریم،چنتا سرباز جلوی در اصلی عن،بهتره خطر نکنیم》...isfp:دارم سعی میکنم.سخته،واقعا..فک نکنم بتونم!...isfp روی زمین نشست و نفس نفس زد،حبابش یک متر بالا تر از زمین رفت و بی ثبات تر از همیشه بود.اگر در آن شرایط طاقت فرسا نبودند،شهربازی جالبی میشد!...infj:هی هی isfp!..آروم باش..چنتا نفس عمیق بکشید...isfpسرش را تکان داد و گفت:نمیتونم!..قدرتم بدرد نمیخوره!..ضعیفم!..infj:من باور دارم بیشتر از چیزی که فکر میکنی هستی،فقط تا خودت قبول نداشته باشی نمیتونی پیشرفت کنی!.بلند شو و یه بار دیگه امتحان کن..isfp نفس عمیقی کشید و روی پاهایش ایستاد،دستانش را بالا برد و چشمانش به رنگ صورتی_همان رنگی که حبابش بود_در آمدند،و با سرعت برق به مسیری که آنیسا برایش مشخص میکرد میرفتند...entp:عاااا...infj مگه چی گفتی انقد انرژی گرفت!..یه چنتا از این حرفام به من بزن عینکم بال دربیاره پرواز کنم...🤡...infj:چون میدونم نیتت هیچ وقت خیر نیست نمیگم!...entp: واقعا که من به این خوبی🤡🤧...intj:آره اره..مام گوشامون درازه...istj از پشت گوشی صدفی اش گفت:بابا تموم کنید این بحثای سم تونو🗿..و infj،infp،intj،isfpو آنیسا یک صدا گفتند:باشه!...و لحظه ای بعد entp گفت:آخه چرا!؟🤡...اما بحث باب میل entp پیش نرفت و با نگاه ترسناکی کهintj به او انداخت ساکت شد...
《آنیسا:حالا میریم سراغ گروه دوم،گروه دوم باید برن اتاق مورینا،و رمز و پیدا کنن تا بتونیم enfp رو دربیاریم...esfp:چرا باید رمز و بزاره روی دِراورش؟ یا توی کمدش؟!...وقتی خودش بلده؟!...آنیسا خندید و گفت:ساده اید؟!...اون برای اینکه اسرارش لو نره همه چیزو جوری تنظیم کرده که همیشه در حال تغییر باشه!...این ینی رمز زندان هر ۲۴ دقیقه یک بار عوض میشه!...》...intp:چرا ما باید قسمت سخت ماجرا رو برمیداشتیم!؟...istp:نمیدونم،دیوار کوتاه تر از ما پیدا نکردن!..estj:ساکت باشید انقد چاخان نکنید بزارید تمرکز کنیم الان یکی صدامون تو راهرو بشنوه دهنمون،صافه!...estp:بزار بیان تیکه تیکه شون میکنیم!...estj:خدایا!..اسکلی؟!..نباید بفهمن ما اینجاییم!!🗿همه در حال حرکت بودند که ناگهانentj از پشت گوشی گفت:سه تا نگهبان دارن بهتون نزدیک میشن سریع برید توی راهروی سمت چپ و قایم شید!...intp:اوکی!...کمی گذشت و همه در سکوت کامل بودند و هر بار که صدای یک نفر از نگهبانان میآمد ترس وجودشان را فرا میگرفت،با آنکه آنقدر غرور داشتند که نشان ندهند،اما همه از ترس زهرترک شده بودند...istp:رفتن؟..entj:آره سریع برید ته راهرو بعد راهروی سمت راست اتاق دوم،همون اتاقی که درش کهکشانیه... enfj:حله!بچه ها بدویید..《آنیسا:اتاق مادرم خیلی پیچیده تر از چیزیه که نشون میده،خودش یه دژ مستحکمه!.. چند تا لایه ی امنیتی داره و شما باید ازش رد شید》...intp خطاب بهistp گفت:آماده ای؟..istp:شک داری؟...(اما خودش ته وجودش به خودش شک داشت)..intp:سلاح تو احضار کن...《آنیسا:اولین مرحله تون رد شدن از نگهبانای جلوی در هستن،istp باید یه تفنگ احضار کنی که بیهوششون کنه،نباید کسی رو بکشید!..》..enfj:آروم،دیدمشون،دوتا نگهبانن،istp بهشون شلیک کن!...istpبا ظرافت تمام از تفنگ جدیدش استفاده کرد و لحظه ای بعد مرحله ی اول انجام شده بود.وارد اتاق شدند .منظره ی اتاق مورینا واقعا شگفت انگیز بود.اتاق مانند خود مورینا و در اتاقش به رنگ کهکشان میدرخشید به رنگ های بنفش و آبی و نقره ای...!《آنیسا:باید دنبال یه چیزی ک با بقیه وسایل اتاق فرق داره بگردید.یه شئ یه وسیله یه چیزی که نشون بده کلید باز شدن یه در مخفیه!》...
