
ویروس زامبی جهان رو فرا گرفته و آرتین......
بچه ها شروع به رفتن میکند،در همین حین سربازان یوز ها شروع به تیراندازی میکنند. آنها موفق به فرار میشوند اما دختر یک تیر به دستش میخورد. برسام:خوبی؟ دختر:خوب میشم،الان فقط بریم کمپ. پس از بیست دقیقه به دشتی میرسند،که کمپشان در آنجا قرار دارد.
کمپی که با دیوار های چوبی دور آن را احاطه کردند. روبروی دروازه ای بزرگ و چوبی می ایستند.سامان طنابی که آویزان بود را میکشد صدایی مانند طبل در میآید. یک دریچه کوچک از بالای دروازه باز میشود و یک نفر از آن شروع به نگاه کردن میکند. شخص پشت دریچه:رمز ورود؟ دختر:خفه شو شایان،درو باز کن. شایان در را باز میکند:چشم آترینا خانم،به اعصابت مسلط باش.
شایان در را باز میکند:چشم آترینا خانم،به اعصابت مسلط باش. آترینا:ببینم تا حالا تیر خوردی؟چطور میتونم به اعصابم مسلط باشم؟ آترینا به همراه برسام و سامان وارد کمپ میشوند. داخل کمپ: جوانان و نوجوانانی که یا در حال ساختن خانه هستند یا در حال کار کردن در مزرعه ها هستند.هدف همه بقا است و بقا چیزی است که باعث اتحاد شده.
سامان:من میرم اطلاع بدم،که یوز ها دارن به ما نزدیک میشن. سامان میرود. برسام:اگه حالت بده،بزار من آهو رو ببرم. آترینا:نیازی نیست،خوبم. آترینا به سمت چادر های غذا میرود،سر راهش بردیا را کنار اسبش میبیند. بردیا:تیر خوردی؟
آترینا(که سرش داشت گیج میرفت):چیزی نیست،این آهو رو میبرم بعد میرم درمانگاه. بردیا:لازم نیست دروغ بگی،آهو رو خودم میبرم.تو خودت رو برسون درمانگاه. آترینا:اما.... بردیا آهو را از پشت اسب آترینا بلند میکند و پشت اسب خود میگذارد.سوار اسبش میشود و به سمت چادر های غذا میرود. آترینا خود را به درمانگاه میرساند و داخل میشود.
یک دختر جوان به سمتش میآید:خون زیادی از دست دادی،برو بخواب رو یکی از تخت ها الان دکتر میاد. روی تخت دراز میکشد،کم کم چشم هایش سیاهی میرود..... آترینا صدای دو نفر را میشنود. صدای یک پسر:یوز ها دارن این نزدیکی ها پایگاه میزنن،اما چرا؟ صدای پسر دیگر:این ح..م زاده ها حتما یه چیزی اینجا پیدا کردن،باید تو اولین فرصت نابودشون کنیم. پسر اول:میفهمم چرا از اونا بدت میاد،اما نمیشه عجولانه تصمیم گرفت.
آترینا کم کم چشم هایش را باز میکند.بردیا و آرتین را میبیند. آرتین(با عصبانیت): زودتر تصمیم بگیرید،نگیریدم من تنها میرم سمتشون. آرتین با عصبانیت اونجا رو ترک میکند. بردیا: بلاخره بهوش اومدی؟ آترینا:مگه چقدر بیهوش بودم؟ بردیا:یک روز کامل،خون زیادی ازت رفته بود.این که برا یه آهو همچین خطری کردی کار احمقانه ای بود. آترینا(با عصبانیت):چیکار میکردم؟بنظرت خودم دوست دارم جون خودم هربار به خطر بیوفته؟اگه اینکارارو نکنم که همه از گشنگی میمیریم. بردیا:فعلا استراحت کن،امشب درباره حمله به یوز ها تصمیم میگیریم. بردیا درمانگاه رو ترک میکند....
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
تابستون تموم شد کی برمی گردی؟
کلا رفتی؟
بهترین رفیق. من از تستچی رفته ؟
تا ۱ تیر امتحان دارم
اوه آخیش فکر کردم رفتی
میگمااااا.... خیلی وقته نیستیییی🙂🙂🙂
تروخدا پارت بعددددد
اگه وقت آزاد داشتم میزارم
باشه ممنونن
داستانت خیلی جالبه آدم رو چنان جذب خودش میکنه که هی میخوای بفهمی بعدش چی میشه
🦉🪶✉️ : سلام خانم/ آقا تبریک میگم ! شما در مدرسهی هاگواتز پذیرفته شدید ( فقط کسانی که برایشان نامه میآید در مدرسه پذیرفته میشوند ) از شما خواهشمندم قبل آمدن به هاگواتز وسایل مورد نیاز خود را خریداری کنید و وارد اولین تست بنده شوید در آنجا مدرسه تاسیس شده و شما در آنجا درس میخوانید
با تشکر از شما پرفسور دامبلدور 🔮🧹🪄
داستانت عالیه (:
مطمئنم میتونی یکی از
بهترین نویسنده ها بشی !🌷
همینجوری به کارت ادامه بده و
از خودت بهترین نویسنده رو بساز .🔮
با آرزوی موفقیت:لونا 🌷
آره خب با اینکه نوشتنو دوست دارم ولی آرزوی من بهترین رپر شدنه😅
امیدوارم در هرکاری موفق بشید
همچنین
متشکرم 🌹
دومین داستانیه که اینجوری پیشم خیلی خوبه❣️😉
قرعه کشی ۱۰۰۰۰ امتیازی 🍓
هر کاربر میتونه بی نهاییت شانس داشته باشه
هر شانس فقط ۵۰۰ امتیاز🌷
برای شرکت به نظرسنجیم سر بزن🍓
بعدی لطفا