انتشار: 2 هفته پیش تعداد رأی‌ها: 5
ܢܚ݅ࡅ࡙ܝ‌ ࡅ߳ࡐ‌ࡅ߳‌ܦ̇ܝ‌ࡅ߭ܭَܨ
لینک کوتاه

توجه!

محتوای این بخش توسط کاربران تولید می‌شود. پیش از انتشار، محتوا به‌صورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی می‌شود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.

نظرات بازدیدکنندگان (121)
  • بدهی عشق رو کامل گذاشتم و با آسانسور های فراوان منتشر شد👇🏻
    الان میخوام (شیر توت‌فرنگی) رو بزارم و از پایین به بالا بخونید این یکی رو.

  • فکر کنم اینجا فیکشنامو بزارم
    چون وقتی پست کردم رد شدن
    شاید چون بی L هستن🤝🏻
    ولی فکر نکنم اگر اینجا بزارم رد بشه
    اولی "بدهی عشق"
    دومی "شیر توت‌فرنگی"
    اولی رو تمومش کردم ولی دومی هنوز یکم کار داره.

  • خنک بود.. به پشت دستش چسبوندش.. درد رو کمتر می‌کرد.
    جعبه کمک‌های اولیه‌رو برداشتم و به کلاس برگشتم‌.
    وقتی دیدم پاکت‌شیر رو به پشت دستش چسبوده و پلکاتش‌رو به هم فشار میده، کمی بابت ضربه‌های خط‌کش به پشت دستش عذاب‌وجدان گرفتم..
    کنارش نشستم..
    وقتی متوجه حضورم شد، کمی سرخ شد.
    از دست‌پاچه شدنش خندم گرفت..
    دستش رو گرفتم و کمی پماد روی پشت دستش زدم و آروم فوت کردم که خنک بشه..

  • پایین رفتم و به کلاس پیانو برگشتم.
    بهش نگاه‌ کردم ..
    سخت تلاش می‌کرد که موفق بشه.
    *کف دستام‌رو به هم کوبیدم*
    افرین کیو!. واسه امروز کافیه..
    سمتش رفتم و دستاتش‌رو بین دستام گرفتم.
    "میسوزه؟"
    سر تکون‌ داد "نه"
    بلند شدم و سمت در کلاس رفتم..
    "کوچولوی دروغگو. همینجا بمون .. میرم جعبه کمک‌های اولیه‌رو بیارم‌."
    وقتی مطمئن شد که رفتم، شیر توت‌فرنگی‌رو برداشت..

  • اونقدر تمرین کرد که به آرومی به خواب رفت. دستمو روی موهاش کشیدم .. پشت دستاش بخاطر ضربه‌های خط‌کش سرخ و کمی متورم شده بود..
    از کیفم یک پاکت شیر توت فرنگی برداشتم و کنارش گذاشتم بعد روش با ماژیک نوشتم" خوب بودی کیو "
    و به آرومی از اتاق تمرین پیانوی مدرسه، خارج شدم.
    سمت پشت‌بوم حرکت کردم.
    سیگاری بین لبام گذاشتم و به جایی نا‌معلوم چشم دوختم‌.
    صدای پیانو دوباره بلند شد.‌.

  • "یک، دو ،سه ،چهار."
    *ضربه خطکش*
    "بیشتر تلاش کن. باشه؟ یک، دو، سه، چهار."
    *ضربه محکم تر*
    "دقت کن..یک، دو، سه.."
    *اشک...*
    "...."
    "هیشش.. گریه نداره. باید یاد بگیری پیانو بزنی.. باید‌.
    یک،دو،سه،چهار."

