
سلام! بالأخره با پارت 7 خدمت رسیدم! تـوجــه، تـوجــه: ایـن پـارت بـا هـمـکـاری و نویــسـنـدگـیه کاربر: ᴍɪᴄʜᴀ-ꜱᴀɴ نوشته شده است!
در همان موقع که همه ی چشم ها به میدوری دوخته شده بود، میدوری را میبینیم که هنوز متعجب به موجود روبه رو خیره شده. بالاخره میدوری، تصمیم گرفت تکانی به هیکلش دهد و به سمت موجود حمله ور شد، گربه ای سپید و پشمالو روبه روی میدوری نشسته بود، با حمله ور شدن میدوری به سمت خودش، ناگهان غیب شد و میدوری را بر زمین کوباند. میدوری بلند شد و همانطور که سرش را مالش میداد، عصبانی شروع به تهدید کردن گربه کرد. سپس با بدخلقی به دور و برش نگریست. حدود 1-2 ساعت تا طلوع خورشید مانده بود، برای کشتن این هیولای سرسخت، مدت کمی بود. میدوری هیچ خبر نداشت که شینا هم بر اثر سم های هیولا بیهوش شده و حال تمامی امیدها به اوست. میدوری درحال گشتن دنبال گربه بود که صدایی شنید: - ه... ه...ه! صدای یک هیولا بود! میدوری به سمت صدا برگشت و با یک شیر بزرگ روبه رو شد! صدا از شیر بود، و کاملا میشد فهمید که شیر هم یک هیولاست! شیر ادامه داد: - ا... ا...ا... الیزابت...! مکثی کرد و با غرشی ترسناک ادامه داد: - ش... شروعه... نف... نفرینه الیزابت...! سپس به سمت میدوری حمله ور شد، شیر چشمانی از نور داشت و هاله ای کوچک تر نور کنارش درحال تکان خوردن بود، انگار که شیر از دنیایی دیگر آمده بود. میدوری همانطور که به چشمان شیر چشم دوخته بود که به خود آمد و سریع فرار کرد. همانطور که میدوید به تصویر چشمان شیر در ذهنش فکر میکرد، به خود زمزمه کرد: - چشماش... و حرکاتش... خیلی شبیه به... شبیه به ویکتوریاست...! همان لحظه بود که ایستاد، شیر در حال دویدن دنباله او بود و هر لحظه نزدیک تر میشد. میدوری بار دیگر به چشمان شیر نگریست، سپس دوباره زمزمه کرد: - آره... خودشه، اما... . متوجه نبود که شیر در چند قدمیه اوست، ناگهان گربه ی سپید ظاهر شد و با چنگ زدن به شیر، او را نابود کرد، میدوری که تازه به خود آمده بود با تعجب به گربه چشم دوخت و با عصبانیت به گربه نگاه کرد، اما با دیدنه چشمان مظلوم گربه بیخیال شد، سپس دوباره به دور و بر نگاه کرد تا شاید شیر دوباره بازگردد و بتواند بفهمد که اینجا چه خبر است. ناگهان از میان جنگل و از لابه لای درختان، سر و کله ی یک موجودِ وحشی تر و ترسناک تر پیدا شد...!
و او کسی نبود جز ویکتوریا... میدوری لحظهای در شوک بود، آخِر ویکتوریا اینجا چه میکرد؟! مگر با یک هیولای دیگر درگیر نبود؟! میدوری خواست چیزی بگوید، متوجه صدای آشنایی شد، خودش بود! واقعا خودش بود، ویکتوریا..؟! اما منطقی نبود، نمیتوانست باشد! ویکتوریا جلوی او بود، درحالی که آن صدای آشنا از دوردست شنیده میشد... میدوری درحالی که هنوز در شوک بود، متوجه چهره ی نسبتا عجیب ویکتوریا شد... چشمان سفیدی داشت و موهایش کاملا به رنگ برف درآمده بود! ویکتوریا چرخی زد و تبدیل به همان شیر شد، این بار بغل ویکتوریا هاله ای سیاه بود؛ هاله پررنگ تر شد، و در آخر تبدیل به یک ببر شد. میدوری می دانست حریف دو حیوا۰ن درنده نمی شود. آرام عقب رفت، که ناگهان متوجه رنگ عجیب ببر شد، رنگ ببر همرنگ رنگ موهای شینا بود، مشکی مشکی! چشمان اش هم همینطور، دقیقا سبز فسفری که در این رنگ مشکی، خودنمایی میکرد و چهره ی ببر را وحشتناک تر جلوه میداد! شیر جستی زد و به طرف میدوری حم۰له ور شد. بعد شیر، ببر هم به دنبال او به سمت میدوری ه۰جوم آورد. میدوری به یک حرکت جاخالی داد، ولی آیا میتوانست از حمله ی دیگر ببر هم جاخالی دهد...؟! ناگهان، میدوری چیز نرمی را، بر روی پاهایش حس کرد...!
خب، خب، خب. این پارتم تموم شدددد، ناظر مهربونم، لطفا منتشر کن. برید نتیجه چالش داریم:>>>>
بعدی؟! لایک و کامنت فراموش نشه:)))
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
داستان از این زیبا تر مگه داریم
هار هار هاررر
تعریف بنمای
سلام و درود.
پارت بعد کجاستتتتت 😃💢✨
تو تنها حمایت کننده اییی، مرسی که هستییی.
راستی، پی ویو چک کردی؟
به زودی میزارمشش، اگه نیاز به کمک داشتم بت مراجعه کنم؟؟
خواهش میکنم. اره الان چک کردم 😅
اره حتما، چرا که نه؟ 😊✨
عالیهههه. 😀🍓✨✨
منتظر پارت بعدممم. 😄
بازم که تویییییی.
مرسی از طرفداریتتت
خواهش میکنممم 😀🍓✨