
هی! دخترکوچولو! درست زمانی که احساس کردم واقعا بزرگ شدهام این جملهرا شنیدم .. هی! دخترکوچولو... زمانی که حس کردم واقعا میانمان پیوندی عمیق شکل گرفته و توهم مرا میشناسی چه گفتی؟ کو..چو..لوی دوست داشتنی. و همین جملهکافی بود تا دیگر تمایل به گفتن کلمهای به تو نداشتم باشم روزی که در کمال آرامش و همچو فردی بالغ برای خرید پارچه با بقیه همراه شدم ، وارد مغازه ی پارچه فروشی شدیم و گوشهای نشستم تا کارشان تمام شود.. بعد از کمی همفکری و بحث چند پارچه روی میز گذاشتند و پارچه فروش روبه من گفت : دختر کوچولو نظرِ تو چیست؟
:《نظره من .. خب.. همشون قشنگن! 》 نه... این چیزی نبود که واقعا میخواستم بگویم ! اما چه کسی به حرف یک دخترکوچولو گوش میدهد ؟ من هیچگونه شباهتی به این کلمه ندارمم . چرا بارها و بارها تکرارش میکنید؟ من واقعا میخواهم جملاتم جدی انگاشتهشوند و خب تقریبا هم موفق شدهام پس شماهم به چشم یک دختربچه به من نگاه نکنید.
شاید فکرکنید خب.. مسئلهی بزرگی نیست! این نشان از محبت بقیهبه توست! خیر ،عزیزِ من ؛ اینگونه نیست. بگذارید داستان تابستانِ گذشته را برایتان بگویم ، زمانی که اولین دوستِ صمیمیم را پیداکردم . ابتدا هردو انقدر از پیداکردن یکدیگر خوشحال بودیم که همچون دو مرغِ عشق بیست و چهار ساعته با یکدیگر در ارتباط بودیم و هم را میدیدیم. یکروز دربارهی اینکه اگر در یک سریال بازی میکردیم هرکدام چه نقشی را میگرفتیم صحبت کردیم و به اصطلاح دوستم به من گفت که اگر در فیلمی بازی میکردم نقشِ کودکی مظلوم و مهربان را داشتم که جز نقشهای فرعی بود!
هرطور دوست دارید فکرکنید، من واقعا افردا را از روی جملاتی که میگویند قضاوت میکنم و حرفی که زد را هم وزن جملهی " تو یه دختر کوچولویی که نقش مهمی در زندگیه من نداری" دریافت کردم. و کمی بعد متوجه شدم که بلهه .. واقعا اینگونه بوده .. هر اتفاقی که برایش می افتاد خودش تنهایی آنها را حل میکرد و دور تر و دورتر از هم میشدیم.. او از ابتداهم قصد نداشت در احساساتش را به روی من باز کند! و هنگامی که از این مسئله شکایت کردم من را مقصر دانست و حتی اهمیتی به مشکله به وجود آمده نداد .. دوستیمان تمام شد . برای همیشه .
کسی که واقعا دوستش داشتم! او چنین حسی به من نداشت.. و آن لحظه به معنای واقعی سوزشِ قلبم را حس میکردم، این دفعهی اولی نبود که این حس را داشتم و آخریش هم نشد... کم پیش میآید کسانی که منرا دختر کوچولو صدا میزنند واقعا به من اهمیت بدهند و مرا جدی بگیرند. فک کنم اکنون میتوانید به من حق بدهید که چقدر از این کلمه و امثالش بیزارم!
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی قشنگ بود داستانت واقعاا
منم نویسندم تو ژانر های فانتزی ولی جایی نمیذارمش🙂🤍
منم گاهی واقعا شک میکنم که لازمه این داستانارو اشتراک بذارم یانه.. اخه بخشی از زندگیه خودمن .. ولی بالاخره تصمیم گرفتم بازنویسیشون کنم و اینجا بذارمش☁️
لذت بردم!
خوشحالم🤍
خیلی زیبا و قشنگ بود🦋🎶📘
زیبایی از شماس🩷
عالی بود ::))
فایتینگ ؛
ییی!☁️
زیبا>>>>>
گگگ:>>
زیباییی
مثلا تستامو لایک کنید ،،
ییی✨️
انگار داشتم کتاب مورد علاقمو میخوندم، خیلی قشنگ بود، ادامه بده ⭐
چه کامنته باارزشی:)
خوشحالم که خوشت اومد🤍
بک میدم
سلام. من نامیام. نویسنده تازه کاری نیستم اما پاترهدم و به خاطر علاقم اولین رما نم که اسمش اجباره و در مورد هری پاتره رو منتشر کردم اما بازدیدهای کمی خورده داستانش از این قراره که جینی به زور همسر دراکو میشه و در نتیجه هری باید راهی برای به دست آوردن جینی پیدا کنه اگه از موضوعش خوشت اومده لطفا بهش سر بزن
دوزتان لطفا به من بگید دختر کوچولو بنده مشکلی ندارم🐸🤝🏿
😭😂
دختر کوچولووو