لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
آدمهای کمی هستند که واقعا دوستشان دارم،و حتی از آن هم کمتر کسانی هستند که دربارهشان خوب فکر میکنم.هرچه بیشتر از دنیا میبینم،بیشتر از آن ناراضی میشوم؛و هر روزی که میگذرد بیشتر به بیثباتی شخصیت انسانها و بیاعتباری ظواهر،شایستگی و عقل پی میبرم.
با خود میجنگید و از خود شکست میخورد و بر جسد خود میگریست جنگهای او درونش بود و دیگر توانی برای جدال با جهان بیرون برایش باقی نمیگذاشت.
هیچ چیز راحتم نمیکند.نه دریا،نه آفتاب،نه درختها،نه آدمها،نه فیلمها.نمیدانم چه کار کنم؛بروم و سرم را به درختها بکوبم،داد بزنم،گریه کنم؛نمیدانم
یا میتونم ؛
یا اون قدر فشار میارم که بتونم .آره
میتونی میتونی
از پسش بر میام . میخوام . تلاش میکنم . و میگیرمش .
بلند شو دختر . از پس اینم بر میای .
عصبیم و واقعا این مشکل هیچ درمانی نداره .
هعی
خیلی فکر میکنم؛به چیزهایی که باید،به چیزهایی که نباید،به چیزهایی که اتفاق افتاده،به چیزهایی که اتفاق نیفتاده،به امروز،به فردا،خیلی فکر میکنم.
دروت بگردم من
خسته تر از اونم که درس بخونم .
نمیدونم چمه .
بمیرم..
اصلاح شو ؛ یا بمیز . فرقی نداره برام .🌷