⠀⠀ 𝗇𝗎𝗆𝖻𝖾𝗋 𝗈𝗇𝖾ʹ 𝗌 🍁 ƒ𝗈𝗋 𝗎
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
در این دنیای ساکت، ابری و مه گرفته، پر از کتاب و موسیقی گوشنواز، با فنجانی بزرگ از چای و عطر مست کنندهی دارچین، جورابهای رنگی، جمعیتی کم و قفسههایی پر از کتاب، انسانی زندگی میکند، انسانی سرشار از شادی و محبتی دلنواز
دلم برایت تنگ است ولی کاری از دستم بر نمیآید ، اما میخواهم بدانی در هرجا که باشی چهره و لبخند زیبایت را دقیق تر و واضح تر از آدم هایی که هرروز میبینم به یاد دارم؛یادت نرود فاصله و دوری من و تو هیچوقت به فراموشي ختم نمیشود بلکه فقط شوق دیدار دوبارهمان را بیشتر میکند .
نمیدانم اگر موسیقی و چای و قهوه را نداشتم، اگر با نور و با گیاه و با کتاب، حالم خوب نمیشد، اگر پاییز و بهار و باران را دوست نداشتم؛ برای دلخوشی -در خالیترین حالات ممکن جهانم- به کدامین اتفاق چنگ میزدم و کدامین طعم و تصویر را بهانه میکردم و کدامین دلخوشی کوچک را در آغوش میکشیدم تا به خودم بقبولانم که زندگی هنوز هم زیباست
کاش میتوانستم به همهی زبان ها صحبت
کنم, به همهی کشورها سفر کنم، همهی
فیلمها را ببینم، همهی کتابها را بخوانم،
همهی ورزش ها را یاد بگیرم، همهی ساز ها
را بنوازم، همهی موسیقی ها را گوش کنم و
همهی زندگی هارا زندگی کنم .
امیدوارم اونجا که توی عمق تاریکی نشستی،نور بتابه به قلبت.
هر چه مسن تر میشویم، بیشتر درمییابیم که آدم تنها با کسانی میتواند زندگی کند که به او رهایی میبخشد.
«از میان نامههای کامو به رنه شار»
روزهایی فرا میرسد که چهرهی آشنای کسی که پیش از آن، ماهها و سالها دوستش میداشتیم، برایمان بیگانه میشود.
«افسانه سیزیف - آلبرکامو»
دیگه مثل قبل دوستت ندارم، داره جاش رو نفرت میگیره.
یه ادم چقدر میتونه باعث بشه از چشمام بیفته؟
بسه بسه بسه