
سلام ! چه خبرا ؟ اینجا یه طوفان پنج دقیقه ای اومد ، خیلی آرامش بخش بود

روزی روزگاری .... مدتی بعد از آمدن زیباترین بهار ... بعد از بار ها حکم فرما شدن قدرت بهاری ... در روزی آفتابی و گرم ... طبیعت بهار باز افسون کرد ... بهار ، زیبا بود ، پر از شگفتی بود ، پر از غم و درد بود ... درد طبیعت بی رحم ... قشنگ ترین روز بهاری هم غمگین بود ، اما همین هم قشنگ ترش میکرد ...

و طبیعت ! افسونگر بود ، افسونِ زیبایی ! مانند افسانه ای بود که گرچه با قدمت ، اما لطیف بود ... شکوهمند بود ... اما چه داشت بر سر این همه شگفتی می آمد ؟ موجوداتی که این شگفتی ، از وجود خودش خلق کرده بود ، در آخر چه بر سرش می آوردند ؟ طبیعت میخواست دفاع کند ، ولی چه فایده ؟ هرچه سعی میکرد عظمتش را بیشتر ثابت کند ، درد و غمش بیشتر میشد ، موجودات عزیزش ... یا در این عظمت غرق میشدند ، یا یخ میزدند یا میسوختند ، و یا گم میشدند و هیچوقت نمیتوانستند بازگردند ...

این شگفتیِ افسونگر کم کم در درد خودش غرق میشد ، امیدش کم کم لابلای روزهای مه آلودش محو میشد ... تا اینکه ... مدت ها بعد ، بین شاخه های درختان عظیم پر دردش ، نور امیدی نمایان شد ... نور امید میگفت : طبیعت افسونگر ! بیا ببین زیبا ترین بهار آمده ! بیا و ببین چطور شگفتی قدمتت در بین موجودات عزیزت حکمفرما شده ! بیا و با آخرین قطره های من ، راه نجاتی بساز و این جهان را بازهم از عظمت لبریز کن ! ... طبیعت چشم هایش را بست ، از بین شاخه های درختان تنومندش بالا رفت و با بهار پرقدرتش دیدار کرد ...

بهار ! افسونی از شگفتی طبیعت ! نور امید زمستان های سرد ! گرچه مدتی از آمدنش گذشته بود ولی همچنان پر قدرت بود ! گاهی بارانی میآمد ، گاهی طوفانی ، حتی گاهی رنگین کمانی می آمد و جهان را با زیبایی اش رنگین میکرد ... ناگهان طبیعت بهار راه چاره ای پیدا کرد ، آخرین راه چاره ...

ابر هایش را جمع کرد و روی هم فشار داد ... فشار داد و رعدوبرقی ساخت ... ابر ها .. شروع به باریدن کردند ، و بهار رعد و برق های بیشتری ساخت ، باران شدید تر شد و شدید تر شد ، بهار آخرین ذرات باقی مانده از باد های بهاری را جمع کرد و باد عظیمی ساخت ... باد عظیم و باران شدید درخت ها را تکان دادند ، گل ها ، سبزه ها ، گیاهان ، همگی دست به دست هم دادند ... بزگترین طوفان بهاری جهان را ساختند ... جهان لرزید ...

اما باران ، جاده ها را لیز میکرد ، خانه ها را واژگون میکرد ... صدای آژیر ماشین آتش نشانی ... طبیعت باز هم داشت موجودات خودش را در عظمتش غرق میکرد ، باز هم درد و غم داشتند حکم فرما میشدند ، اما نایستاد ، طوفان را شدید و شدید تر کرد ... طبیعت کم کم داشت ضعیف میشد ،افسونش داشت به اتمام میرسید ...

با آخرین ذره های باقی مانده از وجودش ، با آخرین تکه های عظمت بهاری ... الهه ی طبیعت را متولد کرد ... الهه ی طبیعت در لابلای درختان سبز چشمانش را باز کرد و به شگفتی طبیعت نگاه کرد ، و عاشق این شگفتی شد

طبیعت با خیال آسوده به جهانش نگاه کرد ، به موجودات عزیزش ، به زیباییِ این درد و غم ... و وقتی شکوه و افسون به پایان رسید ، وقتی عظمت وجود دیرینه اش تمام شد ... این عظمت ، هزاران برابر بیشتر شد او رفته بود ! اما افسونش را ذره ذره در کل این جهان پخش کرده بود ، برای کسانی که پیدایش کنند ، عظمت قابل دیدن نبود ، اما برای کسانی که آن را پیدا کنند ، واضحِ واضح بود و الهه ی طبیعت اینجا بود ، تا این شگفتی را زنده نگه دارد ...

هنوز هم اگر به طبیعت نگاه کنی ، اگر در میان بوی سبزه و آواز پرندگان خوب گوش بدهی ، صدای الهه ی طبیعت را میشنوی ... که این داستان را تعریف میکند ، تا یاد این شکوه دیرینه را زنده نگه دارد ... میتوانی بشنوی که نجوا میکند : روزی روزگاری ...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
روزی روزگاری ... به لیست کمی زیبایی ببینید :)) افزوده شد.
توسط ᴊᴇɴɴᴀ
_________
واووووو ممنونممممم
روزی روزگاری ... به لیست دست قلمهای جادویی در دست شوق زندگی🥹🖋 افزوده شد.
توسط "Delsii"
واقعا زیبا بود
انگار روحمو نوازش میکرد
وایییییییی نظرت بهم حس نعبسملهیاخگتگخگاخبیکفه میدهههه 😭✨
واقعاا😁🤭
زیبا بود...✨
متشکرم ✨