انتشار: 2 سال پیش تعداد رأی‌ها: 34
-من... من کجام؟ گوجو به دستاش نگاه کرد. حالت محو داشتن. همه جا سفید بود. لباسی که پوشیده بود،پیراهن سفید و شلوار گشادی بود.. به صورتش دست گذاشت. عینکش را زده بود. انگار برگشته بود به...شانزده سالگی؟ مگه تا همین الان با سوکونا که در بدن مگومی بود نمیجنگید؟! از دور سایه ای دید که پشتش به او بود. سایه ای که... _ساتورو! این صدا... در گوشش پیچید. خاطره‌ها به او هجوم آورند. به طرف سایه دوید و درحالی که دست هایش را باز کرده بود گریه کنان فریاد میزد:سوگورو...سوگورو...سووووگوووررروووو! سوگوروی شانزده ساله بدون زخم روی پیشونیش... حالتش چیزی بین گریه و خنده بود. لبخند زده بود و از چشمانش مثل مروارید اشک میریخت. گوجو پرید توی بغل گتو و چند دور چرخیدند. گوجو زار میزد:سوگورو!نمیدونی چقدر سختی کشیدم! _آآآآه ساتورو دلم برات تنگ شده بود! گوجو بوسه ای به گونه گتو زد:بدون تو همچی خیلی حوصله سربر بود. اول که با بدلت رو به رو شدم و بعد مهر و مومم کردن و حالام داشتم با سوکونا میجنگیدم.... به دوروبر نگاهی انداخت: اینجا کجاست راستی؟چرا جوون شدیم و لباسای همشکل پوشیدیم؟ گتو به چشمای گوجو نگاه نمیکرد:اینجا..دنیای پس از مرگه. گوجو دست گتو رو گرفت و سرخوش گفت:خب بیا باهم بریم! راه بهشت از کدوم طرفه؟ گتو لبخند زد:من با تو نمیام که. دنیا روی سر گوجو خراب شد:ها؟چرا؟ _دویست و هفتاد و شش. _ها؟ _این تعداد نفراتیه که به دست من مردن. گوجو داشت گریه میکرد. فاصله‌اش با گتو هی بیشتر و بیشتر میشد و هرچه میدوید نمیتوانست به او برسد. گتو خندید:بهشت خوش بگذره ساتورو! هیچ کاری از دست گوجو برنمیامد،جز اینکه حرکت های لب گتو رو که برای کلمات "آیشترو" تکان میخورد را بخواند.
لینک کوتاه

توجه!

محتوای این بخش توسط کاربران تولید می‌شود. پیش از انتشار، محتوا به‌صورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی می‌شود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.

نظرات بازدیدکنندگان (27)
برای مشاهده و ثبت نظر لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.