  • " شیر توت‌فرنگی "👆🏼

  • دارم فکر می‌کنم مارتین رو زنده نگه دارم ولی هیچ ایده‌ای واسه ادامه ندارم

  • پایان👇🏻

  • "بدهی عشق"
    ☕💤
    نویسندش خودم
    (آتیلا یا همون یه موجود عجیبی)
    دیگه همین..
    امیدوارم گند نزده باشم

    • گلویش را صاف کرد و با صدای بم و پرطنین خود شروع به خواندن کرد. کلمات روسی کهنه ، مثل طلسمی باستانی در فضای کتاب‌خانه پیچیدند. شعری عاشقانه بود، درباره عشقی ممنوع، سوزان و ابدی.
      مارتین چشم‌هایش را بسته بود و گوش می‌داد. شعله‌های آتش روی صورتش می‌رقصیدند.

    • سزار از روی کتاب نگاهش کرد و برای لحظه‌ای از خواندن ایستاد. نور آتش، پسرک را به موجودی فرا‌زمینی تبدیل کرده بود؛ یک سرافیم کوچک که به اشتباه به زمین افتاده است.
      مارتین چشم‌هایش را باز کرد. «چرا وایسادین؟»
      سزار کتاب را بست. «کافیه. بقیه‌اش رو یه شب دیگه.»

    • مارتین لبخندی زد که تمام صورتش را روشن کرد، و بعد بلند شد تا برود. دم در ایستاد. «شب بخیر، سزار.»
      اسمش را بدون عنوان «رئیس» گفت. فقط «سزار». و این اسم، روی لب‌های او، اصلا ته-dیدآمیز نبود. مثل اسم یک مرد معمولی بود. یک انسان. در اتاق را بست و رفت.

    • سزار به آتش خیره ماند. وی-sکی تلخ و گرم را جرعه‌ای نوشید. قلبش تندتر از همیشه می‌زد. «داری باهام چکار می‌کنی، مارتین؟» زیر لب زمزمه کرد. سوالی که خودش از جوابش وح-ش-ت داشت.
      بهار نزدیک بود. برف‌ها کم‌کم آب می‌شدند، و در عمارت ایوانوفسکی، چیزی عمیق‌تر از برف در حال ذوب شدن بود. چیزی در اعماق قلب یخی سزار.

    • اما دنیای آنها، دنیای ماف-یا، دنیای خ-ون و انt-قام، هرگز اجازه شکفتن به چنین چیزی را نمی‌داد. و سرنوشت، با قلم خ-ونین خود، مشغول نوشتن آخرین فصل این داستان بود؛ فصلی که هنوز هیچ‌کدام از آنها خط اولش را نخوانده بودند.

    • فصل بهار با همه زیبایی‌اش، رگه‌هایی از تنش را هم با خود به عمارت آورد. سزار بیش از هر زمان دیگری در کار غرق بود. یک دشم-ن جدید، یا شاید یک دشمن بسیار قدیمی: ولادیمیر زاخاروف، رئیس یکی از خانواده‌های رقیب که سال‌ها پیش توسط پدر سزار تقریبا ناب-ود شده بود. زاخاروف سال‌ها در خارج از کشور کمین کرده بود و حالا با ثروتی مرموز و متحدانی جدید برگشته بود تا انt-قام بگیرد.

    • حم-له به محموله‌ها بیشتر شده بود، آدم‌های پو-رت در گوشه و کنار تر-ور می‌شدند، و جnگ-ی تمام‌عیار در افق دیده می‌شد.
      سزار روزها در جلسات استراتژیک و شب‌ها در نقشه‌کشی برای ض-دحملات بود. کمتر به اتاق آبی سر می‌زد، کمتر مارتین را می‌دید. اما این دوری، به جای این که حس مالکیت و کنجکاوی‌اش را کمرنگ کند، آن را مثل آتشی زیر خاکستر، د-اغ‌تر نگه می‌داشت..

