ادامه....
یهو... همون صدا اومد... و گفت... اگه نزارین بیام تو... کاری میکنم تا اخر عمرتون پشیمون بشین..... بهتون قول میدم... صدای خندش... واقعا وحشت ناک بود.. یهو همهی لامپا روشن و خاموش شدن...
اروم گفتم.... بدویین... همه مون با سرعت هرچه تمام تر به سمت در پشتی دویدیم.... خونه ی ما نزدیک یه پارک بود.. اون موقع شب پارک شکل تر. سناکی داشت.. و بعد.... صدای جیغ مامانم رو شنیدم.... اما اینقدر بلند بود که نفهمیدم از کجا اومد....
گیج و سردرگم شده بودم..... تا اینکه بلاخره فهمیدم... اون جیغ... از کجا اومد... فریاد زدم... بدوین!!!!... اونارو به سمت یه راه هدایت کردم و انتهای اون راه.... وحشتناکترین منظره عمرم رو دیدم...... بابا داشت گریه میکرد رو به دسج(برعکس)ی زن... نمیتونستم قبول کنم که دسج اون زن... مادرم باشه..... فریاد زدم و به سمتش دویدم.... با گریه و زاری (درست نوشتم🙁؟) یادمه اون روز... خودم رو همین جور میزدم و دمغ (درسته یا نه🙁👌😂) کرده بودم.... حتی دوستام هم نمیتونستن ارومم کنن... مخصوصا دوست صمیمیم.... از دست دادنش..... برام حسابی ترس و هراس با خودش اورد.. دلتنگشم....
بای بای ❤ نمیدونم چرا نظری نمیدین🙁 راستی همین جوری که تو پارت 1 گفتم این اولین داستانمه و خوشحال میشم دیده شه..... 🙏 لطفا حمایت کنین و نظر بدین💚
ناظرش بودم
تنکس💚