پارت 2 داستان با حضور بلاگیون😺لایک کن برو بخون
ذاکر (zaker) فرمان حمله را داد، ظهر بود و ارتش بسیار خسته اما شور و اشتیاق زیادی داشتند برای پیروزی...<br> الی (eli) با تمام سربازان به سمت ارتش دشمن یورش برد و اردوگاه دشمن رو محاصره کرد ، ذاکر تیر سفیر را پرتاب کرد و به نامجون (namjon) نامجون فرمان حمله داد ، حالا اردوگاه شو*رشی ها محاصره شده و ترس از چشمان سربازان دشمن میبارید ! ذاکر از خوشنودی لبخندی زد اما چیزی اشتباه بود <br> -کوک (Koke king) ، دیاکو و هرماینی رو پیدا نکردید؟<br> -نه قربان، صبر کنید ببینم... اون خاکه اونجا...؟فرمانده، دیاکو نقشمون رو فهمیده و داره به سمت قلعه میاد!...
ذاکر کمی فکر کرد و بعد بصورت مبهم گفت:«فوران...فوران تیر و کمان من رو بده تا به ارتش خبر بدیم!» ناگهان سردی چیزی را روی گردنش حس کرد... یعنی ممکن بود؟<br> -دیگه کارت تمومه ، اگه همینجا تسلیم نشی با همین کارت رو یکسره میکنم!دستور بده تمام سربازان ارتشت تسلیم بشن*لبخند*...
مون (𝕄𝕆𝕆ℕ) و کیتی(Ҝ卂ㄒ乇) دست و پای الی،نامجون،ذاکر،رومیسا (𝓡𝓸𝓶𝓲𝓼𝓪) سانو (سانو؛) و بقیه مقامات را بستند . شمشیر هایشان را از قلاف در اوردن و منتظر دستور دیاکو برای ق*تلعالم بودند... <br> دیاکو نشست و دستش را زیر چانه دیاکو گذاشت<br> -میتونستی تسلیم شی، وی حالا خ*ون خودتو افرادت پای خودته!شمشیر رو بده به من...
مون شمشیرش دا به دیاکو داد ، دیاکو شمشیرش را بالا برد اما ناگهان چیزی روی کمرش خورد، احساس سوزش سردی در بدنش بود ، تیر خورده بود!<br> پریماه (Parimah) گفت:«امپراطور هفت قیچی تشریف فرما میشود، احترام بگذارید!»<br> هفت قیچی با عصبانیت گفت:«جوجو ممد ، پریماه ، این خائنین رو دستگیر کنید!»...
یادم رفت بزنم پایان😐✊پارت بعد رو بسازم؟
نظرات بازدیدکنندگان (9)