    • گاهی نیمه‌شب‌ها، وقتی از اتاق جلسه بیرون می‌آمد، خودش را در راهروی منتهی به اتاق آبی می‌یافت، بی‌آنکه قدم‌هایش را هدایت کرده باشد. پشت در می‌ایستاد، به سکوت گوش می‌داد، و بعد برمی‌گشت.
      مارتین هم این دوری را حس می‌کرد. دیگر آن شب‌های شعرخوانی تکرار نشد. سزار قولش را شکسته بود. اما مارتین، با آن درک عجیبی که از
      زخ-م‌های آدم‌ها پیدا کرده بود، ناراحت نبود.

    • می‌فهمید که باری سنگین روی شانه‌های سزار است. از خدمتکارها شنیده بود که «جnگ» در راه است. هر شب برای سلامتی سزار دعا می‌کرد، برای مردی که شاید حتی به خدا اعتقاد نداشت.
      تا این که یک شب، طوفانی سهمگ-ین شهر را فرا گرفت. رعد و برق، آسمان را می‌شکافت و باران مثل شل-اق به پنجره‌ها می‌خورد.

    • برق عمارت رفت و برای ساعاتی طولانی، فقط نور شمع و شومینه، تاریکی را می‌شکست. مارتین در اتاقش، کنار پنجره نشسته بود و طوفان را تماشا می‌کرد. در زده شد. آرام، اما محکم.
      وقتی در را باز کرد، سزار در آستانه ایستاده بود. خیس. کت‌وشلوارش قطره‌های باران را مثل اشک روی خود داشت.

    • موهای همیشه مرتبش آشفته بود و در چشمان کهربایی‌اش، چیزی شبیه به خستگی مفرط یا شاید چیزی عمیق‌تر، مثل غم، موج می‌زد. معلوم بود که تازه از بیرون آمده. از کجا؟ از جلسه‌ای؟ از درگیری‌ای؟ بوی باران و دود و یک چیز دیگر… بوی خ-ون، به مشام می‌رسید.
      «سزار…» مارتین با نگرانی زمزمه کرد. «شما خیس شدین. زخ-می شدین؟»

    • سزار جواب نداد. فقط وارد اتاق شد. قدم‌هایش سنگین بود. ایستاد وسط اتاق و به اطراف نگاه کرد، انگار که دنبال چیزی می‌گردد. «امشب… می‌خواستم صدات رو بشنوم. آواز بخون. مثل اون روز.»
      دستور بود، اما صدایش بوی ال-tماس می‌داد. مارتین بی‌چون‌و‌چرا قبول کرد. برگشت روی تخت نشست و شروع به خواندن همان لالایی ناپلی کرد..

    • صدایش در تاریکی و صدای رعد، نرم و لرزان پیچید. سزار سرپا ایستاده بود و گوش می‌داد. بعد، حرکتی که انتظارش نمی‌رفت: کت خیسش را از تن درآورد و روی صندلی انداخت. بعد جلیقه‌اش را. بعد کراواتش را باز کرد.
      مارتین از خواندن ایستاد. «سزار…»

    • سزار کنار تخت آمد. نشست روی لبه تخت، درست کنار مارتین. آن قدر نزدی-ک که گرمای بدنش با وجود لباس‌های سرد و نم‌دار حس می‌شد. دستش را بلند کرد و مثل همان روز اول، زیر چانه مارتین را گرفت، اما این‌بار ملایم‌تر. لمسش دیگر فقط مالکیت نبود. چیز دیگری بود. چیزی شاید شبیه..عشق؟
      «تو…» صدای سزار خشن و گرفته بود..

    • «تو از اولش هم فرشته نبودی، نه؟ تو یه جادوگری. یه چیزی تو وجود تو هست…که منو بی‌طاقت کرده..»
      مارتین نفسش را حبس کرد. قلبش چنان می‌کوبید که صدایش را از طوفان بیرون بلندتر می‌شنید. «من فقط مارتینم..همین»
      «مارتین…» سزار اسمش را مثل دعایی زمزمه کرد. بعد، بی‌آنکه بتواند یا بخواهد جلوی خودش را بگیرد، صورتش را به صورت مارتین نزدی-ک کرد.

