پشت هر ستارهای،سایهای نیز وجود دارد؛من آنجا زندگی میکنم.
سایهٔ ستاره؛
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
-خیلی ضعیفی!
+خودت ضعیفی!
-توی جنگ بالشتی؟
+در زندگی، نیکتا خانوم.
خسته و دربدر شهر غمم.
ای چراغ هر بهانه از تو روشن از تو روشن
ای که حرفای قشنگت، منو آشتی داده با من
من و گنجشک های خونه، دیدنت عادتمونه
به هوای دیدن تو، پر میگیریم از توی لونه
باز میآیم که مثل هر روز برامون دونه بپاشی
من و گنجشک ها میمیریم
تو اگه خونه نباشی...
من بعد دیدن مستند BBC درمورد گوگوش:
همیشههههه فااااصله بودددهه بین دستااااای منووووو تو🗣🗣🗣
داداش بزرگه، بعدا بازم برات مینویسم. فعلا خستهام.
پ.ن: از ۲۵ شهریور ۱۴۰۱ تا ۲۵ شهریور ۱۴۰۵.
از سیستان تا کردستان جانم فدای ایران، جانم فدای ایران.
صدای گریهات رو شنیدم. صدای گریه اونجا عادی بود؛ ولی صدای تو؟ توی روز؟ نه. برای همین رفتم و نشستم کنارت. یادمه هوا سرد بود، اشک های تو گرم، دست های من سرد، پیشونی تو تبدار. موهاتو ناز کردم. بهم گفتن بیا داخل، توجه نکردم. تا اینکه جفتمونو به زور بردن داخل. بعدا دینا ازم تشکر کرد، چون تو بعدش حالت بهتر بود. چون یکی بهت اهمیت داده بود و براش مهم نبود که تو ناقصی. راستش توهم همین کار رو برای من کردی. ما برای هم این کار رو کردیم. چون همه میتونستیم این حس رو درک کنیم.
-برای برادر بزرگترم.-
اسمت رو گفتی، و بعد من ازت پرسیدم داری چی میخونی؟ و تو گفتی یه کتاب تاریخ درمورد قرن ۲۰. و من گفتم من هم نیکیتا خروشچف هستم. تو خندیدی و تلفظ صحیح خروشچف رو بهم یاد دادی. بچه بودم، بچه بودیم. شاید دیگه چهرهات رو یادم نیاد، ولی هنوز صدای خندهات و یادمه. میتونستی دوبلور بشی، اگر گاهی سرفه امونت رو نمیبرید. میتونستی توی کویر بدوی، اگر بدنت دووم میآورد. درس میخوندی و میرفتی دانشگاه، اگر میتونستی از بیمارستان بری بیرون. حالا به بقیهاش هم فکر میکردیم؛
فرمول یک، خریدن یه قصر که همه دوستات رو توشون راه بدی، یه دختر که عاشقش بشی، چندتا بچه، یه عالمه پول، یه عالمه شلوار کارگو، یه تلویزیون بزرگ که باهاش فیلم ببینی، کتابخونه، مدرک دانشگاه، مهمونی. برای کسی که نمیتونست از چندتا پله پایین بره، برای کسی که به قول خودت"شب ها رو مرده متحرکم ولی روز رو شاد ترین آدم این منطقه"، برای کسی که چند ماه یه بار از اون ساختمون بیروح میاومد بیرون همه اینا زیادی نبود؟ ما رویاپردازیم، داداش.
اما بازم دلیل نمیشد خوشحال نباشی. آره، تو خوشحال بودی. نه صرفا یه بمب انرژی، خوشحال. هرچند یکی دو بار صدای ناله و گریه و فریادت رو شنیدم اما نادیده گرفتم، شب ها وجود ندارن، هوم؟
میتونستی راحت در مورد اون سایه سیاه روی سر هممون شوخی کنی و آبمیوه بخوری. یه عالمه آبمیوه. زیاد میخوردی...چون دوست داشتی یا چون زیاد برات میآوردن؟ و درس هم میخوندی. زیاد. سعی میکردی یاد اونم بدی، فقط یک بار تلاشتونو دیدم، صادقانه بگم، فراموش نشدنی بود.
گفتم دختری که عاشقش بشی. یادته حتی خواستگاریتم برنامه ریزی کردیم؟ اول جلوش زانو میزدی، با حلقه خیالی خیلی دراماتیک بهش پیشنهاد میدادی. بله رو که میگفت، همون شب میرفتین با خانوادهتون خواستگاری. و این بار جدی جلوش زانو میزدی، با یه حلقه واقعی. اما اجرای نقشش رو یادته؟ به یه پنجره درخواست دادی، چون میدونستی هرگز دختری نخواهد بود که عاشقش بشی، چون هرگز اون آینده نبود.
داستان برات نوشتم، داستانام بچگونه بودن ولی تو خوندیشون. حتی یه بار باهم داستان هم ساختیم. قول دادی باهم بریم ماهیگیری. دینا رو هم ببریم. گفتی اسم دخترت رو از روی اسم من میذاری، و من گفتم جدی؟! و تو گفتی آره، چون دوستم داشتی. و بعد از اون بهم گفتی آبجی کوچیکه. منم خندیدم. ولی بار بعد که دیدمت فکر کنم ماهی ها مرده بودن. آخه...آخه چشمات نور نداشت. وقتی سلام کردم روتو برنگردوندی. همون روز بود که دیدم توی روز هم شکستی، و شب ها زنده شدن. زنده.
خب فقط گریه برای take me to church رو کم داشتم اونم رفت توی لیست.
برای "خورشید، بالم رو بگیر تا باهم پرواز کنیم." و برای هزاران "اقا لطفا چشم بندو بردار! چشم بندو بردار!میخوام ببینمت خورشید!"که دیدیم و شنیدیم و داریم میبینیم.
عزیزان من.
چاقو هاشون رو تیز کردن.
Take me to church
I'll worship like a dog at
The shrine of your lies
I'll tell you my sins
((((((=And you can sharpen your knife
If I'm a pagan of the good times
.My lover's the sunlight
There is no sweeter innocence
.Than our gentle sin
وای خدایا، فکر کنم؛
من رو هم به کلیسا ببرید، مسجد، هر چیزی.
توی معبدی که از دروغ هاتون ساختید مثل سگ عبادت میکنم. به گناهانم اعتراف میکنم و شما میتونین چاقو هاتونو تیز کنین. چون اگر من بت پرست زمانه هستم خورشید من، معشوقه منه=)
وای جدی آهنگمو پیدا کردم.
اگر برید توی یوتیوب و بخش موزیک ویدیوی آهنگ، یه کاربر تعریف میکنه من توی مدرسه کاتولیک درس میخونم و یک دختر به عنوان یک آهنگ عمیق غیرمذهبی این رو براشون معرفی میکنه و تحسینش میکنه. و یک کاربر دیگه پرسید و واکنش اونا چی بود؟ و اون کاربر اولی جواب داد چاقو هاشونو تیز کردن=)
بهم اعتماد کن، حالمون بهتر میشه. خوب میشیم. سبز و سرزنده میشیم و دوباره نور ما رو نوازش میکنه.
آدم هایی که یک روز عاشق هم بودن، نمیتونن دوست معمولی بشن، چون قلب همو شکستن. و... نمیتونن دشمن همدیگه هم بشن، چون قلب همدیگه رو لمس کردن.