جملاتی که از ذهن قدیمیِ خاک خورده ام میگذرند.
دفترچهِ قدیمی من؛
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
پریزاد قصه ها ، جمله ها / متن ها همشون مال من نیستن ، من از جاهای مختلف جمع کردم ، و بعضیاشونم خودم نوشتم که اینجا خیلی خوشگل به نظر برسه. ″
هیچ گاه به موقع نرسیدی.
چای از دهان افتاده بود
آخرین قطار حرکت کرده بود
و در قفسه سینه ام پرنده ای مرده بود..
وقتی اون غریبه خسته با پا های لنگ رو موقع طلوع دیدم، نفس ام ایستاد. فکر کردم تو اومدی.
و از جهان ترسیدم ، بارها و بارها . اما هیچوقت به آغوش کشیده نشدم ؛
درد هم آزارم میدهد و هنوز دست از سرم برنداشته ولی همه فکر میکنند که کاملا خوب شدهام، همیشه همینطور بوده، چون خودم را از تک و تا نمیاندازم.
میترسم آنقدر دیر بیایی که فراموش کنم برای چه ایستادهام.
اگر همان جا مرغ روحش به هوای روزهای بهتری پرواز کرده و میرفت ، هیچکس متوجه نمیشد
و غم هویت من شده، انگار که دیگر کسی مرا
بدون غم به یاد نمیآورد.