ما را در تاریکی رها کرده اند به امید آن که به نور برسیم.
فراموش کردند که ما نسبت به خود، نابینا بوده و بیرون را تشویش خواهیم کرد.
هِرماس.
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
هرماس: دیو، لوسیفر، خدمتگزار راندهشدهای که پرسید "چرا" .
صحبت با اون میتونه وسط این دغدغهها لذتبخش ترین بخش روز باشه
من خیلی خرسندم و اون خیلی نازه و حس میکنم خستگیم از تنم در رفت.
و و و و. و های شادی.
کاشکی افکارم رو از ذهنم بتونم بیرون کنم.
ولی خب بازم میدونم ازم متنفره..
چطور واقعا میشه شعر رو دوست نداشت.
شعر پرواز روح به دوردستهاست.
جان گرفتن دوباره تن بیروح.
هر شاعر به قلم خودش تو رو توصیف کرده درحالی که نام تو رو هم نمیدونسته..
تو تاریکی نمیبینی من نشونت میدم
بیا دنبالم باز اسما رو یادت میدم
که این بعضی وقتا رو شونههای توعه
که بعضی وقتا میافته رو شونههای من
بگو اسمتو، اسمت باید یادت بیاد
این اولین درسیه که من بهت میدم
همیشه یادت بمونه کجاست خونه
مهم نیس اونا دارن چی رو نشون میدن
زمان میگیره یکی یکی قهرماناتو
زمان داره بهت میگه شبیه خودت شو
درختای بیریشه میرن با این توفان
بده دستاتو خودم میشم ریشه تو
چه مکان جذابعلی
قربون شما