Vesta story
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
صبح که بیدار میشوی، همان سقف را میبینی که دیروز دیدی. همان نور کدر از همان پنجره میآید. همان صداها. همان بوی آشنا. هیچ چیز جابهجا نشده. حتی خستگی همان جای دیروز نشسته.
انگار زمان متوقف شده، اما من هنوز در حال گذشتن هستم."
"همهی پلها را پشت سر خراب کردم، حالا فقط ماندهام و این جزیرهی خالی."
دلم برای کسی تنگ شده که حتی اسمش را هم نمیدانم."
کاش میتوانستم مثل باران ببارم و تمام شوم، بدون اینکه کسی متوجه شود."
"دستم را دراز میکنم تا کسی را بگیرم، اما فقط هوای سرد را میفشارم."
آینده مثل آینهای شکسته است؛ هر تکهاش یک ناامیدی دیگر را نشان میدهد."
"هر قدم که برمیدارم، یک قدم به پایان خودم نزدیکتر میشوم."
. "رویاهایم پیر شدهاند و حالا فقط خاطرهای از رنگشان مانده."
"در میان جمعیت، تنهاترین همهام؛ چون کسی صدای سکوت مرا نمیشنود."