و در اندوهِ صدایی جان دادم
که به من میگوید:
دستهایت را دوست میدارم..
نجوای بیپروا ؛
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
بر این عقیده و باورم که جهان دوباره مارو باهم رو در رو خواهد کرد ، اینجا بمونه به یادگار ..
قول میدم جوری باشم که نتونی چشماتو از روم برداری :)
ومن خیلی چیزارو از تو اون چشا خواهم خوند !
کندمت بارها از ریشه؛
ولی تو باز، باز میرویی!
دوست دارم که خودم را ز خودم دور کنم
خود من با خود من در خود من می جنگد..
«ما از تبار خستهدلان مهاجریم
آواره میشویم ولی سربهراه نه»
امیدوار بودم !
و آنهایی که امیدوارند،
بیشتر رنج میکشند .
.
از خودش پرسید: ثمره هر بار پناه بردن به کسی برای کاستن از تنهایی و یافتن آرامش چه بود؟ و خودش پاسخ داد: «زخمهای شبیه هم»
چشمهایش همه آن چیزی را که
صدایش نمیتوانست،
به من گفت
ما هزاران کلمه با هم حرف زدیم؛ بیآنکه واژهای گفته باشیم:)
خسته از تمام چیزهایی که در بیرون به پایان رسید، اما در درون من ادامه یافت...
[نمیخواهی بگویی دوستم داری ؟[
دستش را به گلویش میزند و می گوید :
[اینجاست، رد نمیشود.]