انتشار: 5 سال پیش تعداد رأی‌ها: 3
خب سلام بر کاربران گرامی😀 چطورین؟!اوضاع رو ب راهه؟ خب موضوع اصلی): من میخوام این قضیه خاطراتمو تعریف کنم... من شیش سالم بود ک تو تابستون بابام منو گذاشت کلاس تکواندو بعدمربیم ب مامانم گف باهاش تمرین کنید... مامانمم قبول کرد بعد از ظهر اومدم خونهدیدم کل دکوراسیون اتاقم عوض شده مامانم گف بیا تمرین کنیم منم بدم نیومد چندبارحرکات رو انجام دادیم من یکم ضعیف بودم مامانم بالش بوکس رو داددستم گف اینو نگهدار ببین من چجوری لگد میزنم همونکارو بکن منم نگهداشتم یلحظه زنگ در خورد بابام اومد منم خ‌ر ذوق به سمت در شیرجه زدم ی ان حواسم ب لگد مامانم نبود ک شدت پای مامانمو تو کمرم حس کردم😐😀 چنان محم زد پرت شدم رو ب در اتاق و خلاصه من ی طرف اتاق افتادم مامانم ی طرف😐😂 اون پاشو گرفته بود و کلی حرفای خوب نثار عمه مو بابام میکرد منم این سر اتاق رو زمین گریه میکردم و ب حال خودمون میخندیم😂😂 خلاصه بابام اومد تو و مارو دید و پا‌‌رههه شد از خنده😂🌱
لینک کوتاه

توجه!

محتوای این بخش توسط کاربران تولید می‌شود. پیش از انتشار، محتوا به‌صورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی می‌شود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.

نظرات بازدیدکنندگان (13)
برای مشاهده و ثبت نظر لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.