    • پیشانی‌اش را گذاشت روی پیشانی پسرک. نفس‌هایشان در هم پیچید. بوی وی-sکی و تنباکو و باران با بوی وانیلی مارتین قاطی شد. لحظه‌ای نگاهشان قفل یکدیگر شد..
      «من آدم خوبی نیستم، مارتین. هرکی به من نزدیک شده، یا شکسته، یا مر-ده.. تو…» جمله‌اش ناتمام ماند.. به آرامی سمت لب‌های مارتین خم شد..
      پلک‌هایشان به آرامی بسته شد. و تپش‌ دیوانه‌وار قلب‌ها ،همه‌چیز را توضیح می‌داد.
      غرق بو-س-ه شدند و همه‌چیز را فراموش کردند..

    • مارتین دست لرزانش را بلند کرد و برای اولین بار، با جسارت، انگشتانش را روی گونه سزار گذاشت. پوستش از باران سرد بود، اما زیر آن، شعله‌ای حس می‌شد.
      رعدی مهیب پنجره را لرزاند. سزار، مثل کسی که از طلسمی بیدار شود، ناگهان عقب کشید. بلند شد و از تخت فاصله گرفت. دستش را روی چشم‌هایش کشید. «این اشتباهه. من… من نباید اینجا می‌اومدم.»

    • به سمت در رفت، اما این‌بار مارتین بود که جلویش را گرفت. نه با دست، با کلمات. گونه‌هایش رنگ گرفته بودند و قلبش سریع میتپید..درست مثل سزار.
      «میشه..برام شعر بخونید..؟ یادتونه اون شبی که گفتین یه شب دیگه هم برام شعر می‌خونید؟ شکستن قوL، کار تزار نیست..»
      سزار ایستاد. برگشت و به او نگاه کرد..او هم نمی‌خواست برود..
      مارتین، با آن پیژامه آبی و موهای ژولیده، زیر نور شمع، شبیه موجودی آسمانی بود..همانقدر پرsتیدنی..

    • «مارتین… اون قوL برای امنیت خودت شکسته شد. هرکی بدونه تو برام… هرکی بدونه، ازت به عنوان سپر استفاده می‌کنه. زاخاروف دنبالمه. نمی‌تونم… نمی‌تونم بذارم…»
      نمی‌توانست جمله را تمام کند.
      «نمی‌تونم بذارم به تو آسیبی برسه..»
      غرور و سال‌ها دیوار چینی دور قلبش شکسته شد.‌ اعتراف کرد و بار سنگینی از روی قلبش برداشته شد.

    • مارتین لبخند زد. «پس حداقل امشب بمونین. طوفان تموم بشه. بعد… بعد قوL می‌دم که من هم از شما فاصله بگیرم..اگر اینطور می‌خواید..»
      سزار به طوفان بیرون نگاه کرد. مانده بود. همیشه جواب «نه» را مثل گلوله شلیک می‌کرد، اما حالا زیر نگاه مارتین، حتی یک کلمه هم نمی‌توانست بگوید. پس کاری کرد که هرگز در عمرش نکرده بود: تسلیم شد. برگشت، روی صندلی کنار تخت نشست و کتاب پوشکین را که هنوز روی میز بود برداشت.

    • «باشه. تا طوفان تموم بشه.»
      و در آن شب طوفانی، در نور شمع، سزار ایوانوفسکی، تزار بی‌تاج‌وتخت ج-نaیت، برای پسری ایتالیایی شعر عاشقانه خواند، در حالی که طوفان بیرون با تمام خشم می‌غرید، اما طوفان درونش آرام گرفته بود. هر دو می‌دانستند که این موقعیت موقتی است. دنیای بیرون با قوانین خو-nینش منتظرشان بود. اما برای آن چند ساعت، فقط کلمات شاعرانه پوشکین بود، گرمای شمع، و دو قلب که بی‌اجازه صاحبانشان، به هم گره می‌خوردند..

