خب
تام بود برادرش تام:سلوم چیه ؟ تام :میخواستم ببینم .... حرفش ناتمام موند چون صدای فریاد بلندی از پاینی اومد مادرشون بود
ماه :وای نکنه مامان دفتر خاطراتمو پیدا کرده باشه نویسنده :هوی مگه چی داخلش داری هاهاها؟ ماه :اینو ول کن تورو جون خودت مارو ببر پایین تا بهت میگم بعدن تام:هوی من اعتراض دارم نویسنده :تو ساکت تا از داستان شوتت نکردم بیرون
رفت پایین مامان :ماههههه تو عاشق کتاابی نه ؟؟؟ ماه :وات مامامان یعنی چی چیزی پیداکردی مثلا یه دفتر سیاه مامان :معلومه که نه صبر کن چی ؟؟ نویسنده :خب تو حچل اوفتادی دیگه خود دانی ماه :کمکم کنی بت میگم چی نوشتم داخل دفتره خب نویسنده اوکی این مثتاق معامله زیگیو با شماونده زیگیو هستم
ماه :هیچی شوخی بود کتاب ارهههه من عاشق کتابم مامان :یه کتا بخونه خیلی بزرگ دو خیابون اونور تر هستش میای بریم ماه:مامان من میتونم سه دلیل منتقی بیارم که ما نباید بریم یک ماتازه اومدیم سوُِِیس دو :ما وسایلمونم نچیدیم وس............
مامان:خب هرچی بعدنم میتونیم وسایلو بچینیم بیا بریم تام ماه :تااااااام نه نهنهنه اصلا امکان نداره من نمیام یادتوننرفته که اخرین باری که تامو بردیم کتابخونه چی شد دیگ ه داشت وسط سالون بندری میرقصید !!! تام بیخیال من 5 سالم بود :نکه الان بزرگی
داستانت عالیه:)
همینجوری با اشتیاق ادامه بده ❤️🩹
از خودت بهترین نویسنده رو بساز 🍁
هیچوقت نام امید نشو ،
چون با کمی تلاش
میتونی بهترین خودت باشی 🌷
همیشه تلاشت رو ادامه بده تا به اهدافت برسی🥹
با آرزوی موفقیت : لونا 🌻
خیلی ممنون
امیدوارم که همیشه موفق باشید
خواهش می کنم 🌷
متشکرم 🔮
سلام چطوری من یه داستان به نام رمان همسر دروغین دارم مینویسم و نیاز به حمایت قشنگ شما دارم خوشحال میشم بهش سری بزنید🌹