انتشار: 3 هفته پیش تعداد رأی‌ها: 77
(عبارت گرداب افکار برای من به چه معناست؟ گرداب افکار حالتی است که در آن یک فکر یا رویداد، زنجیرهای از افکارِ تکراری و منفی را فعال میکند که هر بار عمیقتر و پیچیده‌تر میشوند، تا جایی که فرد تواناییِ تفکیکِ افکار از واقعیت را از دست میدهد و حسِ گرفتاری و خستگیِ ذهنی پیدا میکند.)
لینک کوتاه

توجه!

محتوای این بخش توسط کاربران تولید می‌شود. پیش از انتشار، محتوا به‌صورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی می‌شود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.

نظرات بازدیدکنندگان (184)
  • کاش متعلق به کسی یا چیزی بودم.

  • ".You know there are some things that cannot be expressed in words"
    «می‌دانی بعضی چیزها را نمی‌شود با کلمات بیان کرد.» – آن شرلی، صفحه 199

  • یه روز کامل بخاطر ترس از اینکه یه روز تنها دوستم رو از دست بدم، زیر پتو موندم و گریه کردم.
    دوماه بعد از اون روز، از دستش دادم.

  • نمیدونم اوایل تیرماه چه اتفاقی افتاده بود که شخصیتم انقدر جالب شده بود. بله خب، برای تغییر شخصیتم تلاش میکردم ولی با اینکه در آخر و الان تاثیری نذاشته، همون موقع تونسته بود من رو تغییر بده.
    حتی نوع نوشتنم هم جالب تر بود.
    باید بگم این اولین باریه که دلم برای «شخصیت قدیمی خودم» تنگ میشه چون اکثرا در گذشته آدم پوچ، بیهوده و تباهی بودم.
    بهرحال امیدوارم دور بودن از مدرسه و اون «جامعه‌ی اجباری» در شهریور بتونه کمک کنه بازم شخصیت جالبی داشته باشم.
    (پی‌نوشت: صدای گنجشک ها در پس زمینه این نوشته قشنگه.)

  • درحال حاضر یکی از بزرگترین مشکلاتم اینکه اگر خود واقعیم رو بهت نشون بدم ازم ناامید میشی.
    (یکشنبه، 11 مرداد 1405 - 8 فوریه 2026 - 18 صفر 1448 - ساعت 3:39 AM)

  • منم گاهی دوست داشتم حرف هات رو باور کنم.
    و ... کاش میتونستم.

  • روی شن های ساحل نشسته بود، زانوهایش را در شکمش جمع کرده بود و دریا را تماشا میکرد. نفس هایش را میشمرد و فقط سعی میکرد زندگی کند. نزدیک غروب بود و انعکاس نور خورشید روی آب، دریا را چندین برابر زیبا تر کرده بود. با وجود همهمه ای که اطرافش را فرا گرفته بود، احساس میکرد فقط خودش آنجاست و صدای امواج. چشم‌هایش را بست و آرام نفس کشید. شاید زندگی به این سختی که فکرش را میکرد نبود!
    شاید نباید زندگی را سخت میگرفت، شاید باید از لحظه لذت میبرد و فقط به خودش اهمیت میداد.

  • گفت: «من آدم ساده‌ای هستم، ویژگی خاصی ندارم. من هم، مانند دیگر انسان ها هر روز از خواب بیدار میشوم، صبحانه میخورم، درس میخوانم، استراحت میکنم، فکر میکنم، ناهار میخورم، کتاب میخوانم، اشک میریزم، فیلم تماشا میکنم، یادمیگیرم، میخندم، شام میخورم و میخوابم.»
    و من گفتم: «ویژگی زیبای تو همین است! ساده، بی ادعا و صاف و شفافی! من تورا به اندازه‌ی ساده بودنت دوستت دارم.»

  • باید بدونی من به حرفات گوش میدم

  • باید بدونی میتونی بهم اعتماد کنی و بیای صحبت کنیم

برای مشاهده و ثبت نظر لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.