
خانهها،روستاها،شهرها،جنگلها،دریاها،اقیانوسها و...هیچکدام کافی نبودند.هیچجا نبود.زمین کافی نبود؛باید در آسمان دنبالش میگشت.شاید میان ستارهها،سیارهها،قمرها و یا کهکشانها بتوان پیدایش کرد.

آنجا تاریک بود و سخت میشد چیزی را دید.چندین موجودات انسان نما و بدون صورت جمع وشده بودند و به نظر میآمد هر کدام مشکلی دارند.به سمت یکی از آنها رفت. موجود به نظر ترسیده میآمد و کمی هم میلرزید. دخترک کنار او ایستاد و گفت: _مشکل چیه؟خوبی؟ موجود عجیب ناگهان از جا پرید و دستش را روی قلبش گذاشت. دخترک سعی کرد او را آرام کند و گفت: _اوه..ببخشید که ترسوندمت. فقط میخواستم کمک کنم.. موجود عجیب همینطور که عقب تر میرفت و دور میشد،با صدای لرزان گفت: _نزدیک من نیا...کمک؟تو نمیتونی کمک کنی.انسان ها فقط تظاهر میکنن،در حالی که همهشون قراره پشتت رو خالی کنن.به هیچکدومشون نمیشه اعتماد کرد.نه..ترسناکه! بعد دوید و دور شد.عجیب بود،اما سعی کرد زیاد به آن فکر نکند.به سمت یکی دیگر از آنها رفت.موجود عجیب،به نظر خسته و ناامید میآمد و در حال حرف زدن با خودش بود. دخترک با صدای آرامی گفت: _سلام...حالت خوبه؟ _حال خوب؟خیلی وقته تجربهش نکردم...نه،خوب نیستم؛ترجیح میدم بمیرم. دخترک سریعا از آنجا دور شد و به سمت فرد دیگری رفت.موجود عجیب آنقدر خشمگین بود که کم مانده بود آتش بگیرد.قبل از اینکه جلو برود،کمی ترسید؛اما بالاخره رفت و گفت: _س..سلام. موجود عجیب-بهتر است بگوییم خشمگین-به طرف دخترک برگشت و با خشم داد زد: _چی میخوای؟

دخترک از جا پرید.عجیب بود.چرا همهی آن موجودات مشکلی داشتند و سر او خالی میکردند؟ _خیلی رو مخی. همهی انسانها رو مخن!از همهشون متنفرم! حس کرد ممکناست همین الان بلند شود و او را یک کتک حسابی بزند،برای همین سریعا از آنجا دور شد.دو نفر را در حال صحبت دید.هر دوی آنها رفتارهای عجیبی از خود نشان میدادند و مثل اینکه آنها هم خیلی اوضاع خوبی نداشتند.به طرف آنها رفت و سلام کرد.موجود عجیب به طرف او برگشت و با صدایی لرزان گفت: _هی..تو کی هستی؟نه نه من نمیدونم..نمیتونم تمرکز کنم.هیچکاری رو نمیتونم درست انجام بدم.اگه سرزنشم بکنن چی؟اگه مسخره بشم؟وای نمیتونم...استرس دارم! نفر دومی که کنار او ایستاده بود هیچ حرفی نمیزد و سعی میکرد خودش را پنهان کند.دخترک کمی نزدیک تر رفت تا بتواند او را بهتر ببیند،اما موجود عجیب ناگهان گفت: _نزدیک من نیا!خجالت میکشم! مثل اینکه او هم مشکل خودش را داشت. هیچ فرد معمولی آنجا نبود.انگار همه موضوع بدی داشتند.دخترک که فکر میکرد شاید بتواند کمکی کند،گفت: _چرا؟مشکل چیه؟ _مشکل؟خب...همه چی.لباسهام،رفتارم،چهرهام باعث خجالته.حتی صدام..من همیشه باعث خجالتم!

