میدونم دیر شد سرم شلوغ بود
وقتی ورونیکا از لای در به خانه نگاه کرد با دیدن افرادی ناشناس ترسید....او فکر میکرد پدر و مادر برگشته ولی اشتباه میکرد او به این فکر میکرد شاید کسانی که پدر و مادر را برده اند امده اند تا انها رو هم ببرند او به جای اینکه نگران خودش باشد نگران ویکتور و نیکی بود انها بچه اند حقشان این نیست که توسط این افراد دزدیده شوند
ورونیکا در افکار خود غرق شده بود و وقتی اون افراد نزدیکتر میشد ورونیکا بیشتر میترسید همین که انها به دم در اتاق ورونیکا رسیدند ورونیکا از شدت ترس بیهوش شد و کار انها برای دزدینش راحتتر شد
وقتی ورونیکا به هوش امد یک اتاقک کوچک و تاریک را دید که فقط سه تخت انجا بود و به جای در میله های اهنی بود...ورونیکا با دیدن ویکتور و نیکی کمی ارام شد چون حداقل میدانست خواهر و برادرش پیش او هستند و فعلا در امان هستند ولی ورونیکا انجا را نمیشناخت و فهمید که اینده ی خوبی در راه نیست
مرد هایی هیکلی دری که بین میله های اهنی پیدا نمیشد را باز کردند و روبروی بچه ها ایستادند....یکی از انها رو به بچه ها گفت:《شما هیچوقت قرار نیست دیگر پدر و مادرتان را ببینید...اونا زنده ان ولی وضعیتشون عین شماست چند روز بگذره خودتون میفهمید که تو چه وضعیت بدی قرار گرفتید!》
بچه ها ترسیده بودند چون هرکس این حرف ها را میشنید عین کسی که روبروی طناب دار قرار گرفته اند میترسید انها فکر میکردند قرار است کشته شوند ولی خبر نداشته اند تازه اول داستان است...
یکی از ان مرد های هیکلی امد و نیکی را برد ورونیکا همین که میخواست نیکی رو بگیره فهمید دستانش بسته شدند پس کاری از دستش برنمیامد نیکی جیغ میکشید ولی ان مرد اصلا به جیغ های اون بچه ی ۶ ساله توجه نمیکرد
نیکی رو به اتاقی برد و ان رو به صندلی با طناب محکم بست اتاق تاریک بود پس نیکی چیزی نمی دید ورونیکا و ویکتور با نگرانی کف زمین نشسته بودند که یهو صدای جیغ نیکی رو شنیدند و همه جا ساکت شد.....
ورونیکا و ویکتور فکر کردند دیگر اخر کار است اما انها اشتباه میکردند تازه بدبختی هایشان شروع شده....نیکی وقتی برگشت بیحال شده بود ولی جایی از بدنش اسیب ندیده بود فقط کمی رفتارش تغییر کرده بود
ورونیکا فهمید اینجا به بچه ها دارو هایی تزریق میکنند تا بعدا از انها استفاده کنند چون همین بلا سر خودش هم امد....پنج روز است که هرروز به بچه ها دارو تزریق میشود و ورونیکا فهمید که بچه ها وحشی میشوند جوری که انگار همه دشمن انها هستند و میخواهند انتقام بگیرند روز اول ورونیکا فهمیده بود دارویی به بچه ها تزریق شده است که تمام خاطرات خوب و خوشحالی هایشان از یادشان بروند و کابوس و اتفاقات بد در ذهن انها بمانند ولی اینها روی ورونیکا اثری نداشت....
پدر ورونیکا کسی بود که طلسم هایی برای یک گروه خلافکار می نوشت ولی یک روز به انها خیانت کرد و برای افراد دیگری طلسم نوشت و بعد از سه ماه این اتفاقات برای ورونیکا و خانواده اش افتاد....پدر ورونیکا برای ورونیکا طلسمی را نوشت تا هیچ دارویی روی او اثر نگذارند پس ورونیکا هنوز عاقل مانده بود ولی مجبور بود برای اینکه به او مشکوک نشوند عین بچه های دیگر رفتار کند.... ولی بعد چند وقت ان افراد به ورونیکا شک کردند و او را به اتاقی جدا از بقیه بردند و..... ادامه دارد....
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
به به داستان داره جذذذاب میشه. 🍂😄
ولی لطفا کم تر از ضمیر ( او ) و همین طور فعل ها استفاده کن.
( داستان باحالیه نیاز نیست سریع بنویسی، یه پارت خوب بنویسی خیلی بهتر از اینکه سریع بخوای انجامش بدی و بعد خراب بشه♡)
بله حتماا=)
الان تا خیلی جاهاشو نوشتم ولی خب قبلا قلمم خیلی بد بوده الان بنظرم بهتر شده به پارت ۱۰ اینا که برسیم باحال ترم میشه:>
و اینکه مرسی بابت نظرت و راهنماییت♡
چه خووب؛ گامباره سنپای (: