با تمامِ آنچه که داری. به راستی که چه چیزی؟ هرچه را که بیشتر خواستم دورترشد. راستش گِرِگ.. من هم مثل تو هستم .. کسی واقعا درک نمیکند چه حسی دارم. اگر کنارِ هم بودیم آنوقت میشدیم دو آدم عجیب که یکدیگر را میفهمند! تو کل روز پای کنسولت مینشستی و من هم در شهر میچرخیدم.. بدون اینکه از یکدیگر خرده بگیریم.
گِرِگ من چیزهای جالبی میبافم ! میتوانم ساعتها کسانی را که دوستشان دارم سرگرم کنم ، آشپزیم... خوب است .. نه خیلی بد.. و چیزهای دیگر که به نظرم جالب می آیند. اما در اطرافم چنین حسی را به صورت واقعی از کسی دریافت نمیکنم! کفریم میکنند هنگامی که با پرروییه تمام میگویند مشکل از خودم است ! نه راستش .. اینبار نهه..
گویی چیز جالبی برای ارائه ندارند .. من فقط دوست ندارم آنها انقدر در خودشان بروند و سکوت کنند.. حیف که اینجا نمیتوانم میزان بارش چشمانم از شدت خشم را بیان کنم! میدانی کهه... من یک نویسندهی نوجوان هستم که باید اعتبار در کلامش معلوم باشد.وگرنه چه کسی گوشمیدهد چه میگویم!! مدام میگویند تغییر را از خودت شروع کن ،از خودت شروع کن؛ من قبول دارم که برای حدیثِ خویش کار زیادی نمیکنم..اما حداقل قوانین ساده را که رعایت میکنم!
میدانم خیلی از روزها از شدت خستگی حتی دندان هایم راهم مسواک نمیزنم و بعداز کمی کش و قوس دوباره تا خودِ شب دراز میکشم و استراحت میکنم(یا عذاب را از درونم بیرون میکنم).. اما حداقل فردِ امنی که هستمم! با رفتارهایم این حس را به اطراف نمیدهم که همه چیز پوچ و دروغین است! گِرِگ این مگر خودش شروع نیست! کم آوردهام میان این همه احمق! سوس!!
گرگ عزیزم.. او بسیار به تو شبیه بود ، اما با من همراه نشد ؛ دقیقا مانند بقیهشان .این برای من بسیار سنگین است .
زمان آن رسیده که دیدار تازه کنیم "گرگ"