پارت پنجم
به رختخواب رفتم. خیلی زود تر از انکه فکر میکردم به خواب عمیقی فرو رفتم. فردا صبح با صدای هیجان زده ویولت از خواب پریدم. گفت: زود باش پروفسور لاوگود دخترا و پسرای مدریه رو همه رو جمع کرده!! سریع بلند شدم و لباسام رو پوشیدم....
مادرم در وسط سرسرای ورودی وایساده بود. گفت: توی این جلسه برای مراسم یول بال تمرین میکنیم، به عنوان نماینده گروه گریفیندور از همتون انتظار دارم که مودب باشید و به قوانین احترام بگذارید. بعد از مکث کوتاهی گفت: خب من اسم دخترها رو میخونم و بعد پسر ها هر دو نفر باهم تمرین میکنید. گفت: ویولت و توماس،..... اسامی نا اشنا پشت سر هم به گوش میخورد: هانا و هوگو. رفتم پیش هوگو. گفت: سلام. گفتم: سلام... ام خب شروع کنیم؟ گفت: اه.... اره.. اره. شروع کردیم....... واقعا خجالت میکشیدم. چند بار پاهایمان به هم گیر میکرد و می افتادیم. مادرم همه را صدا زد و گفت: برید به سرسرای بزرگ برای صبحانه، البته دختر ها پیش من بمونن. بعد از رفتن پسرها مادرم گفت: برای لباس هاتون گرینگاتز همه هزینه ها رو پرداخت میکنه، امروز عصر میریم کوچه دیاگون برای خرید لباس ها.
صبحانه خوردیم و به کلاس گیاه شناسی رفتیم. مادرم اومد دنبال دختر ها و به کوچه دیاگون رفتیم. ویترین تمام مغازه های لباس فروشی رو از نظر گذاراندم تا چشمم به لباسی افتاد. پیراهن کوتاه صورتی کمرنگی بود که استین های حلقه ای داشت و روی دامنش هم تور های صورتی. مادرم را صدا کردم و گفت: وای خیلی خوشگله😍😍
لباس رو خریدیم و رفتم پیش ویولت. ویولت هم لباس زیبایی انتخاب کرده بود. پیراهن بلند سبز و صورتی زیبایی بدون استین.
ببخشید کوتاه بود🤩😍🌼
تولدت مبارک
هی 🍫
تولدت مبارک 🍓✨
با آرزوی بهترین ها 🌱✨
سلام یه سوال هنوزم پاترهدی
اره من الان ۲ ساله پاترهدم. جاتون خالی دیروز رفتم ست ردا کوییدیچ خریدم 🪄🪄
چقدر اینا شبیه عکسایی هستن که من درست کردم😅
کدوما؟
من نمیدونستم شما درست کردید من این عکس ها را از دوستم گرفتم
عالی بود 💚
مرسی
عالی 💚💚
ممنونم
لطفا برید نظرسنجیم🤝💖
باشه کیوتم
بیاید به مسابقم😍😍🌼🥹