    • بهار به تابستان بدل شد. روزها بلندتر و تنش‌ها بیشتر. جنگ با زاخاروف از فاز سرد به فاز گرم رسیده بود. حملات پراکنده به انبارها و تr-ور افراد کلیدی، حالا جای خود را به نبردهای مستقیم خیابانی و کمین‌های پیچیده داده بود. سزار تمام وقتش را در اتاق ج-نگ می‌گذراند، نقشه می‌کشید، دستور می‌داد و با بی-رhمی تمام دش-منانش را یکی پس از دیگری از سر راه برمی‌داشت. اما هر شب، هر قدر هم که دیروقت و خسته، به کتابخانه برمی‌گشت.

    • و مارتین آنجا بود. منتظر. دیگر نه به عنوان یک مهمان، که مثل رازی مشترک، مثل پناهگاهی مخفی.
      آن‌ها هرگز درباره آن شب طوفانی حرف نزدند. نه درباره بو-س-ه. سزار به خواندن شعر و بحث درباره کتاب‌ها بسنده می‌کرد و مارتین با درایت ذاتی‌اش، هیچ وقت از آن خط باریک رد نمی‌شد. اما نگاه‌ها، مکث‌ها، و آن جرقه‌های کوتاه تماس دست هنگام رد و بدل کردن کتاب، گویاتر از هزار اعتراف عاشقانه بودند.

    • ایوان پتروف، معاون پیر، این تغییر را می‌دید. می‌دید که رئیس جوانش، در اوج بی‌ر-hمی و قدرت، لحظه‌هایی غرق در سکوت می‌شود و نگاهش به نقطه‌ای نامعلوم خیره می‌ماند. یک روز، ایوان جرات کرد و گفت: «رئیس، پسره… مارتین… شما رو آروم کرده. این خوبه. ولی تو این شرایط، یه نقطه ضعفه. زاخاروف از هیچ راهی برای ضربه زدن به شما نمی‌گذره. بذارید بفرستمش یه جای امن. خارج از کشور. شاید ناپل.»

    • سزار نگاهی به او انداخت که استخوان‌هایش را یخ زد. «اگه یه کلمه از این حرف رو جایی تکرار کنی، خودت رو می‌فرستم یه جای امن. زیر خاک. فهمیدی؟»
      ایوان سر تکان داد و عقب نشست. فهمیده بود. رئیسش، بی‌آنکه بداند یا بخواهد اعتراف کند، عاشق شده بود. و عشق در دنیای آن‌ها، خطرناک‌ترین نقطه ضعف بود.

    • مارتین هم این خطر را حس می‌کرد. نه خطری که خودش را ته-dید می‌کرد، بلکه خطری که سزار را
      ته-dید می‌کرد. عشقش به سزار، حالا مثل خو-نی در رگ‌هایش جاری بود. قطعی و انکارناپذیر. عشقی که نه به خاطر قدرت و ثروت، که به خاطر آن لحظات نادر و قیمتی شکل گرفته بود: لحظه‌ای که سزار بی‌اختیار لبخند می‌زد، لحظه‌ای که موقع شنیدن یک شعر، اخم‌هایش باز می‌شد، لحظه‌ای که انگشتانش بی‌اراده روی جلد کتاب طرح می‌زدند. مارتین حاضر بود برای این لحظات بمی-رد.

    • و این تمایل، زودتر از آنچه فکر می‌کرد به واقعیت پیوست.
      اوایل پاییز بود. برگ‌های طلایی و سرخ، کوچه‌های سن پترزبورگ را فرش کرده بودند. سزار برای یک مذاکره نهایی و حیاتی به بندر رفته بود. مذاکره‌ای که اگر موفق می‌شد، حلقه محاصره زاخاروف را تنگ‌تر می‌کرد و جنگ را یک‌سره به نفع پو-رت تمام می‌کرد. عمارت تقریبا خالی بود. فقط نگهبان‌های معمول، خدمتکارها، و مارتین.
      حمله در گرگ و میش صبح اتفاق افتاد. ساکت، سریع و حساب‌شده..

