________________________
فریآدهآییکههیچگآهکسینشنید؛
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی و توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
و هیولا ها هیچگاه نمیتوانند در نهایت پایان خوشی داشته باشند
کسانی که گذشته را به یاد نمیآورند،
محکوماند آن را تکرار کنند.
و هنگامی که تکرار میشود،به خدا پناه میبرند در صورتی که خدا فرصتی برای به یاد آوردن و مرور آن به آنها داده بود.
اینو بکن توی کو نم شابد اونجوری گوش بدم مرس-
@Niliram#
بگذار وعده دهم که دفترچه خطخطیات را خواهم یافت و هر لحظه که دلتنگ شوی، با نوشتههات با تو سخن خواهم گفت.عکسها شاید کهنه شوند و صدایت در سکوت فرو رود، اما تو در قلب من، نه در کلمات، بلکه در تمام وجودم جاودانه خواهی ماند.
______
عه؟
😉
اگر روزی رسید که اجل به سراغم آمد و مجبور شدم شمارا رها کنم، خواستار این ام که دفترچه افکار و نیمچه نوشتگان خطخطی ام را پیدا کنید و هرگاه دلتنگم شدید بخوانید
عکس ها پاک و بیکیفت میشوند، صدایم را از یاد میبرید، صفحات چت نابود میشوند، خاطرات محو میشوند، برق چشمانم خاموش میشود
ولی نوشتگانم، همیشه تکه ای از وجود من خواهند ماند و هیچ گاه نمیروند، تا ابد تکه ای از وجود من خواهند ماند
بگذار وعده دهم که دفترچه خطخطیات را خواهم یافت و هر لحظه که دلتنگ شوی، با نوشتههات با تو سخن خواهم گفت.
عکسها شاید کهنه شوند و صدایت در سکوت فرو رود، اما تو در قلب من، نه در کلمات، بلکه در تمام وجودم جاودانه خواهی ماند.
و تو زیبا بودی، به زیبایی آخرین بوسه...آخرین غروب...آخرین دعای یک گناهکار؛
-تئودور؛ نویسندهگناهکار
هیچ گاه مرا ندیدی، هیچ گاه مرا نشنیدی!
زمان هایی که باعث میشدی تنفر از خودم را با اعماق وجود درک کنم...زمان هایی که قلبم را تکه تکه میکردی...
انقدر ابله بودم که باز هم دوستت داشم!
صدای زنگ بدنم را میلرزاند، خورشید دارد طلوع میکند
وقت رفتم است، باید با آغوش باز به پیش مرگ بروم...
د زمانی که این را میخوانی فقط میخواهم یک چیز را بدانی...
حتی اکنون ، با وجود همه چیز...هنوز دلباخته و مجنون تو است این گناهکار
تو آخرین دعای من خواهی بود، ای آخرین دعای یک گناهکار
دارم اشک میریزم و دیوانه وار میخندم، چقدر احمق بودم، حتی اگر زمانی چاقویی در قلبم فرو میکردی نگران این بودم که نکند دستانت با خون این گناهکار آلوده شوند!
حاضر بودم جون خودم را بدهم تا تار مویی از سر تو کم نشود اما تو!.....تو هیچ وقت مرا ندیدی و چیزی که مرا آزار میدهد همین است، هیچگاه مرا ندیدی و من همیشه برایت سایه ای بودم در تاریکی،.
اولین پرتوی نور سحر که به درون این سلول انفرادی تنگ راه باز کند،دست بسته باید به آغوش گرم و امن مرگ بروم،
نمیدانم ساعت چند است، چه روزیست، چندم است، ولی میدانم که دارم میروم
دارم برای همیشه این جهان خاکی را ترک مینمایم ، ولی این مرا میآزارد که تو آن حسرت هایی که من با پوست و استخوان چیشدم را تو هیچ گاه درک نخواهی کرد،
آن که همیشه در آغوش معشوق بوده چه درکی دارد از حسرت های یک گناهکار
و اشک خواهم ریخت، برای تک تک لحظاتی که تو برای من نبودی
تکتک قدم هایی که با هم زیر باران نزدیم
تکتک حرف های عاشقانه که با هم نگفتیم
برای تکتک حسرت هایی که برای نداشتنت کشیدم
اشک خواهم ریخت، اشک خواهم ریخت و جوهر نوشتگان پرت و پلا این وصیت نامه غمگین را پخش میکنم
شاید دیگر حتی برایت خوانا نباشد، اما مهم نیست
برای تو مینویسم، بگذار این باشد آخرین نوشتهی یک گناهکار
و تو زیبایی، به زیبایی آخرین بوسه دو معشوق، آخرین خنده یک انسان، آخرین دعای یک گناهکار....