جایی برای حرفهایم؛
نظرسنجی
⛲️·☁︎.ᝰ
لینک کوتاه
توجه!
محتوای ارائه شده در این سایت توسط کاربران تولید می شود و تستچی نقشی در تهیه محتوا ندارد بنابراین نمایش این محتوا به منزله تایید یا درستی آن نیست. مسئولیت محتوای درج شده بر عهده کاربر سازنده آن می باشد.
ممکنه چند تا داستان (که ساخته ذهن خودمه) هم زمان براتون بزارم
برای همین بالای "کامنتهایی که داستانو توش مینویسم" اسم رمانو با هشتگ مینویسم
میتونید نظرتون هم بگید ولی بعد پاکش میکنم تا کامنتا شلوغ نشه
و اینکه اگه از ایدهم خوشتون نیومده میتونید نیاید و نخونید🎀
خب دوستان گل به پیشنهاد زینب یه نظرسنجی زدم تا چرت و پرتلیی که تو ذهنم میپردازم رو قرار بدم
داستان از این قراره که اینجا هر چند وقت یه بار براتون یه داستان میزارم مه میتونید بهش بگید رمان؟
پیانو
نیک بعد از بیرون اومدن از نجاری تونست با پولی که پس انداز کرده بود برای خودش یه گیتار بخره
اگرچه ساز موردعلاقه نیک پیانو بود، اما صاحب کار نجاریش روش تاثیر گذاشته بود و گیتار زدن هم به آرزوهاش اضافه شد و از اونجایی که گیتار از پیانو ارزان تر بود، گیتارو انتخاب کرد.
نیک تا همون سن تونسته بود کمک زیادی به مادرش توی در آوردن خرج خونه بکنه و مادرش رو راضی نگه داره.
دقیقا همون روزی که نیک گیتار رو خرید، با شادی به سمت خونه رفت تا اون رو به مادرش نشون بده و مادرش هم در شادیش شریک کنه
پیانو
شدهبود.
بوی چوب یجورایی به نیک حس زندگی میداد.
نجاری باعث میشد که نیک احساس زنده بودن بکنه.
نیک سالهای زیادی رو توی کارگاه نجاری گذروند. یک سال، دو سال، سه سال، هفت سال! تا وقتی که ۱۹ سالش شد.
و اما، کمی هم از لیلیا بشنویم.
با کمکهای مادرش، لیلیا دوباره قدرتش توی پیانو نواختن رو به دست آورد و تونست با مرگ پدرش کنار بیاد.
اون در سن ۱۲ سالگی و موقعی که نیک ۱۴ سال داشت به مدرسه موسیقی رفت تا اونجا بیشتر روی استعداش تمرکز کنه.
(امیدوارم تااینجامتوجه شده باشیدکه نیکازلیلی دو سال بزرگت
پیانو
کوچیک باقی نزاشته بود.
برای همین نیک مجبور شده بود از سن کم کار کنه.
این اصرار مادرش نبود؛ اصرار خودش بود.
نیک نمیتونست سختی کشیدن مادری رو بیینه که به اندازهی پدر هم بهش عشق ورزیده و با وجود مخالفتهای مادرش، توی یه کارگاه نجاری کار میکرد که از قضا صاحب کارش نوازندهی سابق گیتار بود.
یکی از فواید رفتن پدر نیک این بود که نیک حالا آزادی بیشتری داشت.
میتونست بدون نگرانی تمام ساعات روز رو به م سیقی گوش کنه؛ نه تو خونه، توی کارگاه. جایی که بعد از چند ماه، به یکی از مکانهای موردعلاقهش تبدیل
#پیانو
اما توی همون سالها بود که لیلیا هم پدرشو از دست داد
نه به همونددلیلی که نیک پدرشو از دست داد؛ پدر لیلیا فوت کرد
چند سال بعد، وقتی که لیلیا ده سال داشت پدرش بر اثر بیماریای که داشت فوت کرد و دخترش رو ترککرد.
لیلیا که از این اتفاق به شدت غمگین شده بود، دیگه نمیتونست مثل همیشه پیانو بزنه.
و نیک که از پشت پنجره صداشو میشنید کم کم نگران نوازنده محبوبش شده بود.
اما کار، زیاد اجازه نمیداد که نیک به این چیزا فکر کنه.
از اونجایی که پدر نیک خانواده رو ترک کرده بود و سرمایهای برای یک مادر و یک پ
#پیانو
چند سال همینطور گذشت؛ دعواهای شبانه و سرسام آور والدین و در کنارش گوش دادن به صدای پیانوای که هر روز بهتر میشد.
اما سر انجام، پدر نیک تصمیم گرفت به این دعواها خاتمه بده
اخلاقش رو بهتر کنه؟ عشق بیشتری و فرزند و همسرش بده؟ نه.
تنها تصمیمی که گرفت ترک خانواده بود
درست در شب تولد ۸ سالگی نیک، پدرش ناگهانی خونه رو ترک کرد
و تنها چیزی که برای فرزندش گذاشت، همون خونهی بزرگ و همون پنجره اتاق بود
بدون هیچ چیز دیگهای
#پیانو
پولدار بودن، چرا باباش یکی براش نمیخرید؟
چون پدر نیک به همون اندازه که نیک عاشق موسیقی بود، از اون نفرت داشت.
وقتایی که نیک برای خودش توی اتاق موسیقی پخش میکرد و پدرش صدای اون رو میشنید، بدون لحظهای صبر میومد و اون دستگاه پخش کنندهی موسیقی(حالا هرچی بود😂) رو داغون میکرد!
اما نیک تسلیم نمیشد.
اون وقتایی که پدرش خونه نبود، یواشکی موسیقی رو پخش میکرد و با آرامش بهش گوش میداد
جالبه که یه بچه با این سن، انقدر بزرگانه رفتار کنه، نه؟
#پیانو
و اما عشقی که بین خانوادهی لیلی بود تنها چیزی نبود که نیک به اون حسودی میکرد.
لیلیا یه پیانو داشت. یه پیانو قشنگ و بزرگ که هر شب با مادرش پشت اون میشست و تمرین میکرد
اگرچه صدای پیانو زدن لیلی چندان حرفهای و دلنواز نبود؛ اما زیبا بود.
و چیزی بود که باعث میشد نیک ساعتها از پشت پنجره نشستن خسته نشه.
درواقع، یکی از آرزوهای نیک این بود که یه پیانو داشته باشه؛ یکی عین مال لیلیا.
نیک به شدت به موسیقی علاقه داشت. اینو از همون بچگیش میشد فهمید.
شاید بپرسید: خانوادهی اونا که پولدار بودن_