    • مردان زاخاروف، با اطلاعاتی که خیaنت یکی از اعضای پو-رت در اختیارشان گذاشته بود، از ضعف نگهبانی شرقی نفوذ کردند. صدای شلiک‌های پراکنده، فریaد خدمتکاران، و شکستن شیشه، عمارت امن را به میدان جن-گ تبدیل کرد.
      مارتین در کتابخانه بود که صدای درگیری را شنید. قلبش از جا کنده شد. اولین فکرش سزار بود، اما بعد فهمید که سزار آنجا نیست. دومین فکرش این بود که نباید بگذارد از او به عنوان گروگان استفاده کنند. به سرعت از کتابخانه بیرون دوید، اما در راهرو با سه مرد نقاب‌دار مسLح روبرو شد.

    • یکی از آن‌ها، با دیدن چشمان آبی و موهای خرمایی، ایستاد. «همونه! پسره ایتالیایی! بگیرینش!»
      مارتین تقلا کرد. با تمام توان کوچکش لگ-د زد و چن-گ انداخت، اما در برابر سه مرد آموزش‌دیده هیچ شانسی نداشت. ضrبه‌ای به سرش خورد، خو-ن روی صورتش جاری شد و از هوش رفت.
      وقتی به هوش آمد، در مکانی سرد و تاریک بود. یک انبار متروکه کنار اسکله. بوی نمک دریا، زنگ‌زدگی و خو-ن در هوا بود. دست‌هایش از پشت به یک لوله فلزی زنگ‌زده بسته شده بود.

    • مردی تنومند با صورتی پر از زخ-م و چشمانی تیره، مثل کفتار روی صندلی روبرویش نشسته بود. ولادیمیر زاخاروف.
      زاخاروف با دیدن به هوش آمدن مارتین، پوزخندی گشاد و بدخواهانه زد. «خوش اومدی، پرنده کوچولوی ایوانوفسکی. شنیدم تزار ما دیوونه تو شده. حیف که خیلی زود قراره ببینه عزیزش چه جوری پرپر می‌زنه.»
      مارتین جواب نداد. چشمانش را بست و در دلش شروع به دعا کرد. نه برای خودش، بلکه برای سزار.

    • دعا کرد که سزار نیاید. دعا کرد که سزار در تله نیفتد.
      اما سزار آمد.
      وقتی خبر حم-له به عمارت و ربوده شدن مارتین در میانه مذاکره به سزار رسید، دنیا برای لحظه‌ای از حرکت ایستاد. رنگ از صورتش پرید. برای اولین بار در عمرش، ترس واقعی را چشید. ترسی فلج‌کننده که ربطی به م-rگ خودش نداشت. مذاکره را نیمه‌کاره رها کرد، تمام قوایش را فراخواند و با سرعت
      دیو-انه‌واری به سمت محل انبار، که از طریق ردیاب‌هایش پیدا کرده بودند، حرکت کرد.

    • در راه، ایوان الtماس‌وار می‌گفت: «رئیس، این یه تله‌س! باید صبر کنیم، برنامه بریزیم!»
      اما سزار با چشمانی که از خشم و وحشت شعله می‌کشید، فقط یک جمله گفت: «اگه یه تار مو از سرش کم بشه، تک‌تکشون رو با دست خودم زنده زنده سلا-خی می‌کنم.»
      وقتی به انبار رسیدند، سزار بدون لحظه‌ای درنگ، به تنهایی از ماشین پیاده شد و به سمت در اصلی قدم برداشت. ایوان و بادیگاردها به زحمت توانستند اطراف را پوشش دهند.