enfp چشمانش را باز کرد.همان چند لحظه پیش در خلسه ای عمیق با ناخودآگاهش ارتباط برقرار کرده بود...کمی نفس نفس زد و متوجه حضور شخص دیگری در اتاق شد..مورینا:بهت که گفتم!...اون گردنبند به جفت مون کمک میکنه...enfp:اوه واقعا؟!..ینی الان داری میگی میتونیم باهم همکاری کنیم اره؟..مورینا:البته!..منو تو باهم!..میتونیم بر دنیا حکومت کنیم!..تو میتونی مشاور من باشی!..enfp خندید و گفت:جالبه!..همین دیروز میخواستی منو بکشی!..حالا که فهمیدی میتونم از قدرتم استفاده کنم نظرت عوض شد؟!..واقعا پررویی!...مورینا چهره اش سرشار از غضب شد و گفت:من ازت درخواست نکردم بچه جون!..باهام همکاری نکنی،دوستات میمیرن!...نگاهی به مچش انداخت و دید کسی با او تماس گرفته دخترش بود..دکمه ای را فشرد و چهره ی هولوگرامی دخترش نمایان شد:سلام مادر..ی مشکلی پیش اومده!...همه بعد از شام مسموم شدن!..نیازمند کمکتون هستیم!..مورینا غرید و گفت:لعنت بر شما!..صبر کن الان میام!.. 《آنیسا:برای اینکه بتونیم همزمان هم توی اتاق مادرم باشیم هم توی زندان نیاز داریم تا حواس مورینا رو پرت کنیم،تنها راهمون اینه که توی غذا کل ارتش یه سم ضعیف بریزیم،اونم esfj برامون احضار میکنه!..esfj:با اینکه با اصول اخلاقی در تضاده،ولی حله..!.. 》چند دقیقه بعد کمدی کنار رفت و همان دری که آنیسا برای اولین بار از آن استفاده کرده بود و پیش enfp آمده بود پدیدار شد.لحظه ای بعد intj آنها را به حالت مرئی در آورد و isfpحباب را ناپدید کرد و همه کنارenfp حاظر شدند.enfp:اوه خدای من!!!...خوابم یا توهم زدم؟!...entp:بچه ها حقیقت و بگیم؟..خیلی خب تو تحت تاثیر موادی ماهم توهم های تو هستیم بشین زار بزن.infj:تو واقعا آدم نمیشی نه!؟..entp:نمیتونم..و ابرو هایش را بالا داد و با تمسخر گفت:آخه مشکل دارم🤡...infp خب بچه ها الان وقتشه یا زوده؟..intj:بنظرم میتونی یک صبر کنی تا گروه دو برسن به رمز.entp:از من میشنوی الان وقتشه!...isfp:من نظری ندارم واقعا!...همه درگیر بحث بودند و intjبه زندان الماسی نزدیک شد و گفت:واقعا متاسفم!..برای،اون موقعی که هیپنوتیزم شده بودیم!...intp گفت چیکار کردم!..راستش از خودم بدم اومده!..enfp:فک کنم حق با entp بود توهم زدم!..داری از من عذر خواهی میکنی!؟🥲معلومه که میبخشمممم😭..intjخندید و گفت:اوه!...بابا اونقدری هم که فکر میکنی عوضی نیستم!..entpاز همانجایی که ایستاده بود فریاد زد:منم عذرمیخوام...برای کاری که دست خودم نبود البته!..enfpخندید و گفت:پذیرفته شد!...infp:من از بحث خسته شدن بنظرم الان وقتشه!..و چهره اش به شکل مورینا در آمد و دستش را روی قسمتی که اثر انگشت مورینا روی آن میرفت و مرحله ی اول باز شدن در زندان انجام میشد گذاشت.صدای تقی آمد و از کف زندان آب بالا آمد،سرعتش کند بود اما تا بیست دقیقه ی دیگر،enfpغرق میشد!...infj:چرا بهمون نگفت اینطوری میشه!!..infp به شکل خودش در آمد و با اضطراب گفت:م.م.من نمیخواستم!...intj روی گوشی اش زد و گفت:هی بچه ها،ما وقت تنگه!! زود تر رمز و پیدا کنید!...intp از پشت گوشی گفت:ماهم اینجا ناخونامونو لاک نمیزنیم! اوه پیداش کردم!!بچه ها کلید در مخفی رو پیدا کردم!!!!
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
تا جشنمون رو نگیریم
اروم نمیگیگیریم
عالیییییییی
بیا یه قراری بگذاریم
۱۱ مرداد تفلد منه
توهم ۱۱ مرداد دوتا پارت جدید بده که دلم نشکنه👈🏻👉🏻🥹
تفلدمم بیا 🥹
عاو😔🪄...یکی از دوتا پارتو که نوشتم...تو بررسیه...ایشالا دومی شم تا یازدهم بنویسم و منتشر شه
Isfp میره رو مخم،بیش از حد لوسه.
هعیی..اتفاقیه که افتاده!..🤡😔😂
عالی بود میشه سریع تر پارت بدی دارم از هیجان می ترکم
مرسیی:)
چشم:')
عععععاااااللللللیییییییییییی!!!!!!!
پارت بعد!
مرسییی:))
چش:)
تست عالی بود
فقطـــ سی فـــرشـــتـه به چــــهارصــــد تایـــــــیـــــم🦋💙
توهــــــم میــــــــخــــــوای جـزو هــــــــمون فرشته هـــــــا باشـــــــی؟ 🦋💙
پــــــس فالـــــــــوم کـــــــــنـــــــ🦋💙
بـــــــــــک تا 1کــــایــــی🦋💙
ادمــــــیــــــن فـــــــرشـــــــــته پـــــــین؟ 🦋💙
هین!...تو ک نه تست و انجام دادی نه لایک کردی..🤡🤡🤡
انجام دادم ولی لایک نکردم
عاو ممنون حالا خوبه🤡
خخخ💕