اختلال دی اس ام.... قرار نیست اینجوری باشه که فقط اسم اختلال رو بگم.. فرض کنید پیش روانشناس رفتین و دارین درمورد اون اختلال باهاش حرف میزنین، به همین شکل توضیحش میدم و اسم اختلال رو هم مینویسم
- اختلال شخصیت افسرده + چه حسی داری؟ _ چه حسی..؟ واقعا باید راجع به احساساتی که دارم حرف بزنم؟ بیشتر دلم میخواد درمورد اون حسی حرف بزنم که خیلی وقته از دست دادم.. میخوام راجع به شادی حرف بزنم، راجع به عشق.. به اینکه چقدر خودم رو دوست دارم یا چقدر به خودم اهمیت میدم.. اما تنها چیزی که برام باقی مونده، غم و تنفر و پشیمونیه! غمی که دیگه حتی نمیدونم برای چیه، تنفری که حتی خبر ندارم از کیه، و پشیمونیای که هیچوقت نمیتونم ازش فرار کنم!
اختلال پیش فعالی با چشم های خندانش که شیطنت ازشون میباریدن، سرشو کج میکنه و به روانشناس نگاه میکنه.. مدام پاهاشو به کف سنگی دفتر میکوبید، حتی ثانیهای نمیتونست آروم بشینه. _ شمام فکر میکنین این یه مشکله؟ اینکه بخوام شاد باشم و تو لحظه زندگی کنم.. اینکه هیچ حسرتی رو برای آینده باقی نزارم و فقط.. خودم باشم! این یه بیماریه؟ اگه واقعا اینجوریه، پس من میخوام این بیماری رو همیشه پیش خودم نگه دارم.. میخوام شاد و دیوونه باشم، بجای عاقل و افسرده بودن
اختلال وسواس آسیب _ مدام فکر میکنم لیاقت زندگی با آدم ها رو ندارم! افکارم دست خودم نیستن.. همه چیز بلوری و غیر قابل درکه. از تنهایی بدم میاد اما احساس میکنم باید تنها باشم، چون روابطم ممکنه به بقیه آسیب بزنن! همیشه میترسم نکنه یه روزی تبدیل به هیولا بشم؟ نکنه به کسی آسیب بزنم؟ حتی وقتی دیگران بهم اطمینان میدن که هیچوقت بهشون آسیب نزدم، من همیشه حس عذاب وجدان رو با خودم دارم.. به یه تکامل نیاز دارم، تکاملی که هرچقدر هم تلاش میکنم، نمیتونم بهش برسم.
اختلال اظطراب جدایی _ مدام بهش فکر میکنم، به این فکر میکنم که چقدر برام عزیزه، که چقدر بهش اهمیت میدم! دلم میخواد تا ابد کنار خودم نگهش دارم و همین باعث میشه که همیشه بترسم.. ممکنه یه روزی دیگه کنارش نباشم؟ ممکنه یه روزی ازم خسته بشه؟ نکنه من براش آزار دهندهام؟ میترسم.. بعضی وقت ها خیلی بیشتر از چیزی که حتی خودمم فکر میکنم، میترسم. اگه از دستش بدم چه اتفاقی میوفته؟ بدون اون، زندگی من معنای خودشو از دست میده.
اختلال افسردگی اساسی + از کجا شروع شد؟ قبل از اینکه بتونه جوابی بده، برای لحظهای، با خستگی چشماشو میبنده.. اما همون یک لحظه کافی بود تا تمام خاطراتش پشت پلک های بستهش شکل بگیرن. تمام عذاب ها، همهی تجربیات ناخواسته که روی هم تلنبار شده بودن! میتونست خودِ چندین سال پیشش رو ببینه که برخلاف هم سن و سالانش، هیچ علاقهای به بازی ها نشون نمیده! اما اون فقط یه بچه بود.. چجوری ممکنه؟ این دنیا به بچه ها هم رحم نمیکنه؟! _ راستش نمیدونم از کجا شروع شد، اما مطمئنم که هیچ پایانی نداره.
اختلال ساختگی + مشکلت چیه؟ _ مطمئن نیستم! من مشکلات زیادی دارم + برای کدومشون اومدی اینجا؟ _ نمیدونم.. من.. فکر کنم افسردگی دارم! همیشه اظطراب دارم و اورثینک میکنم. میخوام آدم ها دوستم داشته باشن، حالا از هر روشی که شده.. میخوام توجهشون رو به دست بیارم.
اختلال اضطراب جدایی
اختلال وسواس اسیب
احتمالا دارم
مخصوصا اضطراب جدایی
خب جدی بگیر.... به به متخصص بگو و ببین چجوری پیش میره
به نظرم بهترین راه همینه