فردا رفتم قنادی که از جورابشکلاتی، ماست طعم صدای زنگ مدرسه و یک صندلی که عجیب بوی پرتقال میداد داشت. فروشنده گفت امروز فقط چیزهایی میفروشیم که با م شروع بشه، ولی خودش کاهو برداشت و رفت پشت یخچال. اونجا پیرزنی با گوشی به تلویزیون غذا میداد و تلویزیون میگفت ممنون ولی من رژیمم. یهوسقف باز شدو سه کبوتر با کتوشلوار اومدن.یکیشون پرسید اینجا ایستگاه اتوبوس ۴۷ عه؟ فروشنده گفت نه، بیمارستانه. کبوتر گفت پس اشتباه اومدیم و با آسانسور رفت طبقه منفی دو. من هم دوغی خریدم که داخلش توپ بود.
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
مدیر پیام داده حضور شما فردا الزامی است🤣🤣🤣🤣 باشه دوبار🥹
غروب 31 شهریور کنار دریا عالیه اصن
خیلی غروب بدی بود واقعا گریه کردم
البته غم واسه من غروب جمعهست 💔🥀🥀🥀💔🥀💔
یعنیچی 31 شهریور💔💔💔💔
تابستون قدرتو ندونستم💔💔💔💔💔💔💔
حس بدیه😓😓
از ساعت نه بیدارم😱😱😱
خوشتیپ
هه فکر کردی برمیگردم 😏😏😓
@🇬🇧
پافی حالا میگم که انقدر عاسق همیم بیا لل بزنیم❤🔥❤🔥
______
بس کن دخترخانم پافی فقط مال منه💔💔
😱😱😱😱😱😱😱😱😱