    • داخل انبار، زاخاروف منتظر بود. مارتین را که به شدت ک-ت-ک خورده و خو-نین بود، جلویش روی زمین زانو زده نگه داشته بودند. با دیدن سزار که مثل شبح در آستانه در ظاهر شد، زاخاروف دست زد.
      «براوو! تزار شخصا تشریف آوردن! خوشحالم که می‌بینم پسره اینقدر برات ارزش داره.»
      سزار نگاهی به مارتین انداخت. چشمان آبی با چشمان کهربایی قفل شدند. در آن یک نگاه، مارتین همه عشقش، همه ترسش و یک پیام فوری را ریخت: «برو»..

    • اما سزار نمی‌توانست برود. حتی اگر هزار اسLحه سمتش نشانه رفته بودند. اسLحه‌اش را روی زمین گذاشت. «زاخاروف، بذار بره. من موندم. هرچی می‌خوای از من بگیر. پول، قلمرو، اسم. فقط بذار بره.»
      زاخاروف قهقه‌ه‌ای زد که در انبار پیچید. «دیر فهمیدی، ایوانوفسکی. من نه پول می‌خوام، نه قلمرو. من انtقام می‌خوام. می‌خوام ببینمت درست مثل خودم سی سال پیش: خالی، شکسته و تنها.
      و این تنها راهشه.»
      در یک لحظه، همه چیز سریع اتفاق افتاد. زاخاروف اسLحه‌اش را به سمت مارتین گرفت. سزار بی‌سلاح، خودش را جلو پرت کرد..

    • سزار سمت مارتین دوید و بادیگارد ها در انبار پخش شدند، اما زاخاروف پیش از آن که زمین‌گیر شود، آخرین گلو-له را شلی-ک کرد.
      گلو-له‌ای که برای مارتین در نظر گرفته شده بود.
      وقتی سزار خودش را به مارتین رساند، پسرک روی زمین افتاده بود. خو-ن گرمی از سینه‌اش فواره می‌زد و روی زمین سیمانی پخش می‌شد. سزار زانو زد و او را در آغوش کشید. دستان قدرتمندش حالا می‌لرزیدند و بدن نحیف و شکسته مارتین را مثل گنجی مقدس نگه داشته بودند..

    • «مارتین… مارتین نه…» بغض سزار شکست..روحش ترک برداشت.. اتفاقی که هرگز در عمرش نیوفتاده بود.
      مارتین پلک‌های سنگینش را باز کرد. چشمان آبی‌اش، با آن که غبار مر-گ در آن‌ها نشسته بود، هنوز می‌درخشیدند. نگاهش به صورت آشفته و وحشت‌زده سزار افتاد و لبخند ضعیفی روی لب‌های خو-نین‌اش نشست. «سزار… تزار من…»
      «حرف نزن. آمبولانس… دکتر…» سزار فریاد زد، غرشی حیوانی که از اعماق روحش برمی‌خاست. اما هر دو می‌دانستند که دیگر خیلی دیر است. گلو-له قلب را شکافته بود..

    • مارتین دست لر-زان و خو-nین‌اش را بلند کرد و روی گونه سزار گذاشت. «همیشه… همیشه می‌خواستم این کار رو کنم… بی‌-اجaزه…» قطره‌ای اش‌ک از
      چش-مش سر خورد.
      «گوش کن… سزار… گوش کن…»

    • سزار خ-م شد. پیش-انی‌اش را گذاشت روی
      پیش-انی مارتین، درست مثل آن شب طو-فانی. «گوش می‌دم… هرچی بگی… فقط بمون…»
      اما مارتین نما-ندنی بود.
      آخرین جر-قه‌های zندگی در چشمان آبی‌اش جمع می‌شدند.