از طرفی دیگر،موجود عجیب دیگری بدون توقف اشک میریخت.حتی ثانیهای توقف نمیکرد.دیگر فقط میخواست از آنجا فرار کند.دور شد و دورشد.آنقدر رفت تا آن موجودات کاملا محو شدند.اما حالا تنها شده بود.هیچکس آنجا نبود.فقط سیاهی بود و سیاهی و او نمیدانست باید چهکار کند.تصمیم گرفت فقط به جلو حرکت کند.کمی جلو تر،نور ضعیفی دید.به طرف نور رفت و بعد با یک اتاق کوچک مواجه شد.در زد،اما کسی جواب نداد.دوباره در زد و باز هم جوابی نشنید.دستگیرهی در را کشید و دید که در باز است.اتاق پر از وسایل عجیب و غریب بود که از بعضی از آنها سر در نمیآورد.ناگهان،فردی از در داخل آمد و با دیدن او از جا پرید.آن شخص،یک نقاب عجیب به صورتش زده بود. با صدایی آرام به دخترک گفت: _تو چرا اینجایی؟ _من..نمیدونم کجام.فقط میخواستم از اونجا فرار کنم.اون هیولا ها واقعا داشتن باعث میشدن دیوانه بشم. _هیولا؟هیولا ها وجود ندارن.. چیزی نگفت.فرد نقاب دار لحظهای مکث کرد و بعد ادامه داد: _هیولاهای واقعی توی سرت هستن.اینجا،توی مغزت! دخترک گیج شده بود. لب زد: _نمیفهمم...من کجام؟ _همونجایی که همیشه بودی و هستی.اینجا فقط مغزته،همین! پس همهی آنها احساسات منفی بودند.وضعیت عجیبی بود،اما میخواست اوضاع را بهتر کند.گفت: _احساسات مثبت..اونها هم هستن؟کجا؟ _بیا بریم،نشونت میدم.

کمی راه رفتند تا رسیدند به یک جای زیبا و رنگارنگ.افرادی در حال حرف زدن و خوش گذرانی بودند و به نظر میآمد احساس منفی آنجا وجود نداشته باشد.لبخند زد و به سمت آنها رفت.کمی با آنها هم صحبت شد.آنجا خبری از خشم،اضطراب،غم و احساسات منفی نبود.فقط شادی و سرزندگی بود.دیگر فقط حس خوب بود.برگشت به طرف فرد نقاب دار و خواست از او تشکر کند که ناگهان فرد نقاب دار گفت: _بیدار شو. دخترک تعجب کرد. _یعنی چی؟ _باید همینجا تموم میشد...مشکل چیه؟اِمی! ناگهان همه چراغ ها روشن شدند و همه چیز عادی به نظر میآمد.فرد نقاب دار،نقابش را در آورد و معلوم شد که فقط دوست صمیمی او بوده.همهی آن موجودات عجیب،لباس هایشان را عوض کردند و در حال جمع کردن وسایلشان بودند.معلوم شد که آنها هم فقط انسان بودند.حالا همه چیز با عقل جور در می آمد.قضیه را فهمید. _متاسفم اگه ترسیدی.فقط میخواستم کمک کنم...میدونی؟فکر کردم بتونه کمکی کنه.این اواخر اصلا خودت نبودی. چند نفر از آن بازیگرها رفته بودند و چندتای دیگر آمادهی رفتن بودند. _ممنون رفیق...فهمیدم.اصلا نمیدونم تو این مدت چیکار میکردم. و بعد...نمیدونم.تا همین جا مغزم یاری میکرد.بقیهش رو هر کی خواست بگه-
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی🤍✨
به رمان منم سر بزنید خو و لایک و نظر مهمونم کنید ❤️🔥
مایل به حمایت و پین؟!
عالی بود🌷
________________________________
یه قرعه کشی ۴۰۰۰۰ امتیازی داریم😉
هر شانس فقط ۳۰۰ امتیاز 🥳😁😇
پس بدووو شرکت کن تا از قرعه عقب نمونی😍👌🏻
به نظرسنجیم(قرعه کشی)سر بزنید🌱✨
پین؟ادمین اگه ناراحت شدی پاک کن
سلام 💓🌟
ادمین پست عالی بود .
____
دوست داری یه اکانت فوق العاده رو بهت معرفی کنم ؟ پس میتونی بیای تو اکانت ویکتوریا « توی لیست دوستام » 💓
ببخشید اگه ناراحت شدی !
پین؟
وای چقدر قشنگ بوددد))
زیبا بود.
نمیدونم چرا یاد انیمیشن روح افتادم
به قرعه کشیم سر بزن هر شانس فقط 50 امتیاز
سلام تستت/پستت عالی بود💙
کاربرای عزیز اگر ناظر هستید خواهش میکنم لیستتون رو نگاه کنید و اگه تست"دمین اسلیر اگه هری پاتر بود" سم توکیو ریونجرز"بود منتشر کنید همه ی تستای ناظر رو لایک میکنم و💕 براش امتیاز میزنم
جبران میکنم🖤
🌹ممنون میشم 🌹
خیلی غرقش شدم وقتی پست تموم شد و رفت نتیجه ترسیدم😂💔
😂😂
های 🩷
حمایت شد از پستتون💗
خیلییی خوبه بود 🩷
ممنونم میشم به پیج منم یه سری بزنی 💖🫀
تا پونصد تاییم بک میدم 🧚♀️ .