    • و بعد، با تمام توانی که در سینه در حال مر-گش مانده بود، فریاد زد:
      «دوستت دارم، سزار!..دوستت دارم!…»
      صدایش در اوج قطع شد. دستش از روی گونه سزار افتاد. چشمان آبی، باز و خیره، به نقطه‌ای در ابدیت خیره ماندند. طوفان درون آن‌ها برای همیشه خاموش شد..

    • سکوت مر-گ در انبار پیچید. درگیری تمام شده بود. همه مردان زاخاروف کش-ته یا دستگیر شده بودند. ایوان با احتیاط نزدیک شد. اما سزار چیزی نمی‌دید و نمی‌شنید. او فقط مارتین را می‌دید. مارتینی که دیگر نبود.
      او را در آغوشش تکان می‌داد، آرام مثل گهواره. صدایی از گلویش خارج می‌شد که نه هق‌هق بود، نه فریاد. زوزه‌ای بود خفه و عمیق، صدای شکستن چیزی بزرگ و ابدی. یخی که تمام عمر دور قلبش را گرفته بود، حالا نه با گرمای عشق، که با درد فراق، ترک خورده و فرو ریخته بود.

    • باران شروع به باریدن کرد. مثل آن شب اول. سزار صورتش خیس از اشکش را در موهای خو_نین مارتین پنهان کرد و زمزمه کرد: «منم… منم دوستت دارم… مارتین… خیلی وقته… ولی غرور لعنتی‌ام نذاشت… ببخش… ببخش…»
      اما کسی نبود که این اعتراف را بشنود. مارتین رفته بود..

    • پاییز به زمستان بدل شد. برف سنگینی شهر را پوشاند، اما عمارت ایوانوفسکی در سکوتی عمیق‌تر و سردتر از برف فرو رفت. سزار ایوانوفسکی، تزار بی‌تاج‌وتخت پورت مافیا، دیگر آن مرد سابق نبود. او حالا یک روح بود در کالبد یک مرد. کارها را انجام می‌داد، جلسات را اداره می‌کرد، حتی بیر-حم‌تر از قبل دشم-نانش را نابود می‌کرد. اما چشمان کهربایی‌اش دیگر هیچ نوری نداشتند. مثل دو تکه کهربای سوخته، تیره و بی‌فروغ.

    • انتقامش از زاخاروف و خاندانش، چنان هو-لناک و کامل بود که تا سال‌ها بعد، هیچکس جرات حتی زمزمه اسم ایوانوفسکی را نداشت.
      اما این انت-قام، هیچ تسکینی به او نداد. فقط خاکستر بیشتری بر ویرانه‌های قلبش ریخت.
      اتاق آبی را دست‌نخورده نگه داشت. درست مثل روزی که مارتین آنجا را ترک کرده بود. هر شب، قبل از این که به اتاق خودش برود، به کتابخانه می‌رفت.

    • پشت همان صندلی می‌نشست، وی-sکی می‌خورد و به شومینه خیره می‌شد. کتاب پوشکین هنوز آنجا بود، روی میز، بازمانده در همان صفحه‌ای که آخرین بار برای مارتین خوانده بود.
      گاهی، در سکوت شب، قسم می‌خورد که زمزمه‌ای آهنگین به ایتالیایی می‌شنود. لالایی ناپلی که در راهرو می‌پیچید. اما وقتی برمی‌گشت، هیچکس نبود. فقط سکوت و سرما.
      سزار هرگز اعترافش را تکرار نکرد. آن کلمات، «دوستت دارم»، در آن انبار خو-نین، همراه با روح مارتین پر کشیدند و دفن شدند.

    • او به تنهایی به زندگی ادامه داد، تزار یک امپراتوری خالی. قدرتمندترین مرد جهان زیرزمینی، و در عین حال، ضعیف‌ترین انسان روی زمین. زیرا تنها کسی که قدرتش می‌توانست از او یک انسان بسازد، دیگر نبود.

    • پایان

برای مشاهده و ثبت نظر لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.